| صفحه اول | معرفی کتاب | داستانها | تماس با من | RSS | |||||
۳۰ مهر ۱۳۸۶
♦
گزارش يك روز ديگر 1-ديروز روز پرباري بود شايد به يمن آرامشي كه از ديدن چشم هاي تو در من ايجاد شد . آرامشي كه هنگامه اي در دلم به پا كرد . هنگامه اي از شادي . برايت بوسه فرستادم و عطشم براي لمس دستان كوچكت بيشتر و بيشتر شد . ديورز موفق شدم طلسمي چند ماهه را بشكنم و يكي از مقاله هاي كلاسي ترم پيش را تمام كنم . تقريبا هم چيز خوبي از آب در آمد . افزون بر اين يك كتاب داستان را هم خواندم . كتابي باز هم از ادبيات معاصر فرانسه كه فوق العاده جذبم كرد . نمي دانستم اين ادبيات اين قدر مسحور كننده و پر كشش است و سرشار از صحنه هاي زندگي كه انگار براي توي جهان سومي هم ملموس و آشنا مي زند . از تجمل و دوري فرهنگ ها خبري نيست . هر چه هست كشاكش هاي دروني پر پيچ و خمي ست كه روحي را به آتش مي كشد و زبانه هاي سوزانش تا روح تو نيز مي دود . و از حسي غمگنانه و مبارزه جو پر و خالي ات مي كند . نام كتاب " مرا نگين كوچولو مي ناميدند " بود . نوشته پاتريك مديانو و ترجمه ناهيد فروغان كه انتشارات اختران آن را در سال 83 به بازار كتاب فرستاده است . دردي ملس در جاي جاي كتاب موج مي خورد كه مدام مرا به تلاطمي جستجوگر فرا مي خواند . دختري آواره و درد كشيده و نستوه كه با نوستالژي كودكي پر فراز و نشيبش كه به تنهايي دردناكانه اي گذشته است دست به گريبان بود و مادر گمشده اش را پس از سال ها در متروي شلوغ يافته بود و روز هايش رابه تعقيب او مي گذراند . نمي دانم چرا تصوير اين مادر كه لقبي جالب به نام از مرگ جسته داشت اينقدر مرا به ياد شخصيت اول داستان فرخنده آقايي یعنی زن تنهای داستان " از شيطان آموخت و سوزاند " انداخت . زني رنجور با گذشته اي كه ناگهان تباه شده است . وقتي اين كتاب را مي خواندم پياپي دلواپس مي شدم . آن همه تنهايي و رنج و آن همه تقلا براي زندگي به نظرم غير قابل درك مي رسيد و حالا در داستاني كه يك فرانسوي نوشته است رد پاي شخصيت مفلوك داستاني را پيدا مي كنم كه يك ايراني به نگارش در آورده است . چقدر اين رابطه نهاني و پيچيده ميان روح ها را دوست دارم كه اين طور جذاب و درخشان در عالم نويسندگي خودش را به رخ مي كشد . و همين زيبايي ست كه مرا به تكاپو براي دوستي با نويسندگاني وا مي دارد كه دوستشان مي دارم و كتاب هايشان را با شوقي وافر خوانده ام از سر تا ته . گاهي يك شبه . ترز در اين داستان و تنهايي وصف ناشدني اش و فضاهاي اخلاقي و در عين حال روشن و زنده اي كه از روابط عاطفي او ترسيم شده است من شرقي را به خود جذب مي كند . پس اين همه تفاوت ميان فرهنگ غرب و شرق در جوهره انسان ها بي معناست . از اين كشف چقدر سرخوش شدم ديروز ...
