| صفحه اول | معرفی کتاب | داستانها | تماس با من | RSS | |||||
۲۳ دی ۱۳۸۶
♦
باز هم انجماد ...۱-روزها سراسیمه می گذرند.و التهابی در رگ زمان می تپد که نمی دانم چگونه و با چه واژه هایی توصیفش کنم!انگار آنتراکت کوتاه شادی هایمان باز تمام شده است و نبض زخم های دهان گشوده و دمل های چرکین دوباره به کار افتاده است . مدتی پیش اس ام اسی به دستم رسید که با همه رگ و پی وجودم لمسش کردم : به چارلی چاپلین می گن خوشبختی چیه ؟ میگه فاصله بین این بدبختی تا بدبختی بعدی ... فکر می کنم تنها فضیلت ما این باشد که قدر این فاصله گذرا را بدانیم ... ۲-از این انجماد خسته ام.دلم آفتاب گرم و لذت پرسه زدن در کوچه پس کوچه ها را می طلبد.مدت هاست خانه نشینم.و کارهایم روی هم تلنبار شده اند.تنها حسن این خانه نشینی گردگیری داستان هایم بود و نگارش چند داستان تازه و شرکت در چند جشنواره ادبی مختلف.طوری که انگار اگر روزی دستم به نوشتن نمی رفت تمام روز برایم بی معنا و تکراری بود .پیگیر سرنوشت کارهای معوقه ام هم شدم اما هنوز خبر تازه ای نبود.حالا دیگر همه امیدم این است که دست کم کارهایی که مجوز گرفته اند تا نمایشگاه حاضر شوند که به این هم چندان امیدی نیست.گاهی فکر می کنم شاید این بچه با به دنیا آمدنش با خودش برکت و تحرک و شادی و تحول بیاورد.و آنقدر پا قدمش خوب باشد که کتاب های مادرش از این بلاتکلیفی چندساله کسالت بار رها شوند.گاهی حتی باهاش حرف می زنم و می گویم که چون فرشته است و دل پاک خدا دعایش را مستجاب می کند.دعا کند از این ول معطلی خلاص شوم و کتاب هایم دربیایند.من همه امیدواری هایم این عمر بیست و شش ساله را در این کتاب ها در واژه واژه آنها جستجو می کنم و هنوز طعم ترش و شیرین روزی را به یاد می آورم که اولین قراردادم را با انتشارات ققنوس بستم و آنقدر سرشار از شادی بودم که توی اتوبوس به بهزاد زنگ زدم تا لذت این تجربه خوشایند و ملس را با او که بی اندازه دوستش دارم قسمت کنم اما افسوس که این شادی دولتی مستعجل بود ... ۳-وقتي باز از مشكلات حرف مي زني دلواپسم مي كني.مي دانم از كدام زخم دهان گشوده مي گويي . مي دانم كه وقتي برميگردي خانه با همه توش و توانت مي كوشي بخندي و با من و پسركت سرخوش باشي اما يادت نرود كه من غم را از پشت پلك هايت هم مي توانم بخوانم كه موج مي خورد و بالا و پايين مي رود . نمي دانم سايه شوم اين غم انگيزي كي از روي زندگي ما رخت مي بندد ! گاهي دلم مي خواهد بروم بر سر همه كساني كه مي توانند قدمي بردارند و بر نمي دارند فرياد بكشم ... اما نمي توانم و امان از اين عجز كه انگار تا آخر عمر به اين روح بي صاحب مانده من سنجاق خورده است ... ۴-نازنين پسرم!چقدر برايت برنامه ها داريم...چقدر دلمان مي خواهد آدم بزرگي شوي ... مي داني اين شب هاي يخ زده زمستاني وقتي هوس كرسي مي كنيم و عروسي درختان را از پشت پنجره و زير گرد نور ساختمان هاي بلند تماشا مي كنيم بهترين لحظه هايمان به گفتن درباره تو مي گذرد ؟ مي داني چقدر برايمان عزيزي و چقدر در تكاپوييم كه به استقبال آمدنت بياييم ؟ [ساعت ۲۲:۱۷ ] دلتنگم ...(۴)
