صفحه اول | معرفی کتاب | داستان‌ها | تماس با من | RSS
جستجو در وبلاگ
موضوعات
روزانه
شعر
داستان
معرفي كتاب

بايگانی
شهريور ۱۳۸۹
مرداد ۱۳۸۹
تير ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
ارديبهشت ۱۳۸۹
فروردين ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۸
دی ۱۳۸۸
آذر ۱۳۸۸
مهر ۱۳۸۸
شهريور ۱۳۸۸
فروردين ۱۳۸۸
اسفند ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۷
دی ۱۳۸۷
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
مهر ۱۳۸۷
شهريور ۱۳۸۷
مرداد ۱۳۸۷
تير ۱۳۸۷
ارديبهشت ۱۳۸۷
فروردين ۱۳۸۷
اسفند ۱۳۸۶
بهمن ۱۳۸۶
دی ۱۳۸۶
آذر ۱۳۸۶
آبان ۱۳۸۶
مهر ۱۳۸۶
شهريور ۱۳۸۶
مرداد ۱۳۸۶
تير ۱۳۸۶
خرداد ۱۳۸۶
ارديبهشت ۱۳۸۶
فروردين ۱۳۸۶
اسفند ۱۳۸۵
بهمن ۱۳۸۵
دی ۱۳۸۵
آذر ۱۳۸۵
آبان ۱۳۸۵
مهر ۱۳۸۵
شهريور ۱۳۸۵
مرداد ۱۳۸۵
تير ۱۳۸۵
خرداد ۱۳۸۵
ارديبهشت ۱۳۸۵
فروردين ۱۳۸۵
اسفند ۱۳۸۴
بهمن ۱۳۸۴
دی ۱۳۸۴
آذر ۱۳۸۴
آبان ۱۳۸۴
مهر ۱۳۸۴
شهريور ۱۳۸۴
مرداد ۱۳۸۴
تير ۱۳۸۴
اسفند ۱۳۸۳
بهمن ۱۳۸۳
دی ۱۳۸۳
آذر ۱۳۸۳
مرداد ۱۳۸۳
تير ۱۳۸۳
خرداد ۱۳۸۳

پيوندها
جمع مستان يا همان گروه مثنوي خواني خودمان
بهزاد كريمي
آمنه
فرزانه
مترسک مزرعه
دكتر مهدي فرهاني منفرد
مینا
پاگرد
فاطمه
کارن کوچولوی مامان بهار
شیرین
جنوبگان
مرگ قسطي
خوابگرد
موج
نامه هاي قديمي
پاكسيما
سینا
خبرگزاري ميراث فرهنگي
کارن جهانگیری
کارن و مامان گلی
چو غلام آفتابم
گردون ادبي
آينه
کارنی دیگر
و باز هم کارنی دیگر
و کارنی دیگر!
و باز هم کارن
شادي صدر

بي تو مهتاب شبي ...
نيك آهنگ كوثر
سهيل آصفي
فل سفه
اميد معماريان

فمينيسم ايراني (آرين )

بازديدکنندگان
امروز: ۲۱۱
ديروز: ۲۰۷
اين ماه: ۳۰۸۲
از ابتدا: ۳۹۲۷۱۱


ASP-Rider 1.6

Tarrahan

--: لينک‌ها :--

لوگوس و پيوند تاريخ و زبانشناسي

آموزه مهدويت در فلسفه هگل

كاباليسم و اعتقاد به منجي

انديشه موعود در جهان مسيحيت

فلسفه نظري تاريخ و دكترين مهدويت

شخصيت مسيحايي مهدي

منجي گرايي اسلامي

نقد بهايي گري

از بابيت تا بهاييت

مدعيان مهدويت 2

مدعيان مهدويت 2

باز هم درباره بابيت

مهدويت از نگاه دين پژوهان غربي

بابيت

از شيخي گري تا بابي گري

شيخيه 3

نجات شناسي تطبيقي ( اسلامي - مسيحي )

شيخيه 2

مهدويت و انگاره هاي فرقه شيخيه

مهدويت و فرقه هاي انحرافي

بايگانی

۳۰ آبان ۱۳۸۷
روزهای آبدیدگی

آدم توی روزهای سخت زندگی اش آبدیده می شود . آدم ها را بهتر می شناسد و می تواند برای آینده زندگی اش با تجربه بیشتری تصمیم گیری کند . فکر می کنم کم کم دارم وجهه یک مادر واقعی را پبدا می کنم . حالا دیگر وقتی کارن توی ماشین سرش را روی سینه ام می گذارد و خوابش می برد به آرامشش غبطه نمی خورم چون فکر می کنم یعنی یقین دارم چه بخواهم و چه نخواهم کودکی ام تمام شده است و من اکنون مادرم و مسوولیت یک فرشته کوچولو روی دوشم سنگینی می کند .من این روزهای دشوار را دوست دارم از صمیم قلب از اعماق وجود چون مرا به یاد روزهای خوشی می اندازد که بچه گانه برای مرغابی های استخر پارک ملت کیک می ریختم و فکر می کردم زندگی یعنی همین که بهزاد دوستت دارد ...

