| صفحه اول | معرفی کتاب | داستانها | تماس با من | RSS | |||||
۲۹ آبان ۱۳۸۴
♦
دكتر شريعتي ...
بعد از مدت ها هوس مي كنم باز سري بزنم به كتاب هاي كاهي و قديمي اي كه از دكتر شريعتي دارم . درست در آخرين قفسه كتابخانه ، كنج ديوار ، اين كتاب ها مال زماني ست كه آثار دكتر، به دليل جو حاكم ، به نام هاي گونه گون مستعار چاپ مي شده است : علي مزيناني ، علي سبزواري و ... بچه كه بودم اين ها مدام دم دستم بود . نميدانم چرا ! شايد چون كتابخانه درست و حسابي اي نداشتيم . اينها را ظاهرا پدرم مي خريده ، درست زماني كه دكتر توي ارشاد ، برنامه هاي پيوسته سخنراني داشته و تب و تابي بوده است و شور و شوقي ... البته پدر من كه بعيد مي دانم جزو پيروان و علاقمندان واقعي بوده باشد و لابد همين طور گذرا و محض كنجكاوي سركي مي كشيده ... البته خودش مي گويد توي سخنراني ها هم بوده است ... چميدانم الله اعلم ! به هر حال اين كتاب هاي خسته و كهنه تا سالها دمخورم بودند . يعني درست از زمان بچگي ، وقتي سواد نداشتم روي صفحاتش را خط خطي كرده ام و حالا يادگاري هايش پيداست ( البته اصلا كار خوبي نبوده اما ظاهرا نامبرده عقل درست و حسابي نداشته و حالي اش نبوده كه اين ها همه ، كتاب هاي ارزشمند و جاودانه مردي بزرگ اند ...) بعد تر هم كه بزرگ تر شدم از همان دوران راهنمايي كه عادت سرك كشيدن لاي چند تا كتاب توي خانه ، به كله ام زد ، شروع كردم به خواندنشان ؛ يعني همان زمان كه " شهيد جاويد " را پيدا كردم و خواندم ، همان وقت ها كه درباره جبهه و شهادت داستان مي نوشتم و حال مي كردم !! ، به هر حال آنچنان كه يادم مي آيد هميشه خدا از خواندن اين نثر نرم و زيبا لذت مي بردم . حتي اگر مفاهيمش برايم اندكي سنگين بود و چيز زيادي دستگيرم نمي شد !! يادم هست كه " فاطمه فاطمه است " را مهسا بهم معرفي كرد . قبلا خوانده بود و خيلي خوشش آمده بود و من پشت بندش رفتم سراغ " پدر مادر ما متهميم " وقتي به دبيرستان رفتم ، و بعد از كلاس هاي روزنامه نگاري بيشتر شناختمش . و تازه فهميدم كه بايد بيشتر باهاش دمساز بشم . از آن موقع بود كه دم دماي امتحانات هم حتي تب علاقه به كتاب هاي دكتر ، ولم نمي كرد . بيشتر از آنكه درس بخوانم كتاب مي خواندم و چقدر لذت داشت . از همان موقع ها هم بود كه چند تايي از كتاب هاي چاپ جديد را خريدم . البته قديمي ها هنوز همان طور اريجينال باقي مانده اند و راستش خواندنشان با آن شكل و شمايل لذت بيشتري دارد انگار . آدم انگار پر مي كشد و مي رود به زمانه اي كه دكتر اين سخنراني ها را كرده و دانشجوي مشتاق هم نشسته به پياده كردنشان ... يا خود دكتر با همان دستخط دوست داشتني نوشته و داده به چاپخانه ... بعد ها فهميدم كه مي شود دكتر شريعتي را نقد هم كرد ( چون قبل از آن بر اين باور بودم كه حرفهاي دكتر آنقدر خوب و پخته و خلاق هست كه دربست قبولشان بايد كرد ) البته هرگز در حدي نبودم كه نقدي كنم و ايرادي بگيرم و اساسا هنوز هم فكر مي كنم شريعتي فرزند راستين زمانه اش بوده و اين همه نقد هاي امروزي برخاسته از زماني ديگر اند و قدري بي پايه ( البته بعضي هاشان مخصوصا در انتقاد به انقلابي گري دكتر كه بازتاب عصر و زمانه اش بوده است بي ترديد ) به هر حال اين روزها در گوشه و كنار مي شنوم كه فرزندان دكتر سخنراني دارند يا مقاله هاي خيلي خوبي مي نويسند . نميدانم روي چه حسابي احساس غرور مي كنم كه فرزندان دكتر اين طور شبيه خودش بار آمده اند و اين قدر موشكاف و دانشمندند ؛ درست بعد از سالها كه هي از خودم مي پرسيدم پس چرا بچه هاي دكتر سكوت كرده اند و دمي نمي زنند و اصلا شايد به راه پدر نرفته اند و ... تلنگر همه اين حرف ها رفتن احسان است از ايران به پيشنهاد حكومت ايران و به بهانه هاي واهي ! جالب نيست ؟ ... آنها از احسان مي ترسند ! لابد خيال مي كنند تاريخ ممكن است تكرار شود ... شايد نمي دانم ... پس بايد پيشگيري كرد ، به هر حال خيلي از درمان كردن بهتر است . پس احسان ، يكي از يادگار هاي ارزنده دكتر شريعتي كه بيشتر از بقيه بچه ها دكتر را ديده و از تربيت و دانسته هايش بهره برده است و امروز توشه اي سنگين از آن گذشته شيرين دارد ، از ايران محترمانه اخراج مي شود از ترس آنكه مبادا بحراني بي خود و بي جهت پرو بال بگيرد حول محور انديشه هاي او ...احسان بر مي گردد به فرانسه و لابد اين به صلاح خودش هم هست . اما مهم نيست ما سالهاست با كتاب هاي دكتر داريم مغز آكبندمان را شستشو مي دهيم و تازه سوسن و سارا هم كه هستند و البته مونا ، شايد در آينده بيشتر .... آنها هم حرفهاي زيادي دارند بزنند . و ما به گذشته اي مي نگريم كه مردي را در آغوش خود پرورد ، ماندگار كه تا سالها و سال ها با تحريف فكرش و يا خاموش كردن صداي دوستداران و فرزندانش بايد از خطر تكان دهنده اش جلوگيري كرد . فراموش نكنيم كه ما هنوز هم او را نشناخته ايم . [ساعت ۲۳:۲۹ ] نظري نداري ؟(۴)♦ منوچهر آتشي در گذشت . اندهت را با من قسمت كن داری توی دل بعد ازظهر دلگیر پاییزی کتاب می خوانی و غرق شده ای لای سادگی قهرمانان داستان آل احمد ، همان دوتا بچه قد و نیم قدی که دزدکی از گلدسته های نصفه نیمه مسجدی بالا رفته اند، که یکهو صدای زنگ اس ام اس مي خورد به گوشت . دكمه را مي زني و اسم يكي از دوستان خبرنگارت حك مي شود روي صفحه ، پيام را كه باز مي كني ، يك جمله تلخ سر مي خورد زير نگاهت : منوچهر آتشي رفت ... و تو مي ماني حيران و مي پرسي يعني چي ! ( اي بابا يعني تو معني رفتن را نمي فهمي ؟) و جواب سكوت است و مي آيي سراغ كامپوتر و اينترنت و خبرگزاري رفيقت : منوچهر آتشي شاعري كه همين چند روز پيش چهره ماندگار شد و چه جنجالي راه انداختند بر سر انتخابش جماعت كج انديش ( همان ها که با پاسخ کوبنده و قاطع انجمن شاعران ایران هم ساکت نشدند و عقده تا گلویشان بالا زد .) ، در گذشت ... همين و ديگر هيچ !!! شاعری که مهربان بود و رگههايي از طنز در لابهلاي لهجه شيرينش نهفته. شاعری که بهترین دوستش طبیعت بود و زیبایی هایش ... شاعر اسب سفید وحشی ... خيلي عجيب است . اين دست اندركاران همايش چهره هاي ماندگار پيشگو استخدام كرده اند ؟ اون از مرحوم نوايي و اين هم از آتشي ... درست دو سه روز مانده به فوت طرف برايش مراسم مي گيرند و تاج افتخار بر سرش مي نهند و پاسش مي دارند و آدم مي ماند انگشت به دهن كه چه عجب ... دست مريزاد ... سياسي كاري و جناح گرايي را گذاشته اند كنار انگار ... نميدانم ... نميدانم ... نميدانم . به هر حال خدايش بيامرزد .رفت زد به جاده ای که زیباست و همه روزی از انحنای خستگی اش عبور خواهیم کرد . [ساعت ۰۵:۲۱ ] ...(۲)
۲۸ آبان ۱۳۸۴
♦
ما نسل بيچاره ولو موج سوارهيچ كس مي داند سهم ما در اين دنيا كه شايد بهتر باشد خراب آباد بناميمش ، چيست ؟ چقدري به ما مي رسد ! اصلا بازي هستيم ؟ نمي دانم از ركودي كه دارد رفته رفته دام پهن مي كند و هستي دوست داشتني و ناچيزمان را مي ربايد ف چه بايد بگويم . فرزانه مرا ياد خيلي چيز ها انداخت . ياد تنهايي و تهديد و انتظار و ... اما چرا حالا ، حالا كه زمان شكفتن و برو بار دادن ما رسيده است ف اين حكومت زپرتي يقه مان را مي چسبد كه كجا ؟ تخته گاز ميري ، پياده شو با هم بريم ... و تو مي ماني چه بگويي ... بگويي كه ما به هم نمي خوريم ... فكرمان و آرزوهامان ... دست از سرمان كي بر ميداريد ؟ ماجراي برگ ريزان كتاب را كه لينكش را فرزانه آورده بخوانيد حتما ... داغ دل آدم تازه مي شود عجيب ... دلم مي خواهد از درد هاي نسل خودم بنويسم اما دو دلم ... قلم ياري نمي كند انگار ... به مزرعه اي خشكيده و باير ي مي مانم كه مانده در انتظار نم باراني ... و يادش رفته اينجايي كهروييده بي خود و بيجهت ، شوره زار است . مي شود به آينده سياه اين مملكت اميد داشد و به نوشتن رمان هاي تازه و جسور ؟ اما تلنگر اصلي بر مي گردد به ماجراي درهم و بر هم فروش بليت كنسرت استاد شجريان كه رفتن بهش مثل يك اپيدمي عجيب جامعه را در نورديده است و همين طور به پيش مي تازد و همه بليت ها يا پيش فروش شده و يا فروشش به تعويق افتاده و مردم بد بين اند و مي گيوند قرار است بازار سياه كثيفي راه بيفتد آن هم با دست اندر كاري مقامات دلسوز مربوطه ... شهر كتاب مي گويد بليت ها فروش رفته و بقيه جاها هم يا صدايشان در نمي ايد و يا مي گويند برويد فردا بياييد . جالب است كه امروز از هفت صبح تا غروب مردم اطراف تالار وحدت بوده اند و منتظر فروش بليت موعود ... واقعا چه بر سر ما آمده كه اسير اين همه بي نظمي شده ايم و ظلم البته ... اين شوق و اشتياق مردم و جوانانبراي شركت در كنسرت موسيقي اصيل و سنتي ف معناهاي خوبي در بر دارد براي آنها كه سالهاست يك جمله كليشه اي كذايي را مثل پتك روي سر همه مان مي كويند ... تهاجم فرهنگي ... حالم ديگر از اين كلمه لعنتي به هم مي خورد .مگر شما براي گرايش اين نسل بيچاره به هر دليل وانگيزه اي ( بخوانيد موج سواري مثلا ) چه كار كرده ايد جز بي مهري و سر دوانيدن ( همون سر داوندن خودمون منظورمه ) چه كار ديگري كرده ايد . نه جواب بدهيد ديگر چرا مدام از همه چيز طفره مي رويد ؟ به قول معروف( همان سريال طنز سيماي خودتان) مسوول اين نابساماني ها كيه ؟ يقه كدام پدر آمرزيده اي را اين خيل مشتاق و خسته بايد بچسبد . هيچ كس ... هيچ كس ... اينجا ايران است . مملكتي بي سر و صاحب ... همين و ديگر هيچ ! منتظر خبر هاي تكميلي باشيد . البته فرصت اگر شد . [ساعت ۱۴:۱۱ ] نظري ، حرفي ، چيزي ...(۱)
۲۷ آبان ۱۳۸۴
♦
يك مطلبگروه گیلان شناسی، گروه نوپايي ست كه مي خواهد گام هايي در زمينه مردم شناسي و ادبيات گيلكي بردارد و اين جاي تحسين دارد حيف كه موانع سر راه كم نيست .مطلب خبري من درباره اين گروه در صفحه مردم شناسي ميراث خبر آمده است . اينجا را كليك كنيد و بخوانيد . امروز شنبه است. اول هفته و لابد باید پر انرژی باشی که خب به گمانم هستم انگار ... امروز مطلبم در صفحه جامعه روزنامه شرق چاپ شده است . همان مطلبی که قبلا دربارش حرف زده بودم . اما خب این همه مطلب نیست . قرار بود دو صفحه تایپی بنویسم و من هم مطلب را بلند تر نوشته بودم اما امروز دیدم که مطلب تقربا نصفه چاپ شده است . به هر حال صفحه روزنامه است و محدودیت هایش ... مطلب را اینجا می توانید بخوانید . و اما اصل مطلب به شکل و صورت واقعی اش : " آيا من هم روزي خواهم مرد ؟" اين پرسشي بود تكان دهنده و تلخ كه پيكره قهرمان اسطوره اي را لرزاند . گيلگمش بر فراز بستر مرگ دوستي ديرين ، انكيدو ، اين جمله را زمزمه كرد و از آن پس كوشيد به نبرد با مرگ و نيستي برخيزد ؛ نبردي بي فرجام و طولاني كه رد پاي آن تا امروز بر لوح روح انسان باقي مانده است ؛ هراسي تاريخي از پديده اي كه نميدانيم چيست . پاسخ زمانه به تلاش بي سر انجام قهرمان سرگشته تنها چند كلمه بود ؛ گويا و رسا : " هيچ مردي كه از زهدان زني زاده شده باشد آن چه را كه تو مي خواهي به انجام نخواهد رساند . " مرگ ، باوري ست كه در گذر زندگي گاه همچون غباري مي وزد ، گاهي اين غبار را مي تكانند و گاهي از آن مي گريزند كه افسانه كهن سال گيلگمش ، نمونه زنده ايست از پرهيز و گريز انسان مدارانه آدمي از هيبت مرگ ، كه شايد از ميل به جاودانگي و ماندگاري انسان سر چشمه مي گيرد . ♦ خستگي... خسته ام . همين . از صبح پاي كامپيوتر بودم و داشتم روي مقاله تازه ام كه توي پست قبلي هم دربارش حرف زدم ، كار مي كردم . مقاله بلندي شد درباره گشت و گذار هاي يك سفرنامه نويس بيگانه در ايران عصر صفوي ... راضي ام ازش ولي حسابي روسم را كشيده ... و حالا كه دارد بعد ازظهر جمعه پاييزي از گرد راه مي رسد ، دلتنگي من هم دارد شروع مي شود . چقدر ياد بچگي هايم افتاده ام .و چقدر اين دكل فشار برق مرا ياد آن روزهاي دور بچگي مي اندازد كه هميشه از دكل ها مي ترسيدم توي راه مدرسه .. ![]()
