| صفحه اول | معرفی کتاب | داستانها | تماس با من | RSS | |||||
۲۸ بهمن ۱۳۸۵
♦
خوشحالم كه آن صبح نمور برفي گره خورده است به بعد از ظهري باراني و بوي خاك همه جا پيچيده است . ظهر كه هولكي از كتابخانه كتاب امانت گرفتم ، كتاب ها را كه زير بغل زدم و از دانشگاه بيرون آمدم خودم را سرزنش كردم كه چرا كيف بزرگ تري يا كيسه اي چيزي نياوردم از خانه و حالا بايد كتاب ها را اين همه راه توي تاكسي و ميني بوس قار كش كنم تا خود خانه آن هم توي اين هواي باراني خيس توي اين گل و شل و البته بوي نمور خاك و مهرباني طبيعت اما كمي كه قدم زدم توي اين هوا و وقتي اين خنكاي لطيف به صورتم خورد كيفور شدم از بغل گرفتن كتاب هاي سنگين كاهي زرد شده اي كه حس هاي نيمدار نوستالژيكم را زنده مي كنند انگار ( شايد بدين خاطر كه يكي از اين كتاب ها كتاب تمثيلات ميرزا فتحعلي آخوند زاده بود با شش نمايشنامه و يك داستان به نام يوسف شاه كه اتفاقا درباره ماجراي تاريخي طالع بيني و مجازات رهبر نقطويان در عصر شاه عباس كبير است ) و يادم آمد كه هر تجربه تلخ و شيريني چقدر راهگشاست . گاهي قبل از يك سختي كوچك خيال مي كني بار سنگيني روي دوشت افتاده اما همين كه خودت را پرت مي كني وسط گرداب تازه مي فهمي كه اين رقص و سماع را دوست داري وسط باد و تنهايي و طبيعت . گاهي يك اتفاق بد يا زنجيره اي از اتفاقات تو را از همه مايوس مي كند و تو احساس مي كني چقدر خسته اي براي پيمودن باقي راه . اما وقتي دل مي دهي به دشواري و ايمان مي آوري كه خودت مهمي و حسي كه تو را به جلو هل مي دهد و متوقف رهايت نمي كند آن وقت حس خوبي پيدا مي كني انگار داري با نيروي شر مي جنگي نه اين كه تو خير باشي و مابقي اهريمني و شر منظورم يك جور مبارزه براي شدن است. شايد تجربه يك بي مهري تو را تكان دهد . تكاني كه اولش بي انگيزه و پكرت مي كند اما بعد خودت را با همان تكان كوك مي كني و بهتر مي شوي و به راهي كه در پيش داري جدي تر فكر مي كني . ... نمي دانم چرا اين ها را نوشتم در حالي كه قصد داشتم از كلاس درس امروز بنويسم شايد تقصير اين چنار هاي روبروي پنجره است كه توي همه چهار سال تنهايي باهاشان حرف زدم و ازشان الهام گرفتم ، همين چنار هاي بلند كه سر بر افراشته اند و از پشت شيشه هاي كدر شده دم عيد نگاهم مي كنند كه نشسته ام پشت كامپيوتر و هي هر از گاه سر مي گردانم سمت آسمان . تازگي ها فهميده ام كه هيچ مسكني قوي تر از تماشاي طبيعت و آسمان نمي شناسم يعني لااقل روي من يكي هيچ چيز به اين اندازه تاثير ندارد . راستی امروز دکتر فرهانی پیشنهاد کرد که درباره پایان نامه هامان توی وبلاگمان چیز بنویسیم . یادم آمد که مدت ها پیش درباره انتخاب موضوع و دغدغه هایم پستی روی وبلاگ گذاشتم ( ۲۳ تیرماه ۸۵ ) و از مخاطبانم کمک خواستم و هیچ کمک خاصی دریافت نکردم . اینجا را کلیک کنید و بخوانید آن پست را ...