۲۸ مهر ۱۳۸۶
♦
گزارش اين روز پر دلهره نمی دانم می بینی سراسیمگی این روز های مرا یا نه ؟ حس می کنی تغییر لحن تپندگی قلبم را یا نه ؟ و لرزش نامحسوس دست هایم را ... و نگاه های گاه و بی گاهم به تو که خودت را قایم می کنی از من ... امروز را همه اش به فکر تو ام . و مثل مرغ سر کنده دور خودم چرخ می خورم . روحم پر شده از جذر و مد . هی پر و خالی می شوم . مدام عقب دلمشغولی وقت پر کنی می گردم که مرا از دلهره این روز ها بکند . یک جایی باید به این اضطراب مداوم بگویم کات ... و آرام و قرار بگیرم و کز کنم گوشه ای و سرم را مثل پرنده ای خسته بگذارم روی سینه ام ... شاید لابلای همین تقلا بود که یک کتاب فوق العاده را یک شبه تمام کردم . مد سیاه . کتاب را بریژیت ژیرو که یک استاد دانشگاه فرانسوی ست نوشته است . زنی ۴۵ ساله که موفق شده است در داستانی بلند و روان و با مونولوگ هایی قوی و محکم کشاکش های درونی و بیرونی زنی عاطفی و رنج دیده را ترسیم کند . دنیای فلسفی او روزنه های زندگی اجتماعی او علایقش حس مادرانگی اش عشقش و طلب کردن های عاشقانه و بی پاسخش همه و همه در کتاب به روشنی روایت شده است . خوشحالم و مشعوف از آشنایی با این نویسنده موفق و خوش ذوق . این روز ها خواندن کتاب ها برایم حکم پیدا کردن دوستان تازه ای را دارد که با من یک وجه مشترک پررنگ دارند و آن هم این که می خواهیم دغدغه های درونمان را با نوشتن سرریز کنیم . آنها موفق اند و من ... دلم می خواهم من همه حس کنم موفقم چون می نویسم . و به هر حال لحظه هایم را با مخاطب فرضی ام قسمت می کنم . کتاب داستان تازه ام را ققنوس رد کرد اما در میان نظرات بررسان یک نظر موافق زیبا هم بود که بعد از تعریف از کارم مرا با آلپا دسس پدس مقایسه کرده بود و همین کافی بود تا سرشار شوم از انرژی مثبت . آلپا دسس را بی نهایت دوست دارم به خاطر جسارتش در نوشتن . زنانه نوشتن . ملموس و مانوس نوشتن و من ... نظرات منتقدان هم همه به جا بود . برای من هم داستان هایم حکم بچه های معنوی ام را دارند اما واقع بینی را کنار نمی گذارم . کتاب که تمام شد رفتم سراغ باقی کتاب های تازه ... داستان های غم زده و پریشان ... به تحقیق های نصفه مانده دانشگاه هم فکر کردم . کامپیوتر را روشن گذاشتم که بنشینم به تایپ کردن اما بعد باز دلهره هجوم آورد و همه روزنه های درونم را مسدود کرد . کمی با تو حرف زدم اما سبک نشدم . برای غروب دلشوره دارم . درست یا غلط نگرانم . تو هم چیزی نمی گویی . تسلایم نمی دهی . بی تفاوت نفس می کشی و حتی صدای نفس هایت را هم از من دریغ می کنی . می روم سر وقت کتاب هایی که از دانشگاه امانت گرفته ام . آنقد رهول و ولا دارم که همین امروز یکی را تمام می کنم : در جست و جوی آزادی . مصاحبه های رامین جهانبگلو با آیزیا برلین . زندگی برلين و پیچ و خم هایش مرا به صرافت نوشتن انداخت و بعد یادم آمد کتاب را برای بررسی اندیشه های برلین و استفاده احتمالی از آن در بعد نظری پایان نامه امانت گرفته ام و نه الهام برای نوشتن ... خلاصه