| صفحه اول | معرفی کتاب | داستانها | تماس با من | RSS | |||||
۳۰ آذر ۱۳۸۳
♦
و سلامي دوبارهامروز دير تر از خواب بيدار شدم و از طلوع آفتاب جا ماندم. ديگر نه افق صورتي را ديدم و نه قرص گرد خورشيد را از پشت آن ساختمان هاي بي قواره بلند، حالم دوباره بد شده بود و بهتر بود بيشتر توي رختخواب مي ماندم. حالا اما خوبم. فقط سينه ام خس خس ميكند و كمي هم مي خارد. اگر خدا بخواهد مي خواهم امروز مقاله تازه ام را رج بيندازم. اگر زياد پاي كامپيوتر نشينم حتما فرصت مي كنم مقاله خوب و پخته اي از آب درآورم. ديروز كه به روزنامه زنگ زدم ، خبر هاي خوبي شنيدم. آقاي دكتري كه خواننده هميشگي مطالب من شده و مي خواسته با من صحبت كند. و يك نفر هم كه برايم كتاب فرستاده، راستش توي دنياي به اين گل و گشادي براي يك نويسنده تازه كار مثل من ، هيچ چيز بهتر و ارزنده تر از اين نيست كه بفهمي نوشته هايت مخاطب خودش را دارد. كسي هست كه سياه مشق هايت را بخواند و بي تفاوت نگذرد. حتي هر بار كه براي مقاله هايم پاسخي انتقادي مي رسد هم توي پوست خودم نمي گنجم . احساس مي كنم در جا نزده ام و دارم روز به روز بيشتر پيشرفت مي كنم. و اين احساس چقدر مزه مي دهد. آدم انرژي مي گيرد براي بهتر و بيشتر نوشتن. حالا ديگر زندگي ام فقط و فقط در همين نوشتن ها و خواندن ها و ذوق زدگي ها خلاصه مي شود. ديشب يك دستگاه بخور خريديم كه كار نكرد. بهزاد خسته بود و عصبي شد . سرفه هاي ناجور من هم بيشتر آزارش مي داد. نمي دانم چرا ما ايراني ها هيچ وقت نمي توانيم يك چيز درست و حسابي بسازيم! فكر نمي كنم دستگاه بخور چيز خيلي پيچيده اي باشد . اما انقدر كم كاري مي كنيم كه مشتري بيچاره دست آخر با ندامت مي گويد " كاش ايراني نخريده بوديم. " اين راستي كه مصيبت بزرگي ست ! امروز با بهترين دوستم قرار دارم و حسابي خوشحالم. خدا كند بتوانم درست و حسابي برايش درد دل كنم و سبك برگردم. به نظر من حرف زدن براي دوستي كه مي خواهد حرف هاي تو را بشنود بزرگ ترين لذت عالم است. نه ؟ راستي شب چله خوش بگذره....
۲۸ آذر ۱۳۸۳
♦
وقتي دنيا را زيبا ببيني امروز صبح ، افق سرخابي آسمان از پشت خانه هاي بلند روبرو ، خودش را به چشم هاي من نماياند. چه رنگ جذابي دارد اين طلوع خورشيد و اين افق صبحگاهي ، همان صبحي به خودم گفتم بد نيست امروز و توي وبلاگ، از زيبايي و مفهوم زيبايي بنويسم . چيزي كه اين روز ها خيلي ذهنم را گرفتار كرده . چند روزي هست كه احساس مي كنم طبيعت واقعا زيباست . نمي دانم چرا اين حس قشنگ اغلب پاييز و زمستان به مغزم خطور مي كند. نيازي نيست كوله بار سفر ببندي و براي ديدن طبيعت زيبا راه دوري بروي ؛ فقط كافي ست زيبايي را توي چشم هايت بكاري آن وقت يك پنجره آلومينيومي و يك پرده پر از برگ چنار پس زده هم به نظرت قشنگ ترين منظره مي آيد . يا دانه هاي برف توي دل شب ، وقتي توي نور مات چراغ هاي خيابان پيداست ، يا زني كه با چتر سياه و چادر بور مي آيد نان سنگك مي خرد و توي پيچ خيابان گم مي شود. اين ها همه گوشه هايي از زيبايي هاي طبيعت دور و بر ماست كه من اين روز ها خوب معنايش را احساس مي كنم. مي روم كتاب پيامبر جبران خليل را ورق مي زنم و به زيبايي مي رسم. با خواندنش آرام مي شوم. جبران مي نويسد ؛ نه پيامبر مي گويد : مقاله من درباره هلنيسم امروز توي صفحه تاريخ روزنامه شرق چاپ شده ، دوست دارم بخونين و نظرتون رو هم اگه علاقمند بودين به من بگين. ممنون. و اما بهزاد نازنينم ! بخاطر مهربوني ها و بزرگواري هات يك دنيا سپاسگزارم. توي اين روزهاي مريضي و خستگي و دلگرفتگي خيلي كمك حالم بودي و بيشتر زحمات رو متقبل شدي . من بهت افتخار مي كنم و از اين كه تو رو دارم خدا رو شكر مي كنم و خوشحالم. اميدوارم هيچ وقت مريضي و دردت رو نبينم. [ساعت ۲۳:۳۰ ] شما چه مي گوييد ؟(۵)♦ يك روز غمگين ديگر برداشت اول پيشنهاد مي كنم اين مقاله رو هم درباره حقوق زنان بخونين .
