| صفحه اول | معرفی کتاب | داستانها | تماس با من | RSS | |||||
۲۷ اسفند ۱۳۸۶
♦
کارن به دنیا آمد ... بالاخره بهار به خانه ما هم آمد . با عطری خوشایند و مهربان . عطر کودکی و معصومیت . پسرک روز سه شنبه ۲۱ اسفند چشم هایش را به روی دنیایی که داشت آرام آرام زیر لایه هایی از ابر های صمیمی دم عید می شکفت باز کرد . امسال با عیدی قشنگی که از خدا گرفته ام با کارن کوچولو به استقبال بهار می روم ... [ساعت ۰۲:۲۱ ] ...(۱۱)
۱۸ اسفند ۱۳۸۶
♦
یک کتاب ساده و صمیمیوقتی میان قفسه ها عقب کتابی می گشتم که آرامم کند و رها از اضطراب این روز ها ، خیلی اتفاقی چشمم به این کتاب افتاد : " اسکار و خانوم صورتی " * توضیح پشت جلد کافی بود برای این که دلم برود و بخرمش : " داستان اسکار و خانم صورتی نامه های پسر بچه ی ده ساله یی است به خدا . این نامه ها را خانم صورتی که هر روز در بیمارستان کودکان با او دیدار می کند یافته است . نامه ها توصیف دوازده روز از زندگی شوخی وار و شاعرانه ی اسکار است . دوازده روز پر از آدم های مضحک و متاثر کننده . این دوازده روز شاید واپسین روز ها باشند ، اما به لطف مامان صورتی که پیوند عاشقانه یی با اسکار کوچولو برقرار می سازد روز های افسانه یی خواهند شد . " ... این روز ها را به نگرانی ملسی می گذرانم . کاش می توانستم این قدر نرم و لطیف زندگی را در واژه ها پیدا کنم .
۱۶ اسفند ۱۳۸۶
♦
هدیه ای که در راه است ... روز ها بوی تو را می دهند . بویی نوازشگر و صمیمی . بوی کاغذ کاهی و دفترچه نقاشی و عطر سیب کال . راستی هدیه کادو پیچ شده ای که از آسمان برای آدم می رسد از همین بو ها می دهد یا عطر دیگری دارد که من نمی شناسم ؟ [ساعت ۰۶:۲۵ ]
۱۲ اسفند ۱۳۸۶
♦
درد دل با پروانه آرام درونم روز ها مثل برق و باد گذشته اند و تو دیگر آن لوبیای کوچولویی نیستی که اولین بار توی صفحه مونیتور دیدمت . با قلبی اندازه ارزن که تند می تپید و پر از زندگی بود . حتی دیگر آن گلابی مواج و شاداب هم نیستی که حفره خالی چشم هایش پر از حرف های تازه بود . حالا تو دیگر بزرگ شده ای . و چیزی نمانده است به روز هایی که چشم به دنیا باز می کنی و طیف رنگ ها و رنگین کمان ها را می بینی . بهار را و شکوفه های نورسته را . با عطری پچیده لای باد ... و رقص گیسوان بید را مواج در میان آسمان آسمانی که پراز تکه های سفید ابر است . نازنین کوچولوی من ! حس می کنم تو برایم تا ابد به بهار می مانی . پر از حس تازگی و شور نو شدن . سرشار از عطر باران و کاهگل . مشحون از طراوت و نور ... پسرک من با بهار می شکفد و نوید رویش را با خودش همراه می آورد . این حس این روز ها مدام سرشارم می کند از سرخوشی ملسی که سراسر هستی ام را از آن خود کرده است هیچ باور داشتی که یک روز همه هستی من رویش جوانه ای باشد در عمق درونم که همه امیدم به خوش قدمی اش است . به این که با به دنیا آمدنش در آستانه فصل دوست داشتنی بهار . لای خانه تکانی عید و شور عیدانه و میان طیف رنگارنگ نور و شادی و ماهی گلی و سبزه و پامچال و گلدان گلی و شیشه های برق افتاده با خودش بهترین چیز ها را و بیشترین برکت ها را به ارمغان می آورد . دست های کوچک تو پسرک نازنین من پراست از هدیه های بهاری . عیدی های ناب ... دوستت دارم . فرشته کوچولوی من اولین باری که دست های کوچکت دور انگشتانم حلقه می خورند برای من بهترین لحظه عمرم خواهد بود و با همه دلهره ای که بابت عمل جراحی دارم برای این لحظه شادمان زندگی ام لحظه شماری می کنم. شمارشی معکوس که همه روز هایم را بلعیده است . اولین شیطنت های معصومانه ات را از همین روز ها کلید زده ای و مهم