که کتاب به دلم نشست و خوب مرا برای چند ساعت از دلواپسی قیچی کرد . رهایی چقدر خوب است . حیف که باز هم اسیر توام . این هم جمله ای از دیباچه کتاب که عجیب به دلم نشست : در این راه برلین نشان می دهد که ارزش های مطلق در تاریخ وجود ندارد و زندگی چیزی نیست جز زجر آنان که کوشیده اند به جای مسوولیت دردناک انتخاب اعتقاد به حقایق غایی و مطلق را نپذیرند ... راديوي شارژي روشن است . صدا ها توي مغزم موج مي خورند . لمبر مي خورند ... امروز چقدر كشدار است ... تو هم همين حس را داري ؟ نمي دانم . هيچ خبري از تو ندارم ... فقط يك ريسمان هست كه خودم بافته ام و رها كرده ام در جايي مثل خلا به اين اميد كه به تو رسيده باشد و تو دستت را به آن قلاب كرده باشي ... هوا نيمه ابري ست گاهي پرده را پس مي زنم . روز هاي باراني گيج و منگم اما امروز حتي فرصت نشد حدس بزنم باران مي آيد بالاخره يا نه ... خلاصي ندارم از نگراني و جنب و جوش هاي بي هدف . پرسه زدن هاي مدام توي چارديواري خانه . كتاب خدايگان و بنده هگل را كليد زده ام . كند پيش مي روم . آخر يك نفر نيست بگويد حالا با اين وضع و حال چه وقت كتاب فلسفي خواندن است ؟ چه كنم ؟ آشفته ام . بايد خودم را به چيزكي آويزان كنم تا سر نخورم توي حوضچه فكر و خيال هاي كور و به هم پيچيده و نا تمام . تا شب كلي كار دارم . شايد مقاله كلاسي نصفه مانده را تمام كنم و مقاله دانشنامه اي سفارش شده براي اطلس تاريخ را هم نوشتم لا اقل مقداري كه توانستم و از عهده ام ساخته بود ... تو بگو ديگر چه كاري هست كه مرا از فكر و خيال جدا مي كند ؟ ديگر طاقتم طاق شده ... [ساعت ۰۳:۰۳ ] ...(۰)
۲۳ مهر ۱۳۸۶
♦
موضوع مورد علاقه من مطلبی که می خوانید در واقع یک خلاصه مقاله است که قرار بود فقط ۳۰۰ کلمه باشد اما من ترجیح دادم اینقدر طولانی بنویسمش . البته بعد مجبور شدم همین را به یک سوم تقلیل دهم اما دلم نیامد به طور کل کنارش بگذارم شاید چون دغدغه هایم را روشن و رسا در بر می گیرد درباره موضوعی که ذهنم را مشغول کرده است : بررسي بافت فكري و حيات اجتماعي در فراز و فرود تاريخ ايران عصر صفوي همانند ديگر دوره هاي مشابه ، چيستان لاينحلي را مي نماياند كه از يك روزن باز شكافي اش نيازمند جستجوي ژرفانگرانه اي در رمز هاي نهفته در ماهيت فكري جنبش ها و خيزش هاي پراكنده اي ست كه به انگيزه هاي گونه گون در اين دوره ريشه دوانده اند و به تعبيري لايه هاي مفقوده انديشه و كنش اجتماعي توده هاي مردم ، نياز هاي رواني و گاه معطوف به تحول آفريني و شالوده شكني رهايي طلبانه آنها ، روانشناسي اجتماعي و ديگر نماد هاي فكري پنهان مانده در پس نا گفته هاي تاريخي را نمايندگي مي كنند . البته شايان ذكر است كه خلاء منابع تاريخي به عنوان ابزار هاي اثبات فرضيات و موفقيت و صحت علمي پژوهش ، ورود به اين عرصه را عليرغم جذابيت هاي پيدا و پنهانش ناشدني و دست نايافتني و در خوش بينانه ترين نگرش دشوار و نافرجام مي سازد . اما اين واقعيت تلخ هرگز از اهميت اين ضرورت پژوهشي به مثابه مطالعه اي منحصر به فرد در عرصه تاريخ اجتماعي دوره صفويه نمي كاهد . [ساعت ۲۳:۰۳ ] اگر نظري داريد بنويسيد (۰)