۲۵ آبان ۱۳۸۴
♦
امروز پرشكوه من ...۰- مطلب امروزمن( زنان به مثابه زنبور عسل ) در صفحه تاریخ روزنامه شرق قسمت آخر از مجموعه مطالبی ست که درباره کنگره نسوان نوشته ام. ۱- امروز یکی از قشنگ ترین روزهای عمرم بود، بدون آن که اتفاق خاصی افتاده باشد، سرحال بودم و با نشاط... داستان نوشتم و کتاب خواندم و طرح یکی دو مقاله تازه را توی ذهنم ریختم و یک مقاله تازه درباره تاریخ نگاری عصر صفویه را کلید زدم ، خوب هم شروع کردم اولش را مجازيد بخوانيد ، شايد دادم براي روزنامه : آداب و اخلاق و ريزه كاري هاي نهفته در لاپوشاني هاي مورخان درباري عصر صفويه باعث شده است ، بسياري از اين ظرايف ، از نگاه تيز بين مخاطب موشكاف ، پنهان بماند ؛ و درست به همين دليل تاريخي ست كه سفرنامه هاي مورخان و مبلغان بيگانه ، ارزش تاريخي فراواني پيدا كرده و در بررسي لايه هاي پنهان هويت فرهنگي مقاطع گونه گون تاريخ ، نقش اول را ايفا مي كنند . در واقع مي توان اين گونه تعبير كرد كه غيبت دردآلود پيكره توده وار جامعه در متون سفارشي و متملقانه كاتبان درباري ، با حضوري پررنگ و برجسته در دل سفرنامه هاي مسافران كنجكاو بيگانه ، جبران شده است . اين بيگانگان رهگذر بودند كه نقاب خسته حال فراموشي را از چهره عامه مردم كوچه و بازار برداشته و آنها را به منظومه تاريخ نگارانه خويش راه دادند ، يعني همان حريم ممنوعه اي كه سالها از نزديك شدن بدان نيز محروم بودند مگر آنكه منصبي مي داشتند و يا قهرماني اي از خود نشان مي دادند ؛ اين مسافران غريبه ، در گذر از بازاچه ها ، كوچه باغ ها ، قهوه خانه ها و ديگر اماكن عمومي ، چشمشان به زنان و مرداني مي خورد كه هويت سرزمين خويش را به يدك مي كشند ؛ و گاهي خيلي جالب تر و جذاب تر از شاهان اند و بي دروغ و گزافه گويي ، ماهيت واقعي سرزمين خويش را فرا ياد مي آورند . و به همين دليل است كه سفرنامه نويسان ، با ذوقي فراوان ، دفترچه يادداشت خود را از جيبشان در مي آوردند و با نگاهي مشتاق به ثبت و ضبط آن چه كه از اين گشت و گذار ها در مي يافتند ، مي پرداختند و چهره غمگين و فراموش شده توده را در تاريخ ماندگار مي نمودند ؛ در حاليكه مورخان و كاتبان ، بر اين باوربودند كه آنچه تاريخ را مي سازد ، ترسيم صحنه نبرد ، سيماي شاه و قدرت مداري و تدبر او و گاهي هم بدگويي مظنونان بيچاره است و بس . آنها هرگز نمي دانستند مردمي كه پشت پنجره هاي قصر سلطنتي قدم مي زنند و صداي پايشان سكوت شهري بهت زده از بي تدبيري شاه و حكومت را مي شكند ، تكه هاي اصلي و ضروري پازل تاريخ اند كه اگر نباشند يا گم شوند ، اين پازل ، شكل و صورت شايسته خود را پيدا نخواهد كرد . ۲- امشب هم اتفاقا مثل روزش خيلي خوب بود . من و بهزاد زديم بيرون . رفتيم شهر كتاب و همه پول حق التحريري كه از نوشتن توي يك مجله تازه كار ،گيرم آمده بود و سي هزار تومن ناقابل بود ، رفت بابت چند تا كتاب : كتاب خانواده خوشبخت ژان پل سارتر ، فاصله ريموند كارور ، لب لباب ، درشتي علي اشرف درويشيان و يك كتاب كه به درد موضوع پايان نامه ام مي خوره (ابومسلم نامه )... بهزاد هم دو تا نمايشنامه از بيضايي بر داشت : مرگ يزد گرد و سياووش خواني ...خلاصه اين كه به همين مناسبت امشب كيفم كوك كوكه ... ۳- راستي وبلاگ گروه مثنوي خواني ما را هم از دست ندهيد شايد چيز هايي توش پيدا كنيد درباره مولوي و مثنوي به زباني ساده تر ... البته تازه كاريم هنوز و باقي مسائل ! لينكش همين گوشه است ... زحمتي ندارد فقط يك كليك ساده مي خواهد همين . ۴- اين هم از پاييز دوست داشتني ، فصل رنگ ها و همه چيزهاي خوب ، توي پاييز به اين قشنگي مي شود عاشق و سر خوش نبود ؟ (حتي اگر هزارتا غصه و گره كور توي دلت تلنبار شده باشد ...) ![]() ♦ من ![]() چقدر این برگ را دوست دارم . انگار که خودم باشم ...