ترینشان این است که هنوز نچرخیده ای و به تشخیص پزشکان دیگر احتمال چرخیدنت وجود ندارد و در نتیجه چه بخواهیم و چه نخواهیم باید به شیوه سزارین به دنیا بیاریمت . پسرک کوچولوی من مثل ما آدم بزرگ ها با سری بالا پا روی پا انداخته و منتظر روزی ست که دنیا را می بیند . و گاه و بی گاه با همان لگد های آرام و کم زور نشان می دهد که برای دیدن این دنیا عجله دارد ... می دانم که این روز ها پشت بند دلواپسی های هر از گاهی زندگی ام و تل استرس های همیشگی و تکرار شونده باعث شده ام غمگین و خموده باشی و می ترسم مبادا بیش از حد پژمرده ات کرده باشم و این از لذت مادرانه وقف تو بودن می کاهد . کاش می دانستی که چقدر دلم می خواهد مادر نابی باشم برایت و افسوس که نیستم و نمی توانم باشم . این روز ها گاهی خودخواهانه بچه های دیگرم را به تو ترجیح دادم و نگران کتاب هایم ماندم و تو را فراموش کردم که داشتی ذره ذره در عمق وجودم جان می گرفتی ... کاش درکم می کردی و مرا می بخشیدی . اگر دست های کوچولوی تو برای من پر از برکت و نوید است چرا باید این روز ها ناب با توبودن را به خاطر کم و کاستی های این زندگی لعنتی خراب کنم ؟ چرا باید افسرده ات کنم چرا نباید برایت الهام بخش شادی ها باشم ؟... در این چند روز گذشته که باز ناخواسته بیمار شدم و نگران وضعیت سلامتی تو بیش از هر زمان دیگری به قدر وقیمتت در زندگی ام پی بردم . وقتی شبانه از تب و لرز به خودم می پیچیدم و همان شبانه توی دل تاریکی و سکوت می رفتیم بیمارستان بیش از آنکه به فکر درد و ناراحتی خودم باشم به تو فکر می کردم و این که نکند توی مادری کم گذاشته باشم . وقتی دکتر صدای قلبت را چک کرد و گفت جای نگرانی نیست تازه فهمیدم که درد تا گلویم بالا می زند . کاش می دانستی پسرکم که مادر شدن چقدر سخت است ... سخت اما شیرین و خواستنی . خلاصه این که برایم دعا کن برای خودت هم همین طور تا آمدنت چیزی نمانده است . بگذار کنار هم در این واپسین روز های در هم تنیدینمان سرخوش و پر خاطره باشیم . [ساعت ۲۱:۴۱ ] ...(۱)
۰۶ اسفند ۱۳۸۶
♦
باز هم ماجرای کتاب هایی که برای پسرم میخوانماین روز ها از میان قصه هایی که برای کوچولو می خوانم مجموعه داستان های 7 شب 7 قصه (سری کتاب هایی از انتشارات مدیا با قطع جیبی ) را بیش از بقیه پسندیدم . داستان هایی که در عین حفظ ویژگی های کودکانه خود مشحون از مفاهیم زیبای دوستی و زندگی اند . و کار مادر ها را برای انتقال این بریده از زندگی آسان می کنند . بعد از خواندن هر کدام از این داستان ها می توان ساعت ها درباره آن با بچه ها حرف زد . از پیام هایش گفت و بازخورد هایی از جنس این قبیل داستان ها که در زندگی روزمره می توان سراغ گرفت . " یک روز زندگی ملانی " مثلا درباره دخترکی ست که هر روز تمرین ویولون زدن می کند و هنوز دست هایش توانایی نواختن بهترین ملودی ها را ندارند و تصادفا ویولونیست بزرگی به واسطه خرابی ماشینش به کلبه آنها می آید و ملانی را بابت نواختن همان اندک ملودی هایی که بلد است تشویق می کند و از خاطرات آزمون و خطا های خودش می گوید . یا اسب چوبی کوچکی که متعلق به یک چرخ و فلک شهر بازی متروکه ای ست و به دنبال دوستانی برای خودش به جنگل می رود و دوستانی پیدا می کند که به کمک هم چرخ و فلک مستهلک را دوباره به کار می اندازند و زندگی جریان می یابد . توی همه این قصه ها رد پاهای پررنگی از زندگی می توان سراغ گرفت که امید بخش و جذاب اند . انگار این قصه ها تکاپویی اند برای زدودن ناصافی های دنیایی که کوچولو ها ناخواسته به آن پا می گذارند و ما به عنوان وسیله ای آنها را وارد این گردونه