۲۲ مهر ۱۳۸۶
♦
تكرار يك تراژدينمی دانم چه حکمتی دارد که هی هر از گاه بی بهانه داغ دل آدم را تازه کنند ؟ انتشارات ققنوس هر از گاه در صفحه اول خودش و ذیل کتاب های زیر چاپ از کتاب انقلاب مشروطیتی که مدت ها پیش نوشتم و اول از سوی ارشاد رد شد و بعد با یک طومار بلند بالای اصلاحات توهین آمیز برگشت خورد و به اصطلاح لطف فرمودند و با چاپش موافقت کردند به شرطها و شروطها نام می برد . در حالی که هم من به عنوان نویسنده اثر و هم ققنوس به عنوان ناشر با چاپ کتاب در چنین شرایط بیرحمانه ای مخالفیم . نمی فهمم این دیگر چه جور ابتکاری ست . این صفحه را نگاه کنید . آخرین کتاب در ستون کتاب های زیر چاپ ... [ساعت ۲۲:۳۲ ] ...(۱)♦ دیگر منتظر هیچ کدام از آرزو هایم نیستم . تبدیل شده ام به یک زن عامی که برای خودش هیچ چیز نمی خواهد . شاید لیاقتم در همین حد بوده است ... [ساعت ۰۳:۱۲ ]
۲۱ مهر ۱۳۸۶
♦
اسفندامروز دزدکی رفتم سراغ صفحه اسفند ماه تقویم . مدت هاست دارم به این ماه فکر می کنم . ماهی که شاید پر خاطره ترین ماه برای من باشه ... دیدم شعری که توی این صفحه هست هم خیلی به حال و اوضاعم می خوره : تو با برف می آیی / با نوزایی خاک خواهی رفت / تو با هراس می آیی / با گام هایی چونان شاد خواهی رفت / که آدمی از نو عزم زیستن می کند ... ( امیلی دیکنسون ) [ساعت ۰۰:۵۴ ] ...(۳)
۱۷ مهر ۱۳۸۶
♦
من و ماجراي پايان نامه شروع کرده ام به نوشتن . روز های ابری را دوست دارم . از دل و جان . و مثل بارانی که بی امان می بارد و صیقلت می دهد می نویسم و سبک می کنم خودم را . گاهی فکر می کنم زده ام به جاده خاکی و دارم بیراه می نویسم . علمی نوشتن و تلاش برای علمی نوشتن مثل خوره ای هر از گاه یقه ام را می چسبد که حواست باشد . برای روزنامه مطلب نمی نویسی . این که می نویسی اسمش پایان نامه است و بعد بابت کلمه به کلمه اش محک می خوری ... شاید به خاطر همین وسواس باشد که هی نقب می زنم به نقل قول ها و خودم را فراموش می کنم گاه و بی گاه . و چه رفاقتی به هم زده ام با میرچا الیاده . وچقدر نوع نگاهش را دوست دارم . فکر می کنم دارم دستپاچه می نویسم و می ترسم این از لحنم پیدا باشد . فکر می کنم به خاطر شرایط تازه زندگی ام و نقشی که به زودی به نقش هایم اضافه خواهد شد عجول شده ام بیش از حد و مدام خودم را به آب و آتش می زنم که بنویسم و بیشتر بنویسم در حالی که شاید مصلحت آن باشد که بیشتر بخوانم و بخوانم . موضوع را از عمق جانم دوست دارم اما حس می کنم هنوز مرز میان نگاه جامعه شناختی و لزوم کاربست فکت های تاریخی را درک نکرده ام . فکت های تاریخی کم شماری در همین مدخل که مثل یک الگو از کار برایم ارزش دارد به کار برده ام و می ترسم این نقص کارم باشد . نمی دانم روز هایی که در پیش دارم چگونه روز هایی خواهند بود فقط می ترسم که از پا بیفتم ناخواسته . و جالب اينجاست كه كار تازه اي هم بهم پيشنهاد شده است كه خيلي دوست دارم انجامش بدهم . مرددم و سر دو راهي ايستاده ام . نمي دانم راه درست چيست ! آشفته ام اساسي ... [ساعت ۰۰:۴۱ ] ...(۵)