۲۷ بهمن ۱۳۸۵
♦
نمی دانم چرا این جمعه لعنتی این قدر دلگیر و غمگین بود ! [ساعت ۰۵:۵۸ ]
۲۵ بهمن ۱۳۸۵
♦
فریاد در گلو می می خشکد ... این اعتراض هم به جایی نمی رسد ... ف ر ی ا د م ی خ ش ک د [ساعت ۰۶:۲۳ ]
۲۴ بهمن ۱۳۸۵
♦
دست هایم را بگیر توی مشتت . ها کن . بگذار گرم شوند . یخ کرده ام . کمی فقط . یعنی تا مغز استخوانم ... [ساعت ۲۳:۰۸ ]
۲۳ بهمن ۱۳۸۵
♦
گاهی فکر می کنم در انتخاب مسیر زندگی ام به خطا رفته ام . اما خوب که فکر می کنم می بینم این بهترین راهی بود که در آن وضعیت تربیت و روحیه و شخصیتی که داشت خورد خورد نضج می گرفت می توانستم انتخاب کنم . گاهی فکر می کنم خوب بود به جای نوشتن خیلی حرف می زدم خیلی از خودم تعریف می کردم خیلی ... فکر می کنم چنین شخصیتی بیشتر به درد این جامعه آشفته سر در گم می خورد . حرف و حرف و حرف ... چون هیچ کس باور ندارد دیکته بی غلط نداریم . وقتی وارد گود می شوی عمل می کنی به جای حرف کارت می شود پتکی که روی سرت بکوبند به جای این که بگویند می توانی اینجایش را اصلاح کنی نمره ات کم می شود اما می توانی اینجا را درست کنی اینجای کارت غلط است اما اینجا را خوب نوشتی خوب نگاه کردی خوب از آب درآوردی خیلی راحت بدون اینکه یک مقاله ۴۰ صفحه ای را بخوانند با یک نگاه سطحی می گویند خراب کردی و اصلا فکر نمی کنند این موضوع چقدر می تواند روی روحیه کسی که عشقش انجام دادن است و نه حرف زدن تاثیر بدی بگذارد . از هم می پاشد آدم را این حرف های عجول که معلوم نیست از کدام حس انسانی سرچشمه می گیرد . کاش می توانستم مسیر زندگی ام را عوض کنم و بروم یک سمت دیگر . اگر عجول نبودم شاید می رفتم سمت هنر و خودم را غرق دنیای دیگری می کردم . اما آنجا هم باید خودت را به رخ بکشی . می خواهم برای خودم زندگی کنم . مطلب من امروز در روزنامه کارگزاران چاپ شده است . کلیک کنید و بخوانید . [ساعت ۲۱:۵۶ ]
۲۲ بهمن ۱۳۸۵
♦
چقدر خون دل ؟ چقدر خستگی و خفقان ؟ بسمان نیست دنیا ؟ [ساعت ۲۱:۵۲ ]
۱۵ بهمن ۱۳۸۵
♦
رويكرد به مرگ انديشي ... سه سال پیش، در مسابقهی داستاننویسی بهرام صادقی دیدم، و اکنون نیز آشکار است که «مرگاندیشی» در داستانهای کوتاه نویسندگان جوان موج میزند. فکرش را بکنید، دستِکم پانزده داستان خواندم که راویاش مرده بود! دستِکم پنجاه داستان خواندم که موضوعشان خودکشی بود، دستِکم بیست داستان خواندم که موضوعشان قتل بود، و در باقی داستانها هم پرندهی «مرگ»، دور و نزدیک، بر فراز داستان پرواز میکرد! در فیلمهای کوتاه فیلمسازان جوان هم گویا اوضاع اینگونه است. این، یعنی چه؟ ... ( نقل از خوابگرد ) ♦ فکر می کنم مدت هاست که شعله ورم ... پس چرا ندیده بودم زود تر از این ها که روحم آرزو هایم و خواسته هایم از زندگی جرغاله شده اند ؟ [ساعت ۰۴:۴۴ ]