۱۷ دی ۱۳۸۶
♦
يخبندان بيرون و درون1-سرماي بدي شده.انگار زمستاني كه اين همه منتظرش بودم برايم خوشايند و زيبا نيست . دلم لك زده براي خنكاي بهار و عطر بهار نارنج.آن هم به اين زودي وقتي اولين گرد برف زمستاني همه جا پاشيده شده است و اين تعطيلات ناگهاني فرصتي داده است تا به آرزويمان برسيم و كنار هم باشيم.هنوز سرمستم از اين با هم بودن اما حس مي كنم ركود و انجماد اين يخبندان به زندگي شخصي ام هم سرايت كرده است . مدت هاست نتوانسته ام آن طور كه راضي ام مي كند بنويسم و بخوانم و امروز هم كه به كلي تعطيل بودم و فقط كتابي از كارور خواندم ، كتابي كه داشت توي قفسه هاي كتابخانه مان خاك مي خورد : فاصله با ترجمه نسبتا روان مصطفي مستور. كه خيلي هم به دلم نشست اما با اين حال ركود و بطالت اين روز هاي سرما زده را ذوب نكرد .
۰۸ دی ۱۳۸۶
♦
دلتنگي هاي اين روز هاي من...۱-وقتی خودت امیدت را برای چاپ کتابی که با کلی دوندگی طوماری اصلاحیه خورده است و بعید است امکان چاپ پیدا کند بریده ای مزه می دهد ببینی این سو و آن سو انگار هنوز بارقه امیدی هست برای چاپ ... چیزی که بیشتر به شوخی دلگرفته این زمستان سرد و خشک و بی حاصل می ماند . این مطلب را درباره کتاب در سایت خبرگزاری شهر دیدم . تیتر جالبی دارد : انقلاب مشروطیت در انتظار چاپ ... جمله ای که قریب به سه سال است در گوشم طنین افکن است . و گاه تمام لحظه های روز هایی را که می تواند به لذت و شکوفایی بگذرد تباه می کند ...مثل کسی که خستگی کار به تنش مانده باشد . یک جور کوفتگی ناتمام و ملس و گاه به عنوان نوعی واکنش سعی می کنم با بی تفاوتی همه تلاشی را که برای بازنویسی چندین باره کتاب متحمل شدم فراموش می کنم تا خوش باشم . تا یک آدم عادی باشم . بی دغدغه چاپ کتاب و سانسوری ارشاد و باقی تراژدی های دنیای نویسندگی ... ۲-گاهي آدم دلتنگ چيز هاي كوچكي مي شود كه وقتي به دستشان آورده بود خيلي قدرشان را نمي دانست . يادم مي آيد داستاني كه براي مجله كارنامه فرستادم تقريبا دو سال توي نوبت بود . آن اواخر ديگر فراموشش كرده بودم تا اين كه يك روز سرد زمستاني كه رفته بودم دفتر روزنامه شرق همكارم گفت داستانم توي كارنامه چاپ شده است . آن هم شماره آخر كارنامه . وقتي بر مي گشتم اميدوار بوم دكه هاي روزنامه فروشي مجلدي از كارنامه توقيف شده را داشته باشند و خوشبختانه داشتند . همان دكه سر خيابان الوند . و امروز فكر مي كنم اين اتفاق چقدر برايم شيرين بوده است و آن روز ها درست و حسابي قدرش را نمي دانستم . ۳-اين روز ها خيلي دلهره دارم.دليلش را درست نمي دانم.با اينكه دلخوشي بزرگي توي دلم هست و تپشي كودكانه در عمق وجودم اما حس مي كنم زمستان غم انگيزي ست.خاموش و افسرده.چقدر دلم مي خواهد چيزهايي را در اين دنيا عوض كنم.حسي كودكانه و بازيگوش براي تصاحب همه دنيا در وجودم به جنبش افتاده انگار.و بي نتيجه.دنيا را آنطور كه هست بايد بپذيرم.من ديگر بزرگ شده ام. [ساعت ۲۳:۳۵ ] نظر شما(۱)