۱۳ مهر ۱۳۸۶
♦
درد دل۱- دل دل می کنم . نمی دانم باید روحم را به کدام ریسمان بیاویزم . مرددم و آشفته . دیروز فیش ها را دسته بندی کردیم تا بهتر بنویسم . اما باز دستم به کار نرفت . این روز ها بیشتر دلم می خواهد بخوانم تا بنویسم. دلم می خواهد جستجو کنم و نیابم . بکاوم و پیدا نکنم . مثل همه زندگی ام که عقب گمشده ای دور خودم چرخیدم و سرم گیج رفت و زمین خوردم و باز برخاستم به شوق در مشت فشردن آن گمشده که خیال می کردم یک گوهر است . گوهری در عمق سینه ام . جایی در اعماق قلبم . من زندگی را فراتر از این می خواهم . بیکرانه ... بی کرانه ... دیشب وقتی روی مجسمه گچی فرشته کوچولو دست می سراندم حس خوبی پر و خالی ام کرد . چقدر این فرشته معصوم و آرام دوست داشتنی ست . نگاهم همین حین تا روی فیش های طبقه بندی شده روی میز هم آمد و پس رفت . مثل جذر و مد . نمی دانم کدام پرنده این روز ها این جور حواسم را پرت می کند . دلخوشم که ببینمش . پرنده ای که بال های پروازش به اندازه همه شادی هایم وسعت دارد . چقدر این روز ها عقب آرامش و فراغت می گردم . طرح هایی توی ذهنم تلنبار کرده ام . و ذوقی مرا می هلد به سمتشان و این همه کار نکرده و این همه اضطراب کال و نارس مگر مجالی می دهد تا به ذهنت و درونیاتت بپردازی . این سرمای ملس هر از گاهی مهر ماه مرا یاد شب های پر دلهره مدرسه می اندازد . این روز ها همان حال را دارم تجربه می کنم . حال غریبی ست . دغدغه ها تا گلویت بالا می زنند و پس می روند . کاش این گره های کور یکی یکی باز می شدند . می بینی خدای من ؟ دلم آرامش و سکوت می خواهد و فراغ بالی تا بیندیشم و کمی تکاپو کنم . برای بیشتر دانستن و بیشتر کشف کردن . برای جستجوی نا کجا اباد هایی که در این عمر بیست و شش ساله هوس دیدنشان توی سرم موج خورد و پس رفت . دلم می خواهد زندگی را پیدا کنم اما همیشه کاری دغدغه ای مشغولیت و هراسی هست که نمی گذارد سرت توی لاک خودت باشد . ۲- پس چرا حرف هاي قشنگ نمي نويسي ؟ چرا اين صفحه را پر از آرزو هاي رنگي نمي كني ؟ اين پست غم زده را پاك كن ... دلم براي شادي ات تنگ شده ...براي وقت هايي كه برايم مي سرودي ... [ساعت ۲۳:۱۸ ] ...(۱۸۲)
۰۹ مهر ۱۳۸۶
♦
بي ربطگاهی تمام دنیا توی مشتت جا می گیرد . می گیری و می فشاری اش به شوق و حس می کنی داری از شادی کودکانه ای پر و خالی می شوی . اتفاقات خوب همیشه وقتی می افتند که تو فکرش را هم نمی کنی یا قید آرزویت را زده ای اما شده گاهی دلت بخواهد همین امروز به آرزویت برسی و واقعا همین طور شود ؟ امروز همین حال را دارم . شاید بیخودی اما قشنگ است . راستی گاهی چقدر چیز های کوچک خدا شادی آفرین و بزرگ اند . مثل این . از خواندن این پست پر از شادی شدم . مثل بچه ها ! [ساعت ۲۲:۴۵ ] ...(۴)
۰۶ مهر ۱۳۸۶
♦
