| صفحه اول | معرفی کتاب | داستانها | تماس با من | RSS | |||||
۲۸ اسفند ۱۳۸۴
♦
و امروز آغاز فصل دیگری ست . و باید که سرشار باشی از بوی بهار و عبور لحظه های پر شتاب ... فرصت ها می گذرند و تو باید بجنبی تا از این قافله جا نمانی ... می گویند وقتی مسن تر شوی عید و بهار و سال نو دیگر برایت این همه شادی به ارمغان نخواهد آورد ... و تو غمگین خواهی بود از گذر روز های عمرت و برف پیری که عجولانه روی موهایت می نشیند ... و من با خودم فکر می کنم کاش آن موقع هم باز سرشار باشم از شادی و زمزمه های خوش فصلی دیگر ...
۲۴ اسفند ۱۳۸۴
♦
خسته ام و فقط می خواهم کنده شوم از روزمرگی و فکر و خیال مدام و فرسایشی که ارمغان عبور لحظه هاست . یک سفر به شمال می تواند از بار این خستگی بکاهد ؟ قدم زدن در دل جنگلی مثل این جا . یا این جا ... [ساعت ۰۰:۳۹ ]
۲۲ اسفند ۱۳۸۴
♦
گاهی مقاله نوشتن برای روزنامه تبدیل می شود به دغدغه ای بزرگ و اساسی که باز خورد هایش تا مدت ها تو را به این واقعیت گره می زند که نوشتن برای روزنامه خطرناک ترین کار برای جوان هاست مخصوصا اگر بخواهند قدم در عرصه های جدی تری مثل تاریخ بگذارند . بعضی از نوشته هایم در روزنامه را اصلا دوست ندارم و بعد از نوشتن و حتی چاپشان احساس خستگی می کنم چون راضی ام نکرده یا برایش به حد کافی وقت نگذاشته ام . از جمله این مقالات مقاله ای ست که به مناسبت دهه فجر و تحت عنوان انقلاب و سازمان های چریکی نوشتم و دوست و دشمن به نقدش برخاستند و من دربست پذیرفتم که کم کاری از من بوده است . امروز این نوشته انتقادی را در یکی از سایت ها پیدا کردم . باور می کنید که از این توجه لذت بردم ؟ ولو این که همه نظرات نویسنده اش را قبول نداشته باشم . [ساعت ۱۱:۴۱ ]
۱۶ اسفند ۱۳۸۴
♦
اميل ايراني«حكيمى مى گويد: آنان كه آزادى شان از دست رفت اگر منتظر بشوند كه غاصبان با طيب خاطر به ايشان برگردانند، عمر آنها كفايت نمى كند؛ پس در سر حفظ حريت بايد مرد و زحمت انتظار را نكشيد.» اين نخستين كلمات از كتابچه كوچكى است كه بوى كاغذ و مركب مانده مى دهد؛ بوى تاريخ ! يادگارى كوچك از روزگارى نه چندان دور، برگى پاره از تاريخ سرزمينى كه كتابچه تاريخش را برگ برگ، سپرده به باد و خستگى، به فراموشى و ترديد و آهى فروخورده به قدمت همه عمر، عمرى كه به بطالت، ندانم كارى و خوشبينى و خام انديشى عوامانه اى سوخته و خاكسترش معلق، رها شده است در هوايى كه آزاد بود براى اين كه دم و بازدمت را ببلعد و باز پست دهد و ديگر هيچ. این ابتدای مطلب امروز من در شرق است . اگر به ادامه اش علاقه داشتید در روزنامه دنبال کنید . [ساعت ۲۲:۴۰ ] ...(۹۴)
۱۵ اسفند ۱۳۸۴
♦
واعظ انار فروش در اتاق شاه، شب نامه اى پيدا شده بود انقلابى كه پر بود از شعر و اعتراض و خشم؛ شاه دستور داد پخش كننده اين شب نامه و نويسندگان گمنامش را پيدا كنند. هيچ رد پايى از نويسندگان خشمگين شب نامه معترضانه نبود؛ انجمن سرى، موفق شده بود مخفيانه شب نامه ها را منتشر كند و به دست بزرگان و حتى خود شاه برساند. نگارندگان و آنها كه واژه ها را با حروف سربى به روى كاغذ كاهى مى آوردند، آرمانى در پس ذهن خود مى پروراندند؛ آرمانى بزرگ و پرشكوه: بايد به شاه و دربار گفت كه درد ها و زخم ها روز به روز عميق تر مى شوند و