| صفحه اول | معرفی کتاب | داستانها | تماس با من | RSS | |||||
۲۷ بهمن ۱۳۸۸
♦
یک روز معمولی از عمر من ...آشفته ام . ذهنم نظم ندارد . زمان لیز می خورد از دستانم . کاش زمان کش می آمد . شانه هایم خسته اند زیر بار سنگین کارهای نکرده . ذره ذره پیش می روم . مثل لاک پشت . مهم این است که در جا نمی زنم نه ؟ دلخوشکنک های این چنینی زیاد دارم . رمانم را می نویسم . کمی از درس و تاریخ دست کم در دروه خودم دور شده ام . اما متوقف نشده ام . این هم یکی جور دلخوشکنک دیگر ... پسرک را برای اولین بار بردیم سرزمین عجایب . چقدر آنجا خوشبخت بود . می دوید و همه دنیای اندازه کف دستش را معنی می کرد . سه نفری سوار قطار شدیم . چقدر آن قطار رنگی شاد را با آن همه مسافر کوچولویش دوست داشتم . مخصوصا وقتی توی تونل موسیقی توقف کرد . عروسک ها می نواختند . و نور زرد قشنگی همه جا پهن شده بود . بچه ها برای عروسک ها دست تکان می دادند و می خندیدند . پسرک هم خوشحال بود . و من زیر آن رنگ لیمویی دوست داشتنی از همه غم ها و دغدغه های دنیا فارغ بودم انگار . دلم می خواست ساعت ها توی آن تونل رنگارنگ می ماندیم . باآن دکور یونولیتی ساده اش با آن تصاویر کاغذی رنگی قشنگش . دنیای بچه ها چقدر بی ریاست . دوستش دارم . کاش آنقدر کارتمان شارژ داشت که هزار دور دیگر با آن قطار می چرخیدیم و توی آن تونل موسیقی می شنیدیم . من از واقعیت غم انگیز روزمرگی انگار به آن تونل رنگی پناه می بردم . دوستش داشتم . کاش زمانه زمانه دیگری بود . کاش بی اخلاقی اینجور مثل قمری روی هره زندگی مان لانه نمی کرد . دلم گرفته است . کاش پسرک خراش نخورد توی این دنیا ی پر از پلشتی . نمی شود . چاره ای نیست . کوچولوی نازنین من توی این جامعه بزرگ می شود و اگر قرار باشد همیشه همین قدر عاطفی و شکننده و مهربان باشد حتمام می شکند . تو هم باید چینی دلت را پیش بند زن ببری مادر ... نه . نشکن . از حالا نشکن . سرت را روی شانه ام بگذار . من هستم . نمی دانم تا کی اما تا هر زمان که بتوانم نمی گذارم غم این دنیا را بار درشکه دلت کنی . غم بی اخلاقی و ... دوست من آن پست را به جا نوشتی . بحران جامعه ما بی اخلاقی ست . بحران سیاسی را هم در همین بحران باید جستجو کرد . تا وقتی بدنه جامعه ما با هتاکی زندگی کنند از سیاستمداران انتظاری نیست . دوست من بنویس که با این نوشتن ها شاید روزنه ای گشوده شود ... [ساعت ۱۵:۱۹ ] ...(۱۲)
۰۸ بهمن ۱۳۸۸
♦
درباره کارن و مطالعات من ... ۱- سفید برفی دوست داشتنی من حالا مدت هاست شعر می خواند . شعر از بر می کند . البته نه آن طور که شما فکر می کنید به روش کودکانه خودش . ما بیتی را می خوانی و کلمه ای را که می دانیم می تواند ادا کند جا می اندازیم . پسرک آن کلمه را که می گوید سرشار می شویم از شادی و انرژی مثبت . یه توپ دارم ؟ ققییه ... سرخ و سفید و ؟ اوبی ... می زنم زمین ؟ هوااا نمی دونی تا ؟ تجا ... من این توپو ؟ ننانم ... نقاشیمو ؟ هوب ... بابام بهم ؟ عدی ... اولین جمله قشنگ زندگی را هم گفته این کوچولو و آن لحظه دلمان خواسته هر چه داریم و نداریم را به پایش بریزیم : بده من ... و دو سه روزی هست که خودش شعر کاملی خوانده . بی هوا . و کلی تشویقش کرده ایم و مثل همیشه بعد از تشویق های زیادمان کم تر این شعر را برایمان خواند : تاب تاب عبادی / هدا ندادی ... نازنین کوچولوی من حالا اسم شخصیت های کتاب هایش را خوب می داند : میمنی / ابی ( ابری) / الفی که بهش میگه ائو / بز / کارنک من مثل طوطی همه حرفهامونو تکرار می کنه و هفته پیش یه خرید جالب کرد برامون : مائه دتتویی ( مایع دستشویی ) که اتفاقا برای حمام لازم داشتیم . معلومه کوچولوی قشنگ من حواسش به خونه هم هست . کارن قشنگ من عضو مهم خونواده سه نفره ماست . فکرش نظرش و دنیاش هزار هزار ارزش داره برامون . خوشحالم که دارم بزرگ شدنشو می بینم ... مثل نهالی که جوونه می زنه . قد می کشه . شکوفه میده . کارن من با اومدنش بهارو اورد .