۱۴ بهمن ۱۳۸۵
♦
شما می دانید طاقت آدم ها معمولا کی طاق می شود ؟ نمی دانم چرا این همه جرقه انبار باروت درونم را به آتش نمی کشد ! [ساعت ۰۴:۳۷ ] ...(۰)
۱۰ بهمن ۱۳۸۵
♦
می خواهم خودم را پیدا کنم . آن خویشتن گمشده نابی که اگر پیدایش کنی سرمست می شوی و گلیمت را از لجنزار این دنیا بیرون می کشی ... این هم بخشی از مقاله من که در همایش مکتب اصفهان ارایه اش کردم و این هم عکس من در هنگام سخنرانی ... سايه روشن پيكره ادبيات و فرهنگ مردم در روزگار حاكميت صفويه ، همانند شبحي سر گردان در تاريك روشن شبي دراز به نظر مي رسد . كند و كاو در ماهيت و چند و چون اين پيكره از هم گسسته نيازمند بررسي در دل نماد هايي ست كه زمينه ساز بالندگي نسبي اين پيكره شده اند . نماد هايي بر خاسته از جامعه عصر صفوي كه در حال دست يابي به الگويي از يك نظام سياسي جديد بود . بالندگي شعر و ادبيات در سايه سيطره حاكميتي متزلزل كه مي كوشد قدرت و ماهيت خود را در نزاعي نا تمام با قدرت هاي رقيب و به ويژه مخالفان ايدئولوژي و آيين و مسلك خود فرا چنگ آورد و در دوره ثبات ( بخوانيد عصر شاه عباس كبير ) ناچار است بيشترين تلاش و تمركز خود را صرف بهبود روابط ديپلماتيك و سياست هايي براي نهادينه كردن اصلاحات سياسي و ثبات ملي نمايد ، بسيار دشوار و در نتيجه كمرنگ خواهد بود . در اين وانفسا ست كه نقش نهاد هاي مردمي ، انجمن ها ، گروه هاي فكري و مرامي و مواردي از اين دست بسيار پررنگ و ارزنده مي نماياند . قهوه خانه ها در عصر صفويه از جمله نهاد هايي شمرده مي شوند كه به صورت غير مستقيم بستري براي بالندگي شعر و ادبيات و فرهنگ فولكلور فراهم ساخته اند . بازتاب هاي ادبيات عامه ، شعر وا پس رانده شده و قصه گويي نوپرداز در قهوه خانه هاي عصر صفويه و به ويژه در قهوه خانه هاي معتبر و نامدار اصفهان برجستگي خاصي دارد . به نظر مي رسد استقبال مردم از اين گونه هاي ادبي نوپا كه براي نخستين بار در قهوه خانه ها مجال رويش و نمو يافته اند به بارور شدن اين انديشه ها در وهله نخست و بالندگي ادبيات نسبتا راكد مانده اين روزگار در مرحله بعدي خدمت بزرگي كرده است . از ديگر سو فرهنگ عامه و ادبيات مردمي كه خاستگاهي توده اي دارد نيز در همين بستر فرهنگي اوج گرفته است . طيف رنگارنگي از آثار برخاسته از ادبيات شاعرانه و ادبيات منثور وام گرفته شده از فرهنگ عامه بر ديواره هاي قهوه خانه هاي تاريخي اصفهان بر جاي مانده است كه اهميت اين نهاد را در شكوفايي فرهنگ مردم در اين روزگار آشكار مي سازد . بررسي چگونگي اين تاثير گذاري هدف مقاله حاضر است . [ساعت ۰۹:۰۱ ] ...(۱)
۰۷ بهمن ۱۳۸۵
♦
ما مي جنگيم .