[ساعت
۰۴:۳۶ ]
؟(۰)
۲۳ آبان ۱۳۸۴
♦
کتابی که مهسا ترجمه كرده در آينده اي نزديك از سوي انتشارات ققنوس وارد بازار كتاب ميشه . كتاب درباره تركيه است و در واقع يك نمونه از سري كتاب هاييه كه درباره كشور هاي مختلف نوشته شده و ققنوس او نا رو به صورت يك مجموعه و به تدريج چاپ كرده و مي كنه ...البته مهسا به جز اين كتابي هم درباره سوريه ترجمه كرده كه احتمالا در نوبت هاي بعدي چاپ قرار داره ، مهسا جان خوشحالم كه به عنوان اولين نفر بهت تبريك مي گم . اميدوارم هميشه موفق باشي و كتاباي بيشتر و جذاب تري ترجمه و البته تاليف كني ... وقتی قرار شد برای صفحه جامعه روزنامه شرق ، مطلبی تهیه کنم درباره آداب و روسم سوگواری و عزاداری و به طور کلی سننی که به پدیده مبهم مرگ ، گره می خورد ؛ به ياد آوردم كه مدت ها پيش مطلبي نوشته بودم درباره اهميت نهفته در فرهنگ عامه و ادبيات فولكلور به اين اميد كه با در دست داشتن ستوني در هفته و به صورت ثابت ، آن را در روزنامه چاپ كنم كه نشد ، جواب هم روشن بود : ؛ متاسفانه يا خوشبختانه امكان دادن ستون ثابت در صفحه جامعه رو نداريم ؛ و من نه وجه تسميه متاسفانه اش را فهميدم و نه خوشبختانه ... و خب مگر فرقي هم مي كند ؟ بد نديدم مطلب را همين جا بگذارم . به هر حال آباندخت مخاطب خاص خودش را دارد . همين كه دغدغه ام را مكتوب كنم و دو سه نفري هم حتي بخوانندش ، كافي ست . از آن زمان كه آمبرواز مورتون ، "ambroise morton " ، درميان كند و كاو ها و گشت و گذار هايش در ميان انبوهه آثار و بازمانده هاي ادبيات باستاني ، اين گستره را " folk-iore " نام نهاد ، بيش از يك صد و بيست سال مي گذرد . اين واژه از همان روزها به " دانش عوام " ترجمه و شهره شد . يعني تحقيق در گستره دانسته هاي انسان ها در عرصه ادبيات و علايق توده مردم كه گاه با خرافات ، مذهب ، قبيله ، هنر ، سنت ، فرهنگ ، تاريخ ، عشق و اقليم ، در هم آميخته است . در اين سالهاي پر فراز و نشيبي كه همچون غباري بر بر اين دانش نشسته است ، محققان و انديشمندان فراواني دل به ملودي نرم و آشنا و مادرانه اين درياي مواج سپردند و كوشيدند با گره خوردن به حلقه هاي عشق ها ، ترانه ها ، خاطره ها و دوست داشتنهاي عوامانه مردم كوچه و بازار ، اين دانش نو خاسته را پر و بال بخشايند ؛ لذت نهفته در اين دانش ، كه در پيوندي ناگستتني با خاطرات نوستالژيك دوران كودكي ، نرماي نوازش مادر ، گرماي نهاد خانواده ، حلقه در هم تنيده اجتماع و البته همراه با تصوير گنگ و لغزان مادر بزرگ و قصه هايش بود ، بسياري از هنر دوستان و فرهنگ انديشان را به اين عرصه گره زد ؛ جستجوي انديشه پس پشت باورهاي عوامانه و ريشه يابي قصه ها و ترانه هاي ماندگار و تاريخي و البته تلاش براي شناخت بنياد هاي واقعي فرهنگ هاي بومي و اقليمي را شايد بتوان از مهم ترين عوامل اين گره كور انگاشت . آنها مي دانستند كه بسياري از نويسندگان بزرگ دنيا در خلق شاهكار هاي ادبي و فلسفي خويش ، نيم نگاهي به اين ميراث ارزنده و ادبيات نهفته در رگ و پي توده ها داشته و از همين داستانهاي عوامانه و ادبيات كهن توده وار ، الهام گرفته و تجربه اندوخته اند و با خود انديشيدند كه با اين همه اهميت و تاثير گذاري ، چرا ريشه هاي اصلي اين نوزايش فرهنگي يعني همين داستان ها و ادبيات غير مكتوب مرده ريگ مادر بزرگ ها و پيش و بيش از آنها ، تاريخ و زمان ، را به دست فراموشي سپرده ايم ؟ آيا وقت آن نيست كه درست و حسابي آستين بالا بزنيم و اين غبار تاريخي را بتكانيم ؟ ما بخش وسيعي از دانسته ها و محفوظات و دريافت هاي فكري و فلسفي خويش را مديون همين قصه ها و گاه لالايي هاي مادرانمان و البته اندك دست نگاشته هاي داستاني مانده در تاريخ هستيم . همان قدر كه كشف و كاوش آثار باستاني ، در روشن شدن بسياري از نقطه هاي كور فرهنگي ملت ها و تمدن ها نقش آفرين اند ، تحقيق در گستره ادبيات فولكلور و جستاري در ميان خاطره محو و مبهم جشن ها و سوگواري ها و آيين هاي كهنسال هم مي تواند در شناخت لايه هاي پنهان و متروك هويت و ماهيت فرهنگي اقوام و ملت ها ، گره گشا باشد . حتي در پي همين رمز گشايي هاست كه مي توان به نتايج تازه تر و جذاب تري دست يازيد ؛ هماهنگي و همبستگي ميان فرهنگ ها و خاستگاه نخستين و برابر همه تمدن ها ، آفريننده پيوند هاي فكري و معنوي تازه اي ست كه از ارزش فراواني برخوردار خواهد بود ، بي ترديد . ♦ قديم ترها صداي ترانههاي كودكانه در كوچه پس كوچه هاي روستايي نيشابور، نويد بخش سنتي بود كه در زبان محلي آن را " چوله قزك" مي خواندند و شامل مراسمي بود براي طلب باران از درگاه پروردگار. ادامه را در خود سایت بخوانید . [ساعت ۰۳:۵۳ ] ...(۰)
۲۰ آبان ۱۳۸۴
♦
داستان امروزهمان ... همان شال يشمي هميشگي را انداخته بود روي شانه هايش و نشسته بود روي اولين صندلي چرمي اتاق انتظار ، درست كنار همان پيرزن چروكيده كه بوي صابون و سيگار مي داد ، مي خواست بداند اين بار آيا فالگير كك و مكي ، چهره همان مرد مزاحم را توي فال قهوه اش مي بيند يا نه ! شايد كه دوستش داشته باشد ... ته دلش ولي مي دانست باز همان فال تكرار مي شود ... همان فال مزخرف هميشگي ! پيرزن نمي خواست پسرش با هيچ زن ولگردي ازدواج كند .
♦ يك داستانك ديگر یاس رازقی زير نور مهتاب برايت نامه مي نوشتم . از خاطره آن وقت ها كه برايم ياس رازقي مي آوردي و بوي كاغذ مي دادي ، از خواب كه پريدي ، هول شدم . گفتم : " بخونم برات چي نوشتم ؟ " پتو را باز كشيدي روي سرت و فقط رستنگاه موهايت پيدا بود ؛ صدايت هم آمد از پشت چهار خانه هاي پتو : " اون بخاري صاب مرده رو روشن كن . " و من رفتم با كاغذ نوشته ها ، برايت آتش روشن كنم . نمي دانم فهميدي يا نه ... آتش بوي رازقي مي داد ...
۱۹ آبان ۱۳۸۴
♦
اعدام من آن موقع ، نشسته بودم روي سجاده و داشتم ياس هاي توي جانمازم را بو مي كردم . از پشت پنجره آن آخرين ستاره كم نور پيدا بود . همان كه نشان كرده بودي و ميگفتي مال ماست . قرار گذاشته بوديم هر وقت دلتنگ هم شديم زل بزنيم به آن ستاره كه مثلا مال خودمان است . راستي تو آن دم آخر ، وقتي كسي با لگد زير چهارپايه زد و تو آويزان شدي از آن طناب كذايي ، يادت نرفت كه ، ستاره مان را نگاه كني ؟!
۱۸ آبان ۱۳۸۴
♦
داستانككافه با هم قرار گذاشتند ، توي همان كافه قديمي كه ديوار هاي طبله كرده داشت با كاغذ ديواري هاي صورتي ، پر از گل هاي اخرايي ، هميشه همان جا مي رفتند . وقتي باد مي آمد و يقه هاي پالتوهاشان را بايد تا گلو بالا مي دادند . كافه هميشه شلوغ بود . مخصوصا اين روزهاي باراني سرد كه از دهان همه ، گردي بخار بيرون مي زد . روي همان نيمكت كنده كاري شده نشستند . و مثل هميشه دو تا نسكافه داغ سفارش دادند و منتظر ماندند . پيشخدمت شمع نيم سوخته روي ميزشان را روشن كرد و همان سوال هميشگي را تكرار كرد : كيك شكلات نمي خوريد ؟ زن مثل هميشه دستش را ستون چانه كرد و گفت : نه ! فقط اين شمعو خاموش كن ! و مرد پوزخند زد ، مثل هميشه ، و صداي نرم همان موسيقي تكراري فضا را پر كرد . مرد روي ميز كوبيد و گفت : خستم ... باور كن همه چيز تكراري شده ... بايد جدا شديم ... و زن سيگار تازه اي روشن كرد و دودش را سمت پنجره عرق كرده كافه فرستاد . اين آخرين قرارشان بود .