روزنه هايي تازههفته گذشته در میان مطالعاتم به رفرنس هایی از کتابی برخوردم که در روند کار پژوهش پایان نامه بسیار گره گشایم خواهد بود و سرشار است از اطلاعات ناب و جالبی از حیات اجتماعی مردم در دوره صفویه ولو با دیدی انتقادی و نه همدلانه اما مهم اطلاعاتی ست که درباره اعتقاد همه گیر به تناسخ و حلول در میان توده های مردم در این دوره تاریخی به دست می دهد . این کتاب الانوار النعمانیه سید نعمت الله جزایری ست که از جمله در توصیف گروهی که در شیراز دعوی های تازه ای داشته اند و مردی که هر شب بر سر قبر احمد بن موسی (ع) می آمده و ذکر می گفته می نویسد : او تاهل اختیار نکرده اما غمانی چند نزد او بوده اند . به تدریج معلوم شده است که آنها گروهی شده داعیه الوهیت داشته یکی خدا دیگری پیغمبر و ... و قصد خروج داشته اند . حاکم وقت شیراز آنان را دستگیر کرده به قتل رساند ... من خود ناظر و شاهد این ماجرا بودم زمانی که خواستند رییس آنها را بکشند خواهرش بر بام ایستاده و می خندید . وقتی علت را پرسیدند گفت که برادر من مرد مسنی ست وقتی او را کشتید پس از چهل روز به صورت جوانی با صورتی نیکو ظاهر می شود بدین ترتیب معلوم شد آنان قایل به تناسخ هستند . و امروز معرفی کتابی را به راهنمایی سایت استادم دیدم که قبلا هم در کلاس درباره آن گفته بودند اما چون هیچ مشخصاتی نداشتم یافتن آن برایم دشوار بود . این کتاب برای من یک کیمیاست و قطعا در اولین فرصت تهیه اش خواهم کرد . از دیدن آن خیلی ذوق زده شدم . فکر می کنم از آن دست کتاب هایی ست که خط و مسیر کارم را روشنایی می بخشاید . پیدا کردن چنین کتابی آن هم در میان منابع واقعا شادی بخش و دور از انتظار است . [ساعت ۲۲:۳۷ ] ...(۰)
۰۱ مهر ۱۳۸۶
♦
...۱-چشمانم میان خطوط سر در گم اند . کتاب های میرچا الیاده این روز ها دمساز بسیار خوبی شده اند برایم و البته بیشتر به بهانه پایان نامه سراغشان را گرفته ام . رساله در تاریخ ادیان و کتاب اسطوره رویا راز سرشارند از موشکافی های عمیق درباره درونیات بشر . جایی الیاده از ترکیبی بهره برده است که بسیار به دلم نشست : نوستالژی بهشت ... به شدت عاشق این ترکیب شده ام . حسی را در عمق درونم انگار بیدار کرده است . به نظرم می توانم از آن برای بررسی کنه نگرش و جهان بینی رهبران جنبش های اجتماعی تاریخ ایران که معتقد به گونه ای بازگشت دوباره یا شکلی از اندیشه هزاره گرایی بوده اند استفاده كنم ... زنده کردن نوستالژی بهشت ... نوستالژي بهشت ... كمي به عمقي كه در اين واژه نهفته است بينديشيد . ۲-لبخند فرتوتم جوان می شد اگر می خواست / دستان سردم مهربان می شد اگر می خواست / این بوته زار خشک پاییزی به اعجازش / یک روز باغ ارغوان می شد اگر می خواست ... کمی غم زده است این شعر اما دلنشین و پر از حسرت . حسرتی که انگار تجربه اش در چند قدمی مان است . این شعر به این لطافت را استاد عزیزم سروده است . مابقی را اینجا بخوانید . [ساعت ۰۵:۳۱ ] ...(۲)
|
|||||
| © Copyright 2004, Abandokht. All rights reserved. .نقل مطالب بدون ذکر منبع و/يا لينک ممنوع است | |||||
|
|