خونابه ها و دلمه هاى چركين، همچون پيچكى مكنده، بر تنواره مملكت تنيده مى شوند؛ يكى از اعضاى باند سرى انجمن، مامور شده بود وقتى شاه در حال خستگى تكاندن در خلوت خويش است، شب نامه را روى ميزش بگذارد تا شاه، مخاطب بى واسطه شب نامه باشد؛ مرد گمنام موفق شده بود تا مدت ها شب نامه را به اتاق شاه برساند بى آنكه كسى از اين عمل بويى ببرد يا شكى كند؛ تا اين كه شاه بالاخره موفق شد او را شناسايى كند؛ پخش كننده جسور شب نامه، كسى نبود جز داماد مظفرالدين شاه: موقرالسلطنه. بعد ها معلوم شد موقرالسلطنه تنها يك عضو از باند پيچيده اى بوده است كه همچون تاكى بر درخت تناور دربار روييده بوده و قد بر افراشته است. در ميان نوشته هاى جسته گريخته و غمگنانه و خشمگين نويسندگان شب نامه انجمن تندرو، شعرى هم بود از شاعرى جسور كه مى كوشيد خود را همچون تكه اى از پازل مبارزه به پيكره اى درهم تنيده سنجاق كند. شعرى انقلابى كه خشم شاه را نيز برانگيخت و لختى هم كه شده به انديشه اش فرو برد. شاعر، شعر خود را خطاب به يكى از عناصر معلوم الحال دربار، اتابك سروده بود؛ اتابكى كه در آن روزهاى اندوه و خشم، شديداً مورد نفرت معترضان و مخالفان سياست هاى دربار بود: ادامه مطلبم را می توانید در روزنامه شرق امروز بخوانید . [ساعت ۲۲:۰۰ ] ...(۰) ♦ و اینک بوی بهار ... من به دنبال بهار خودم می گردم .
۰۸ اسفند ۱۳۸۴
♦
كوير
وقتی ایستاده ای در آستانه خستگی فصلی که ته می کشد برای پرنده ها هم دعا کن و برای دست های ملتمس شب که زیر چادری سیاه خفته اند . من در کویر این روزهای شاد دلتنگ مهربانی توام و دلتنگ قاصدکی از تو کاش مرا می شناختی ... اگر دلتان مي خواهد به كوير مرنجاب برويد . اول اين عكس هاي فوق العاده را از آن كوير ببينيد . [ساعت ۲۲:۱۴ ] ...(۸)♦ توی این روزها با تمام وجود باور آورده ام به این واقعیت که نویسندگی یکی از سخت ترین و پر استرس ترین کار های دنیاست مخصوصا در حوزه دشوار تاریخ که تو دست بسته ای و مستاصل و ناتوان در آن . مشغول باز بینی و ویرایش کتاب هستم . خودم را تا اندازه زیادی راضی می کنم اما مخاطب و منتقد را نمی دانم . حسابی خسته ولی خیلی خیلی امیدوارم به اینده ُ به موفقیت و به شادی ... آینده را بنفش می بینم نمی دانم چرا ...از دانشگاه خیلی راضی نیستم . محیط و جو خیلی خوبی ندارد . استرس و فشار هم زیاد وارد می شود . کار و ترجمه و تحقیق و خلاصه وضعیت خیلی پیچیده ای شده و تمام دلخوشی من به همین تعطیلات عید بند شده که شاید در این فرصت بتوانم بیشتر مطالعه کنم . [ساعت ۰۳:۰۸ ]
۰۴ اسفند ۱۳۸۴
♦
وقتی داستان مهرناز را توی روزنامه دیدم خیلی ذوق کردم . مثل وقتی که جایی گم شده ای و رد پای یک آشنا کیفت را کوک می کند تا بروی باقی راه را از میان مارپیچ پر سنگلاخی که هی دور و دور تر می شد و لیز می خورد لای سراب هایی پیاپی ... داستان قشنگی بود . بخوانید . این روزها عجیب درگیر درس ها شده ام و یک سری کار های دیگر هم که شاید اسمشام کار های عقب افتاده باشد یا نوشته هایی که از انتشارات برگشت خورده و باید سر فرصت اصلاحشان کنم . خسته ام خیلی و دلم برای دریا تنگ شده است .
|
|||||
| © Copyright 2004, Abandokht. All rights reserved. .نقل مطالب بدون ذکر منبع و/يا لينک ممنوع است | |||||
|
|