مرگ زنی جوان و شاعر در افغانستان همین بیخ گوش خودمان ... شنيدنش چه سخت و تاثر آورست . اين شعر از سروده هاي نادياست ... صدای گامهای سبز باران است تا گرودن؟
۱۶ آبان ۱۳۸۴
♦
بازخورد های مصاحبه من با اقای امید عطایی ادامه دارد . پاسخ مرادی غیاث آبادی ، در شرق امروز آمده است . آنها كه با تاريخ سر و كار دارند ، بهتر مي توانند درباره همه اين گفتار ها قضاوت كنند . تنها چيزي كه به نظرم مي رسد اين است كه ما براي نقد يكديگر در عرصه هاي علمي پژوهشي چقدر از دانسته هايمان و چقدر از تخريب شخصيت طرف مقابل بهره مي گيريم . خيلي دوست داشتم درباره اين موضوع مطلبي در روزنامه مي نوشتم . براي خواندن مقاله غياث آبادي اين جا را كليك كنيد . [ساعت ۰۰:۰۲ ] ...(۲)
۱۴ آبان ۱۳۸۴
♦
جشن هاي پاييزيجشن هاى كهنسال ايرانى كه ريشه از تاريخ اسطوره اى ايران زمين مى گيرند، گوشه اى از باور هاى نمادين و زيباى ايرانيان را باز مى تابانند و در واقع مى توان آنها را نماد هاى ديگرى از هويت انسان كهن قلمداد كرد. هويت نمادينى كه گاه با اندك تغييراتى تا امروز به حيات پرشكوه خود ادامه داده است تا بيانگر بخشى از انگاره هاى فكرى انسان باستان درباره طبيعت پيرامونش باشد. اين جشن هاى ملى و اسطوره اى كه هر يك به مناسبت و با انگيزه اى خاص و براساس يك داستان اسطوره وار جاودانه پاس داشته مى شدند، همراه بودند با نمادها و مناسكى كه بدان روز و بدان جشن، هويت و ماهيت مشخصى مى بخشيد. سفره اى گسترده مى شد و نماد هايى از دل طبيعت جاودانه پروردگار بر آن مى نهادند تا هماره به ياد داده ها و نعمت هاى خداوند در اين روز هاى زيباى سال باشند و به پشتوانه اين آگاهى به جشن و شادى و پايكوبى مى پرداختند. اساساً شادى در قاموس انديشه وار انسان باستان، جايگاه ارزنده اى داشت. اين ، آغاز مقاله من درباره جشن هاي فصل پاييز است ؛ اگر توجهتان را جلب كرده ، ادامه آن را در روزنامه شرق امروز بخوانيد . [ساعت ۰۵:۳۱ ] نظري نداريد ؟(۰)
۱۳ آبان ۱۳۸۴
♦
عيد فطر با اندكي تاخير مبارك ...ببخشيد كه اين قدر از زمان عقبم . به هر حال عيدتون مبارك ... گرچه با نوشتن يادداشتي در همين زمينه براي ميراث خبر ، در واقع قبلا عيد مباركي كردم. مطلب رو تحت عنوان فطر ، عيدي به وسعت دل مسلمانان ، در سايت ميراث خبر بخوانيد . ديدن اين عكس رو هم بهتون پيشنهاد مي كنم . لينكش از هفتانه اما دلم نيومد نذارمش ، مخصوصا اين كه بد جور منو ياد سفر چند وقت پيشمون به زنجان ميندازه با اون طبيعت فوق العادش ... و مناظر بكري كه از پشت شيشه هاي كدر قطار مي ديدم و لذت مي برديم . يادش به خير... [ساعت ۱۴:۱۲ ] نظري نداريد ؟(۱)
۱۱ آبان ۱۳۸۴
♦
وقتی شوهرت نشسته باشد پای تماشای فوتبال مجال خوبی داری که تا دلت می خواهد وبگردی کنی و یک دل سیر سرچ های تازه مثلا داستان و مینی مال و هزار چیز دیگر ...اما من نشستم به داستان نوشتن و دلی از عزا درآوردم . پشت بند آن خشکسالی طولانی خیلی مزه داد. اما لای مینی مال هایی که نوشتم هیچ کدامشان همان چیزی نشد که می خواستم . به دلم ننشست حسابی و جلا نداد درونم را ...اما همه را دوست دارم به خاطر حسی که در یک یکشان کاشته ام . حسی شیرین از بودن و شدن و شروعی تازه !امشب لبریزم از ناگفته ها و لذتی عجیب زیر پوست تنهایی ام می دود . دنبال یک اتفاقم ... چیزی تازه و ناب و دوست داشتنی ! اما به جای هر کاری می نویسم فقط شاید که خالی شوم ...این نوشتن همیشه اتفاق شاد زندگی من بوده است .مثل حسی که این مرغابی ها و قوهای شاداب دارند ...
۰۹ آبان ۱۳۸۴
♦
۱- از این کاریکاتور خیلی خوشم اومد . مثل همیشه طنز نیک آهنگ تو دل این تصویر عقده های آدمو خالی می کنه از بلبشوی جامعه ای که سردمدارانش مشتی آدم منفعت طلب بی عقل و تدبیرند . ۳- مصاحبه من با آقای امید عطایی بازخورد های زیادی در پی داشت . نظریه پردازی های نوآورانه و ناسیونالیستی آقای عطایی خیلی ها رو به خودش جذب کرد و خیلی ها رو متعجب و البته خیلی ها رو هم متفکر ... امروز دو تا پاسخ به آقای غیاث ابادی که منتقد نظریات عطایی بودند چاپ شده . اینجا را کلیک کنید و بخوانید. [ساعت ۰۱:۲۳ ] ...(۱)
۰۸ آبان ۱۳۸۴
♦
رمضان طالب آبادي هامطلب تازه من درباره آداب و سنن مردم یکی از روستا های قدیمی تهران است . روستایی به نام طالب اباد که نمی دانم امروز هم به همین نام معروف است یا نه ... مطلب را در سایت میراث خبر بخوانید.