و بهزادم ! آن شعری که آخر یکی از نامه هایت بود  ، همان شعر غم انگیز که گاهی هم در گفتگوهایمان زمزمه اش می کردی در تمام آن یک هفته کذایی ورد دهانم بود و خدا همه آن ورد های شبانه را شنیده بود وقتی نور چراغ خواب عنابی روی عکس عروسی مان می افتادو تو با صورتی اخم آلو اما چشم هایی معصوم و مهربان نگاهم می کردی که بی تاب دوباره دیدن توام : ای خدا این وصل را هجران مکن / سرخوشان عشق را نالان مکن

[ساعت ۱۳:۲۰ ]  

۰۲ آبان ۱۳۸۷
مرور یک نامه

این روزها را مثل بلمی سرگردان در تلاطم مواج رودخانه زندگی از سر می گذرانم . گاهی سرخوش و سرمست ، گاهی در حال دست و پا زدن تقلا برای گریز از سقوط ، گریز از غرق شدن ... پارو می زنم و رودخانه خروشان زندگی ام را می شکافم و پیش می روم . گاهی لذت این چهار اسبه تاختن را حس می کنم و گاهی جز خستگی چیزی دستگیرم نمی شود . مثل آدم عجولی شده ام که پشت سر هم می نویسد و کارهای گذشته اش را مرور می کند و هی می کوشد خودش را به در و دیوار زندگی بکوبد تا جلو برود تا در جا نزند تا مثل مرداب راکد نماند گاهی موفق و گاهی ناموفق ... مستاصل ... پسرک بی تردید در این آشفتگی به آب و آتش زدن ها با من همراه است با همان قرص چشم های بلوطی معصومش ... نظاره می کند ... عجول می شوم گاهی و با اینکه خوب می دانم این روزهای سرخوش با پسرک بودن ، از بهترین روزهای عمرم خواهد بود ، هی زمزمه می کنم : کی می شود با تو حرف بزنم ... تو با من حرف بزنی ... یعنی غمخوارم می شوی مادر ؟ یعنی همصحبتم می شوی کارنم ؟ یعنی می توانیم مثل دو تا دوست واقعی با هم کارهای مشترک بزرگ انجام بدهیم ؟ منتظر می مانم و این انتظار ... انتظار ... انتظار ... انگار همه زندگی ام به انتظار گذشته است . امروز داشتم نامه ای را مرور می کردم از یک دوست ، نمیگویم چه کسی چون لزومی هم ندارد مهم این است که آن دوست این نامه را در جواب غمگینی روزهای سردرگمی من نوشت و مثل یک مرهم هنوز که هنوز است با مرورش آرام می شوم . قوت قلب می گیرم . انگار که دارم روی جدول پیاده رو های پارک ملت راه می روم . دست هایم را مثل مترسک دو طرف تنم گرفته ام چشم هایم را بسته ام و دارم هوای خوشایند پاییز را به ریه هایم می فرستم . عین همان کاری که آن روز ها وقتی با بهزاد می رفتیم پارک کودکانه انجام می دادم . خواندن این سطر ها دلگرم کننده مزه گس آن نفس کشیدن ها و آن قدم های سرخوش و مطمئن و بی هراس را در من زنده می کند و فکر می کنم پس هر ناامیدی و خستگی خواندنشان به سکوتم وا می دارد :

 دو نعمت بزرگ در کنار توست که مثل ستون های خیمه زندگی ست : بهزاد و کارن . دست کم نگیرشان . عشق در گسترده ترین و ناب ترین مفهومش را تجربه می کنی . حس خوشبختی و سعادت . نمی خواهم فیلسوفانه بنویسم ولی راستش انگار آنچه در ما و و در کنار ما وجود دارد از آنچه در جهان بیرون جریان دارد مهم تر است ... نوشته هایت را منتشر می کنی از ذوق انتشارشان مثل ذوق مادر شدن به وجد می آیی و می بالی زمان شاه کلید همه این تنگناهاست . اجازه بده روزگار این ها هم سپری شود . مثل این همه آدم ریز و درشت که در طول تاریخ ایران آمده اند و رفته اند ...

...

[ساعت ۰۱:۳۰ ]   ...(۱۴۸)

   © Copyright 2004, Abandokht. All rights reserved.                   .نقل مطالب بدون ذکر منبع و/يا لينک ممنوع است