۲۴ آذر ۱۳۸۳
♦
چند گام كوتاهگام اول [ساعت ۰۹:۲۰ ] شما هم چند گام برداريد!(۳) ♦ در چند سكانس سكانس اول
[ساعت ۰۵:۴۵ ] سردم ست ؛دست هايم را ها مي كني؟(۳)
۱۱ آذر ۱۳۸۳
♦
درد دل هاي يك نويسندهاز دل تابستان داغ به دل سرماي ملس پاييز آمدن هم از آن حكايت ها ست.! در توضيح اين ماجرا بايد بگويم كامپيوتر كه خراب شد و دو سه هفته اي جايش خالي ماند ، انگار كسي يا چيزي روح مرا هم از دنياي بي سر و ته اينترنت و حرف و حديث هايش قيچي كرد. بريده كه شدم ، پشت صداي شرابه خونابه هاي اين زخم چركين ، نشستم به خلوت كردن با خودم و آن وقت شدم مثل تافته جدا بافته ، گسسته از همه چيز ، سرم را فرو كردم توي لاكم و توي تنهايي ، روي بخار شيشه هاي عرق كرده شعر گفتم و مطلب نوشتم و بخار را با سر آستين پاك كردم و ديگر هيچ ... خيلي وقت ها به اين نتيجه مي رسم كه خب كه چي ؟ ! بنويسي و بسرايي و بسپري به صفحه وبلاگت ، يكي دو سه نفري هم بيايند و بخوانند... آخرش كه چي ؟ چيزي را عوض كرده اي ؟ شالوده اي را شكسته اي ؟نه فقط مثل يك آدم دست و پا بسته نظاره گر بوده اي و بس... خوب كه فكرش را مي كني مي بيني هزار و يك اتفاق توي مملكت خودت ، دور و برت مي افتد و تو هيچ نمي كني جز نگاهي و آهي...وبايد عذاب بكشي جز اين چيز ديگري نيست. توي جامعه اي كه سر توي هر سوراخش كه مي كني هزار گره كور مي بيني ، بايد نويسندگي سرخوشانه را ببوسي و بگذاري لب طاقچه عادت تا از يادت برود... اما خب خوب تر كه فكر مي كنم مي بينم اين وبلاگ هديه تولد من بود از جانب كسي كه بي نهايت دوستش مي دارم. بماند كه اصلا باور نمي كند گاهي وقت ها آن قدر گرفتارم كه فرصت وبلاگ نويسي و گشت و گذار توي اينترنت را ندارم... اما مي دانم كه اين دوباره نوشتن من هديه اي خواهد بود برايش و چه هديه كم خرجي ! فقط بايد سفره دلت را پهن كني و مهر و موم دهانت را بشكني و بباري مثل ابر هاي در هم تنيده پاييز برگ ريز پشت پنجره اتاقت . اين ماجراي تمدن بشري هم ماجراي پيچيده و جالبي ست . خوب كه كند و كاو مي كني ميبيني روح انسان هي در مسير تاريخ پيچ و تاب خورده و هي پوست انداخته و شده اين... سرت را كه بالا مي گيري برج هاي صاف و صوف روبرويت رج مي بندند ، بي هيچ ظرافتي و بي هيچ رنگ و لعابي، بي كنده كاري و حجاري ، بي كاشي كاري و مقرنس، بي كش و قوس ، بي تراش و صيقلي، بعضي هاشان يكپارچه آينه اند، آينه هاي مربعي سياه كه چسبيده اند به هم و قد كشيده اند اما ذهنت را كه به گذشته ها پر مي دهي يك چيزي هست كه نوازشت كند. امسال تابستان براي اولين بار بنا هاي تاريخي اصفهان را از نزديك ديدم. خاطره ابهت و عظمتش هنوز هم تكانم مي دهد.مخصوصا مسجد جامع و آن طاق و گنبد با شكوهش كه يكپارچه نقاشي بود و مينياتور بر سينه كاشي هاي فيروزه اي زيبا، مسجد چهارباغ هم كم از آن جا نداشت فقط ساده تر بود و كوچك تر ... با خودم فكر مي كنم واقعا روح بشر به كجا مي لغزد ؟! يك زمان از نگاه انسان هنر مند ايراني معماري بنا ارزشي عميق و ريشه دوانده در خاك معنويت داشت و امروز هر مكعبي كه قد بر مي افرازد مي شود بناي معماري و چقدر هم بدان مي نازيم، نمي دانم شايد هم من از قافله زمانه ام جا مانده ام شايد روزگار ما چنين مي طلبد ! خدا مي داند. از اين ناشر ما هم خبري نشد . از خرداد ماه كه يك وعده