می کنیم . و من توی این روز های سراسیمه اغلب به این فکر می کنم که چقدر قادر خواهم بود مثل این جور قصه ها راوی شیرینی های زندگی باشم برای پسرم و نه پلشتی های این دنیای دون * چند روز پیش بعد از خواندن بیشتر داستان هایی که فکر می کردم برای پسرم مفید باشد سراغ مجموعه ای رفتم از گزیده قصه های آل احمد درباره کودکان که مدت ها پیش خریده بودمش : داستان های کودکان . گزینش و ویرایش مصطفی زمانی نیا . انتشارات کتاب سیامک . اما همین که اولین داستان را تمام کردم حس کردم خیلی زود است برای پسرکی که هنوز دنیا را ندیده که راوی این قبیل صحنه ها از زندگی باشم برایش . صحنه هایی مشحون از درد های زندگی اجتماعی . گرچه فکر کردم بند پایان داستان وداع ، آنجا که راوی می کوشد برای کودکان و زن دردمندی که به بهانه پرتاب یک اسکناس از پنجره قطار از حلبی آباد خودبیرون آمده اند و با قطار خوشبختی شان وداع می کنند ، دست تکان دهد ، می تواند گویای بخشی از ارزشمندی این دنیا باشد . یا تلاش برای ارزش دادن به آن " ... کلبه آنان که در زیر نور خورشید بخار می کرد ، باز هم نمایان بود و آنها هنوز دست های خود را برای قطار ما تکان می دادند . هنوز وقت نگذشته بود . دست من به جیبم فرو رفت . دستمالم را بیرون کشیدم . سر پنجه ایستادم و سر و دستم را از پنجره قطار بالا کشیدم و دستمال را در هوا ، دم باد ، به اهتزاز درآوردم ... شاید هنوز دیر نشده باشد . رفیقم فریاد زد و مرا عقب کشید . از پنجره دورم کرد و شیشه آن را بالا برد . قطار وارد تونل شده بود و اگر او دیرتر می جنبید شاید دست من شکسته بود ... " خواهش می کنم به این بند پایانی بیشتر فکر کنید و ببینید آیا سمبل هایی از کشاکش زندگی را در آن می یابید .
۰۴ اسفند ۱۳۸۶
♦
این روز های آخر ... و کتاب هایی که برایت می خوانموقتی شازده کوچولو را برایت می خواندم حس کردم دارم تو را با دنیایی آشنا می کنم که نمی شناسی اش . آدم هایی که این دنیا را پر کرده اند و تو را جای شازده کوچولو می نشاندم مدام که تقلا می کند این آشفتگی را بر هم زند . فکر کردم چقدر خوب بود اگر آن آخرین نقاشی کتاب را آن منظره ساده کوه ها و آن تک ستاره قلب آسمان را برایت بزرگ می کشیدم و می زدم به سینه دیوار اتاقت تا هر وقت بزرگ تر شدی بگردی دنبال شازده کوچولویی که انگار فرستاده ای آسمانی ست تا تو را به خودت بیاورد و پستی ها و پلشتی های این دنیا را نشانت دهد تا حواست باشد و ارابه ات را خوب برانی ... حتی بی بلد راه ! و وقتی گل طلا و کلاش قرمز را می خواندم فکر کردم چقدر تلخ است که قبل از دیدن دنیا دارم محله های خاک آلودی را برایت ترسیم می کنم که در فقر غوطه می خورند . و تو آیا با دانستن این واقعیت شادمان می شوی از خوشبختی ات یا نومید از بودن در این مدار دلتنگی ها این زندگی دنیوی پوچ و کشدار و کسل ؟! نمی دانم ... کتاب هایی که من دوستشان دارم هر کدامشان پر است از این حس های تناقض آلود در هم گره خورده ...و نمی دانم تو چقدر با این کتاب ها و معناهای نهفته در آنها ارتباط برقرار می کنی ... باید بیایی تا از چشم هایت بخوانم که چقدر دانستن این تلخی ها و پلشتی ها با همه سنگین بودنش برایت مهم است ... زود است که این همه درباره ات پیشداوری کنم اما من چشم به راه کودکی هستم متفاوت با دیگران ... با چشمانی که در عمق درد های روزمرگی عمیق می شوند و پی روزنه میگردند ... یعنی تو می توانی به سهم خودت این دنیای عبث را عوض کنی ؟ [ساعت ۰۰:۵۰ ]
|
|||||
| © Copyright 2004, Abandokht. All rights reserved. .نقل مطالب بدون ذکر منبع و/يا لينک ممنوع است | |||||
|
|