فکرش را بکن ! دستت را بند می کنی به چیزی که سال هاست همه هستی توست . دلخوشم این روز ها . شاید به خاطر این که دستم را به نوشتن بند کرده ام باز . یا بندم کرده اند . خوب است . آرامم می کند . مدتی نوشتن برایم مفر بود . اما حالا علاوه بر این یک روزنه است . دنیای پاک و شادی که همیشه آرزویش را داشته ام از این روزنه ولو کوچک خوب پیداست . باغستانی که بوی خاک و سکنجبین می دهد . فکرش را بکن ! تو دیگر به هیچ چیز چشمداشت نداری و اگر مقروض نبودید و دستتان توی پوست گردو نمانده بود و قرار نبود دو سه سال ديگر مادر شوي حاضر بودی بدون مزد بنویسی . چون حالا دیگر عاشق نوشتنی . فرقی نمی کند مقاله داستان قطعه ادبی یادداشت گزارش ... حس خوبی دارم . فکر می کنم لحظه هایم هدر نمی روند . حس می کنم آینده رنگی ست . احمدی نژاد و دار و دسته اش هم کوچک تر و حقیر تز از آنی هستند که بخواهند این آینده رنگی را از من بگیرند . جوانی من توی لجنزار سیاست های این رژیم ابله نابود نخواهد شد . من نخواهم گذاشت چنین اتفاقی بیفتد . ما نخواهیم گذاشت اگر هنوز سر سوزنی تعهد توی رگ هایمان موج بزند . جنس مبارزه فرق کرده است وگرنه ما همان زره پوشان دیروزیم . با مشت هایی گره کرده و چشم هایی حسرت زده . امروز روز تازه ای ست . به کتابخانه می روم . مطلب می نویسم و شاید هم روی داستان تازه ام کار کنم . می دانم که جایی چاپش نمی کند . می داند که همه اش زیر قیچی سانسور باید ریز ریز شود اما می نویسم شاید برای نسل های بعد . شاید برای همان آینده رنگی .ما از این زندان رها می شویم روزی ... [ساعت ۲۲:۰۰ ] ...(۱)
۰۴ بهمن ۱۳۸۵
♦
نمی دانم چرا اسمت را نپرسیدم . چرا دست هایت را توی مشتم نگرفتم . چرا توی سرمای پایتخت شلوغ گونه های یخ کرده ات را نبوسیدم ؟ چرا چشم های معصومت را قاب نگرفتم ؟ چرا ؟ چرا ؟ ...اما با این همه من با تو دوست شدم . با همان دو تا نقاشی یادگاری که یکیش چهره خودت را یادم میاندازد مدام و از وقتی برگشته ام خانه هی نگاهش می کنم . دوست تازه و کوچولوی من ! دوست هنرمند مهربانم ! تو خاطره صمیمی روزی هستی که به بنیاد دانشنامه جهان اسلام رفتم جالب نیست ؟ توضیح : دخترک مهربان توی خیابان فلسطین بساط کرده بود . اول گیج و منگ از کنارش رد شدم . تصویر رویا اندود دو سه تا نقاشی کودکانه توی نگاهم جا ماند . عقبگرد کردم . نقاشی های رنگی به چشم هایم خندیدند . روی هر کدامشان یک بریده مقوایی گذاشته بود و نوشته بود ۲۰۰ تومان . براندازشان کردم . یکی از یکی شاد تر و صمیمی تر . پرسیدم خودت کشیدی . ملیح خندید . و سرش را به نشانه تایید تکان داد . گفتم خیلی قشنگن . ذوق زده نگاهم کرد و پیشنهاد کرد دو تا را که بهتر از بقیه بودند انتخاب کنم . چقدر دلم می خواست بیشتر پیشش می ماندم اما نمی دانم چرا عجله کردم . و خیلی زود دلم برایش تنگ شد . برای دخترک گندمگونی که نقاشی هایش را گوشه خیابان می فروخت . [ساعت ۱۱:۴۴ ] ...(۲)
۰۳ بهمن ۱۳۸۵
♦
آسمان بوی بهار نارنج می دهد . [ساعت ۰۶:۵۱ ]
|
|||||
| © Copyright 2004, Abandokht. All rights reserved. .نقل مطالب بدون ذکر منبع و/يا لينک ممنوع است | |||||
|
|