خوشحالم که با هوش و مهربونه . کیفور می شم وقتی دستشو محکم روی لپم میذاره و با اون لبای قشنگش لبامو می بوسه . وای چقدر این بوسه شیرینه . سفت و خوشمزه . هر وقت هم ازش می پرسم می خوای بزرگ شدی چی کاره بشی اول فیگور با مزه فکر کردنو می گیره یعنی انگشت سبابه کوچولوشو روی لپش میذاره و بعد از مکث میگه ن ... که یعنی نقاش و وقتی می گم نقاش ؟ می خنده و میگه بله . ذوق مرگ میشم چون همیشه دلم می خواست با هنر زندگی کنه بچه ام . اما زود می گه دتر که یعنی دکتر و اون وقت دیگه باید غرق بوسه اش کرد . اما من مطمئنم نقاش هم میشه حالا گیرم دکتر نقاش . از بس که روی سرامیکای سفید خونه رو نقاشی کشیده . البته بیشتر طرح ماشین . خیلی قشنگ میکشه شاید یکی از نقاشی هاشو بذارم اینجا در آینده ... ۲-کتاب تازه ای خریدم که خیلی دوسش دارم : نوشته های بچه ها : من و مامانم . گرد آوردنده اش استیورات همپله و دوست خوبم شهرام رجب زاده ترجمه اش کرده که مدتی ولو کوتاه همکاری در زمینه ویراستاری باهشون داشتم . نقاشی های کتاب خیلی قشنگن . مثل نقاشی با مداد رنگی صمیمی و شادن . تجربه های بچه هاست با ماماناشون . بعضی هاش خیلی به دل نشست و فکر کردم کاش کارن منم چنینی تجربه هایی با من داشته باشه و فکر کردم اگر قرار باشه کارن از شیرینی تجربه خوبی با من حرف بزنه می گه مامانم با من میاد روی تخت نوزادیم با اون نرده های بلندش تا روی دیواره هاش با آمبولانس و جیپم قام قام کنیم ؟ یه نمونه از این نوشته ها که دوست داشتم اینه : بعضی وقت ها من و مامان توی یک اتاق می نشینیم و هر کداممان یک کتاب می خوانیم و هیچ حرفی نمی زنیم . این یکی از بهترین لحظات است ... ۳- باد اسب است : / گوش کن چگونه می تازد / از میان دریا ، از میان آسمان / گوش کن / چگونه دنیا را به زیر سم دارد . / برای بردن من / مرا در میان بازوانت پنهان کن ... این شعر مال شاعر محبوب من پابلو نروداست که به تازگی کتاب شعر جیبی کوچیکی ازش خریدم با طرح جلد دوست داشتنیش که عکس سیاه و سفیدیه از زمستون . دو تا نیمکت چوبی و برف های حاشیه پیاده روی سنگفرش شده و کاج های سبز و هوای مه آلود ... دلم برای برف زمستونی و هوا مه آلود تنگ شده ... ۲- این روزها درباره هرمنوتیک زیاد می خوانم . دوستش دارم . روش مطالعاتی خیلی قشنگیه . یه طبقه بندی سه گانه ازش جایی خوندم که به ویژه حس می کنم درباره مطالعات تاریخ هر سه تاش جواب میده و خیلی شیرینش کرده ... شیرین ... در میان نحلههای هرمنوتیک، یکی از عمدهترین آنها، هرمنوتیک احیا یا بازسازی معناست. این هرمنوتیک که مولف محور هرمنوتیک به دنبال بازسازی مجدد معنای مورد نظر کنشگر است، متکی براین پیش فرض است که برای محقق امکان رسیدن و دستیابی به معنای ذهنی یک کنشگر یا موضوع وجود دارد. در مقابل این نحله هرمنوتیکی، هرمنوتیک شبهه وجود دارد که دست به تفسیری از معناها ورای معنای بیان شده توسط موضوع میزند و معنای بیان شده را به نوعی بازنمایی وارونه از معنای اصلی میداند و معنای اصلی را پنهان از دید موضوع میداند. نحله سوم هرمنوتیک نیز شاخهای است که امکان بازتولید مجدد معنا را منتفی دانسته و معتقد است معنا هیمشه در حال تولید است و با هر خوانش و قرائتی، معنای جدیدی تولید میشود. نماد پردازی در حروفیه رو دارم بر اساس این روش مطالعه می کنم . مطالعه ای کند اما لذت بخش ... مخصوصا این که این مطالعه این روزها با نوشتن رمانم در هم تنیده شده ... وقتی می نویسم و می خونم زندگی مزه گس خرمالو داره برام . این جمله از ریکور برام مثل نوازشه . مثل عطر گیسوی باد زمستونی نرمایی داره که مستم می کنه و امیدوار به بیشتر خوندن و پژوهش کردن : درست به این دلیل که متن لال است و پاسخ نمی دهد باید بدان زندگی بخشید اسلوبی در باززنده کردن گفتار در متن نهفته و انباشت شده است به نظ من کارکرد هرمنوتیک تکامل دادن نظریه کنش خواندن است ... با این همه زندگی چقدر چاله چوله داره ... چقدر توی دست انداز می افته این درشکه کم جون زندگی من ... [ساعت ۰۱:۱۵ ] ...(۶)
|
|||||
| © Copyright 2004, Abandokht. All rights reserved. .نقل مطالب بدون ذکر منبع و/يا لينک ممنوع است | |||||
|
|