سر خرمني داد و رفت به امان خدا تا همين امروز و همين لحظه هيچ خبري و نشاني ازش نيست. حتي تلفن همراهش را هم جواب نمي دهد . دفتر زنگ مي زني مي گويند اين جا نيست از تلفن همراهش مي پرسي مي گويند سيم كارتش سوخته ... نمي دانم در اين بي خبر رها كردن نويسنده بينوا چه حكمتي نهفته است ؟! و راستي كه اين كتاب چاپ كردن هم پروژه اي ست براي خودش . يك سال و نيم بيشتر ست اين و آن در مي زنم كه هر طور هست اين داستان هاي طبله كرده را بچپانم توي كتاب و بدهم دست مردم . اين حرف ها هم كه براي دل خودت مي نويسي و فلان و بهمان همه اش باد هواست و مفت نمي ارزد. قرار نيست كه من از نويسندگي براي خودم جيب بدوزم و دكان بسازم اما گمان مي كنم قرارمان اين بود كه من بنويسم و كسي بخواند و حالا سال هاست كه مي نويسم و هيچ كس نمي خواند... چهل و چند داستان كوتاه روي هم تلنبار شده و افتاه گوشه اي خاك مي خورد... آن قدر هم بهشان تعلق خاطر دارم كه نمي توانم قيد چاپ كردنشان را بزنم . نمي دانم تا كي بايد منتظر گوشه چشم اين ناشر خوش مشرب خوش قول بمانم!! هي بنشين كتاب بخوان ، و هي تورق كن و هي پي سوژه بگرد و هي مقاله بنويس و هي ستون پر كن و هي تخيل كن و هي داستان بنويس و آخرش دستمزدت شماره چشمت است كه از هفت و هشت هم گذشته و يك بيماري مزمن كه اسمش چاقي ست و دليلش لابد بي تحركي و پشت ميز نشستن و يك جا ماندن ... يك نفر از بستگان مي گفت شما كه رفتي توي روزنامه بيمه تون كردن ؟ گفتيم نه و تا خواستيم از بيچارگي خبرنگار حق التحرير و نويسنده كارمزد بناليم فرمودند پس سابقه كار براتون حساب نمي شه و ما هم توي دلمان گفتيم ما كجا و شما كجا ؟! ما همان حقوق ماهانه مان را هم با هزار بيچارگي و چك و چونه زدن مي گيريم و بعضي وقت ها هم نمي گيريم، توي مملكت ما نويسندگي هنوز شغل نيست تفنن است. آن وقت توي اداره ها كه سرك بكشي مي بيني آن ها كه شاغلند پشت ميزشان دارند تفنن مي كنند . اين است جامعه وارونه ما ... بابت تفنن پول مي گيريم و بابت دود چراغ خوردن و چشم و چال كور كردن فقط تحقير مي شويم... اين مرام ما را بايد طلا كوب كنند و بكوبند به سينه ديوار براي يادگاري ! از صبح كه مي نشينم پاي درس و كتاب و مقاله و تايپ و ايميل و چه وچه ، وقت سر خاراندن هم ندارم اما تا سرم خلوت مي شود ، پيش خودم خيال مي بافم كه بچه دار شديم و دخترم بيدار شده و آمده ايستاده لب درگاهي اتاق و من بغلش مي كنم و مي بوسمش و برايش داستان تازه ام را مي خوانم . جالب نيست ؟ اين همه كار روي سرم ريخته و اين همه برنامه توي ذهنم مي چينم باز به فكر بچه ام ... اما خودم بعضي وقت ها كه ساعت ها رفته ام توي لاك خودم يا سرم را كرده ام لاي كتاب و مقاله نوشتن به خودم مي گويم آدمي مثل تو بايد با همين خيال بافي ها دلخوش باشد و اگر نه دل ببندد به همان عروسك كوكي روي تلويزيون. بچه داري كه كم مشغله اي نيست بايد عمرت را بريزي پايش اما خب خوب مي شد اگر بود و من كتابم را اگر چاپ شد تقديم مي كردم به چشم هايش! كاش كه مي دانست چقدر دوستش دارم.
به گمانم براي امروز بس باشد . نمي دانم كي دوباره به روز مي كنم اما سعي مي كنم زود به زود باشد...
|
|||||
| © Copyright 2004, Abandokht. All rights reserved. .نقل مطالب بدون ذکر منبع و/يا لينک ممنوع است | |||||
|
|