۰۱ دی ۱۳۸۶
♦
گزارشي ازجشنوراه داستان كوتاه كوتاه اصفهان و سفر يك روزه مان1-وقتي تماس گرفتند و گفتند كه داستانت در جشنواره اصفهان برگزيده شده است ، اولش كمي تعجب كردم اما بعد با تمسك به حدس و گمان ها فهميدم كه مقدر بوده است نام من هم در اين جشنواره باشد پس اين را به فال نيك گرفتم مثال همان ضرب المثل معروف كه آب نطلبيده مراد است ... با اين همه در رفتن به اصفهان دو به شك بودم مهرباني دست اندركاران جشنواره فراوان بود و وصف ناشدني و اين خودش انگيزه محكمي بود كه تصميم به رفتن بگيري درست در قلب روز هاي پر دلهره اي كه پشت سر مي گذاري و خوشبختانه در نهايت خاطره اين سفر شد التيام همه روز هايي كه به سختي و التهاب گذشته بود و انگار اين سفر نطلبيده قرار بود قوت قلبي باشد برايت تا باز هم بنويسي بي انديشه فردايي كه شايد تلخ باشد ... ۵-داستان هاي برگزيده همه شيرين و دلنشين بودند اما من بيش از همه از داستان دلتنگي هاي اژدهاي شهر بازي خوشم آمد كه نويسنده اش آن را با آن لحن پر از دلتنگي پاي تريبون خواند و حسي از تعليق و غم را روي دلمان جا گذاشت . ۶-ارحام صدر را پيش از اين نمي شناختم . ظاهرا از هنرمندان به نام عرصه تئاتر است كه به ويژه در اصفهان شهرتي بسزا دارد . پيرمردي بزرگوار و فهميده و تقريبا از نوادر روزگار . وقتي از بالاي سن پايين مي آمدم با مهرباني خاصي نگاهم مي كرد و آفرين مي گفت و محكم كف مي زد . اين كار را براي همه مي كرد . انگار همه چيز برايش مهم بود . خيلي مهم . و شايد همين بود كه قدر و ارزشي فراوان به او بخشيده بود . اين كه فقط خودش را نمي ديد و انگار دوست داشت ديگران را تشويق كند . وقتي پاي تريبون در سخنراني اش گفت كه هيچ چيز نبايد شما جوانان را از راه مقدسي كه در پيش گرفته ايد بازدارد حس خوشايندي وجودم را در بر گرفت كه غم روز هاي گذشته را تكاند . غمي كه از لحن كاسبكارانه ناشران و بي مهري ارشاد و معلق ماندن سرنوشت داستان هايم زخمي ام كرده بود انگار ... ۷-موسيقي سنتي برنامه هم از آن ملودي هاي دلنشين و فراموش نشدني بود . صداي خواننده قوي و پر طنين بود و نوازندگان هم ماهر.توي آن تاريك روشن سالن آن صدا مثل نوايي ماندني از خاطره سفر روي روحم نشست . ۸-علي دهباشي از مهمانان ويژه مراسم بود.سخنراني خوبي كرد درباره جايگاه جمال زاده در ادبيات معاصر. و روايت هايي بريده بريده از دشواري هاي زندگي اين نويسنده نامدار ايراني در فرنگ كه كوبنده و غم انگيز بود . به نظر مي رسد نويسندگان ميهني مان را كمتر مي شناسيم.و اگر اين قبيل برنامه ها با معرفي و تحليل آثار چنين نويسندگاني همراه باشد گام بلندي براي نيل به اين مقصود برداشته ايم . ۱۱-اينجا و اينجا مي توانيد گزارش جشنواره را بخوانيد .اين هم گزارش خبرگزاري مهر از جشنواره . و همچنين گزارش خبرگزاري فارس .
|
|||||
| © Copyright 2004, Abandokht. All rights reserved. .نقل مطالب بدون ذکر منبع و/يا لينک ممنوع است | |||||
|
|