۰۷ آبان ۱۳۸۴
♦
آرايه هاي قورچي باشيمقاله نقد و معرفی احسن التواریخ امروز تحت عنوان آرایه های قورچی باشی در روزنامه شرق چاپ شد . برای نوشتن این مقاله زحمت زیادی کشیدم . و البته از آن دست مقاله هایی هم از آب در آمد که خیلی دوستش دارم و ازش راضی ام. اصل مقاله در سایت روزنامه شرق بخوانید . امروز دلم می خواهد چیز های تازه بخوانم و هوای تنهایی ام را عوض کنم . بوی زندگی نمی آید ؟ [ساعت ۱۱:۱۵ ] نظر شما !(۱) ♦
صفحه سایتم خیلی بهتر و تر و تمیز تر شده . کار بهزاد نازنینمه که همیشه نگران آباندخته و هر از گاه با وسواس دستی به سر روش می کشه و خوشحالم می کنه . بهزاد جانم ! بازم ممنون آباندخت مال خودته . [ساعت ۰۵:۲۰ ] ...(۰)
۰۴ آبان ۱۳۸۴
♦
...نوشتن درباره امام علي و شب قدر و معنويت روزها و شب هايي كه بيش از پيش به خدا نزدیک شده اي ، خيلي سخت بود برايم ، حتي از همان بچگي ... و وقتي سفارش نوشتن يادداشتي در همين زمينه از سوي همكارانم در ميراث خبر ، مطرح شد . باز مثل همان قديم نديم ها دست و پايم را گم كردم و ماندم از كجا بگويم و كجاي تنهايي دلم را با اين قلم زدن وصله كنم . خواستم طفره برم اما نشد چيزي نهيبم زد : حست را بنويس نسيم ... راحت و بي دلهره ! نمي دانم نوشتار خوبي از آب درآمد يا نه !... راستش من سعي خودم را كردم . شب قدر، شب رستگاري است و چه سبكبال اند دل دادگان به نواي مقدس.و مي شنوند صداي فرشتگان را از بي كرانه آسمان. امروز علاوه بر این مطلب مطلبی هم دارم درباره سنت نذری پزان تنکابنی ها ... اصل ماجرا را در سایت بخوانید . راستي هيچ وقت شده حس كنيد دلتان مي خواهد به حسابتان بياورند ؟ حتي آدم بد ها ... حتي آنها هم دست نوشته هاي مرا داخل آدم حساب نمی كنند . نمی دونم بعضی وقتا می زنه بر سرمون ها ! اصلا چه اصراريه بيخودي بگم منم تو ليست اعداميا بگنجونين ؟ ولي آخه آدم دلش مي سوزه ... این اسامی همه از همكاراي منن . لااقل آقاي زيد آبادي ، آقاي افتخاري راد ، و يكي دونفر دیگه از نزديك ترين همكاران من در صفحه تاريخ روزنامه اند . بابا ما هم آدميم . چي مي شد اسم مارم ميوردين ؟ اينجا مي تونين اسامي رو ببينين. [ساعت ۱۴:۵۴ ] ...(۳)♦ امروز را با انتظار شروع کردم . انتظاری پیش از موعد و سرشار از شوق ... قصد دارم ستون تازه ای در شرق داشته باشم . نمی دانم جواب مثبت است یا منفی ... اما منتظرم و ذوق زده ... امروز مطلبم در میراث خبر آمد . شب قدر و سنت های نمادین مردم مشهد ...نخ هاي صد گره، رمز شب زنده داري مشهدي ها در شب هاي قدر است. نخ هايي كه به عنوان يادگاري اين شب هاي عزيز، تا آخر سال بر گردنشان آويخته خواهد ماند.
۰۱ آبان ۱۳۸۴
♦
مطلب تازه من درباره مرسمی ست که بچه های کرمانی در ماه رمضان برگزار می کنند . راستی واقعا بچه ها مستجاب الدعوه اند ؟ قديمي ها مي گويند بچه ها فرشته هاي زميني اند. سنت ها و آداب و رسوم مردم شهر هاي مختلف هم حكايت از اين دارد كه در دل اين فرهنگ هاي بومي، كودكان جايگاه خاصي دارند. مخصوصا در ماه رمضان و در شهر هاي مختلف براي سر ذوق آوردن بچه ها و ماندگار كردن خاطرات ماه رمضان كودكي شان، مراسم و آيين هاي خاصي نهفته است كه فقط به بچه ها تعلق دارند و آنها هم معمولا با شور و شوق برگزار كننده اين آيين هاي سنتي هستند. از جمله در كرمان به مراسمي بر مي خوريم به نام " الله رمضوني " ، كه در واقع نوعي مراسم شادمانه و كودكانه است همراه با سر دادن آوازهايي با مضامين اعتقادي. ادامه مطلب را در سایت خبرگزاری میراث فرهنگی بخوانید. [ساعت ۱۳:۴۳ ] ...(۳)
|
|||||
| © Copyright 2004, Abandokht. All rights reserved. .نقل مطالب بدون ذکر منبع و/يا لينک ممنوع است | |||||
|
|