| صفحه اول | معرفی کتاب | داستانها | تماس با من | RSS | |||||
۳۰ شهريور ۱۳۸۷
♦
یک مصاحبه و یک معرفیاین مصاحبه من با سایت خبرگزاری کتاب ایران درباره دوره صفویه است به انگیزه چاپ کتاب تازه ام . فرصتی اگر دست داد آن را بخوانید . این هم معرفی کتاب ملودی های نافرجام در همان سایت . [ساعت ۲۳:۵۸ ] ...(۵)
۱۴ شهريور ۱۳۸۷
♦
مطلب من در روزنامه اعتماد ملیمدت هاست کار روزنامه نگاری برای من به حاشیه ای در زندگی ام بدل شده است . دلیلش هم روشن است . روزنامه هایی که با آنها کار می کردم تعطیل شدند یا وضعیت را آنقدر کسل کننده دیدم که امیدواری زیادی برای نوشتن در من باقی نماند . اما این مطلب در همین چند روز گذشته از من در روزنامه اعتماد ملی چاپ شد : سفرنامه نگاشتهشده از سوي سولتيكف از جمله سفرنامههاي نسبتا روشن و رسايي شمرده ميشود كه نويسنده آن كوشيده است تصويري واقعي از ايران روزگار فتحعليشاه حتي در مرزهاي دور افتاده و مناطق دور از مركز ترسيم كند. سفرنامه سولتيكف با يك پسزمينه رمانتيك و غمزده همراه است. انگيزه سفر سولتيكف، اين نقاش زبردست روسي، به سرزمين ايران تصورات اغراقآميزي است كه او از ايران در مدار ذهن خود ميپروراند. طنين صداي اسبان كارواني از ايران كه حامل هدايايي براي امپراتور روس بودهاند انگيزه بخش سولتيكف براي سفر به ايران است. او نخستين تابلوي رويايي خويش را از ايران ذهني با الهام از همين منظره شكوهمند به تصوير درميآورد، تصويري كه در مواجهه با ايران واقعي رنگ ميبازد و كمكم محو ميشود و همين امر بر بار تراژيك و نوميدانه سفرنامه سولتيكف ميافزايد و به تكرار اين عبارت در سفرنامه وي دامن ميزند: <نوميدي من بسيار شديد بود ولي بيش از آن اضطرابي بود كه در فكرم افتاد. ادامه را در سایت روزنامه بخوانید . [ساعت ۰۰:۰۹ ] ...(۲۱۸)
۰۹ شهريور ۱۳۸۷
♦
این روز ها
۱-بوی پاییز را حس می کنم . حالا دیگر نور خورشید هم اریب می تابد . لیمویی رنگ . محزون . اما دوست داشتنی . امروز بعد از نماز وقتی دیدم کارن با دست های کوچولوی گشاده نگاهم می کند و می خواهد بغلش بگیرم شادی ملسی زیر دندانم آمد . انگار برای اولین بار بود که بغلش می گرفتم و به تنم می فشردمش . تن کوچولوی لطیفش عطری می داد بهتر از عطر هر روزه اش . چیزی توی دلم بال و پر می زد . به گمانم عشق . کوچولوی معصوم و نازنین ! من عاشق تو شدم . لبخند ملیحی می زد و برای لحظاتی واقعا یکی شدیم . مثل همه آن نه ماه رمانتیک و قشنگی که منتظر دیدنش بودم . مثل آن اولین باری که دیدمش و هی صدایش کردم : " کوچولو ... قشنگ ... " همان حس شیرین و شاد دوباره شکفت . وصف ناشدنی بود . هنوز هم از طعم دلچسبش لبریزم . فکر می کنم در طول عمر با هم بودنمان فراوان از این تجربه ها با هم داشته باشیم و این بشارت امید بخش بهترین ارمغانی ست که گذر شتابان زمان برایم دارد ... ۷-توی دلم پراز حرف است اما صدای نرم و مخملی کارن می آید . بیدار شده و دارد با خودش درد دل می کند .نمی دانم در کشف آرام این زندگی به چیز غم انگیزی هم رسیده است ؟ [ساعت ۰۶:۵۲ ] ...(۱۲)
|
|||||
| © Copyright 2004, Abandokht. All rights reserved. .نقل مطالب بدون ذکر منبع و/يا لينک ممنوع است | |||||
|
|