صفحه اول | معرفی کتاب | داستان‌ها | تماس با من | RSS
جستجو در وبلاگ
موضوعات
روزانه
شعر
داستان
معرفي كتاب

بايگانی
اسفند ۱۳۹۲
بهمن ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
شهريور ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تير ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
ارديبهشت ۱۳۹۱
دی ۱۳۹۰
آذر ۱۳۹۰
آبان ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
شهريور ۱۳۹۰
مرداد ۱۳۹۰
تير ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
ارديبهشت ۱۳۹۰
فروردين ۱۳۹۰
اسفند ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۹
آذر ۱۳۸۹
آبان ۱۳۸۹
مهر ۱۳۸۹
شهريور ۱۳۸۹
مرداد ۱۳۸۹
تير ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
ارديبهشت ۱۳۸۹
فروردين ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۸
دی ۱۳۸۸
آذر ۱۳۸۸
مهر ۱۳۸۸
شهريور ۱۳۸۸
فروردين ۱۳۸۸
اسفند ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۷
دی ۱۳۸۷
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
مهر ۱۳۸۷
شهريور ۱۳۸۷
مرداد ۱۳۸۷
تير ۱۳۸۷
ارديبهشت ۱۳۸۷
فروردين ۱۳۸۷
اسفند ۱۳۸۶
بهمن ۱۳۸۶
دی ۱۳۸۶
آذر ۱۳۸۶
آبان ۱۳۸۶
مهر ۱۳۸۶
شهريور ۱۳۸۶
مرداد ۱۳۸۶
تير ۱۳۸۶
خرداد ۱۳۸۶
ارديبهشت ۱۳۸۶
فروردين ۱۳۸۶
اسفند ۱۳۸۵
بهمن ۱۳۸۵
دی ۱۳۸۵
آذر ۱۳۸۵
آبان ۱۳۸۵
مهر ۱۳۸۵
شهريور ۱۳۸۵
مرداد ۱۳۸۵
تير ۱۳۸۵
خرداد ۱۳۸۵
ارديبهشت ۱۳۸۵
فروردين ۱۳۸۵
اسفند ۱۳۸۴
بهمن ۱۳۸۴
دی ۱۳۸۴
آذر ۱۳۸۴
آبان ۱۳۸۴
مهر ۱۳۸۴
شهريور ۱۳۸۴
مرداد ۱۳۸۴
تير ۱۳۸۴
اسفند ۱۳۸۳
بهمن ۱۳۸۳
دی ۱۳۸۳
آذر ۱۳۸۳
مرداد ۱۳۸۳
تير ۱۳۸۳
خرداد ۱۳۸۳

پيوندها
حضور حلوت انس
سیب ترش
گاهنبار
فرزانه دوستی
مترسک مزرعه
ماهروز
در امتداد سکوت
پاگرد
روزنوشت های خزر
فریاد خرداد
نیم دایره
ققنوس خاکستری
خوابگرد
ادبیات داستانی و مبارزه با سانسور
نامه هاي قديمي
ناتور
ناتاشا امیری
خبرگزاري ميراث فرهنگي
لیلا صادقی
چسب زخم
چو غلام آفتابم
گردون ادبي
آينه
با کره اسب های باد که شمعدانی را می نوشند
غول سبز
نداحسامی
گرگ صابونی

بازديدکنندگان
امروز: ۲۳۳
ديروز: ۲۰۰
اين ماه: ۲۳۳
از ابتدا: ۱۳۶۲۱۹۷


ASP-Rider 1.6

Tarrahan

--: لينک‌ها :--

بايگانی

۳۰ تير ۱۳۸۳
یک روز تازه

آفتاب مهتاب شیوا ارسطویی رو تموم کردم. به نظرم خیلی قشنگ تر از " آمده بودم با دخترم چای بخورم " بود. داستان دوم و داستان شازده خانوم بیشتر از همه توجهمو جلب کرد.داستان ها مثل همیشه از دریچه نگاه زنانه دنیا رو زیر ذره بین گذاشته بود. و من نمی دونم این زنانگی چرا این قدر خسته و غمگین ترسیم می شه. البته به نظرم این تصاویر خیلی از واقعیت زندگی ما مایه گرفتن... یک جور تنهایی غربت زده شیرین همیشه ته زندگیمون موج می خوره. داری مبارزه می کنی اما بریدی ... این لایه محتوم زندگی همه زنان دنیا شاید باشه...
 راستی شنیدم نویسنده کتاب دوست داشتنی " چراغ ها را من خاموش می کنم " قراره کتاب تازشو امسال روونه بازار کتاب کنه. این حسابی خوشحالم کرد. اون کتابو وقتی رفته بودم ماه عسل خوندیم. وقتی داشتیم از لای جاده های جنگلی و کنار دریای همیشه مهربون رد می شدیم و بوی خاک و دم کردگی هوای شمال مشاممونو نوازش می داد... خاطرش هنوز شیرینه برام!
راستی داستان نامه منو می تونین توی سایت زنان ایران  بخونین
مقاله امروزمم در روزنامه شرق که توی لینک ها هم اومده درباره ابومسلم خراسانیه... خدا کنه به تاریخ علاقه داشته باشین...و اگه ندارین هم سعی کنین به دست بیارین... منظورم علاقس...تاریخ نقطه های تاریک و مبهم ذهن فراموشی زده آدمو روشن می کنه... بعد یهو یه دنیای تازه روبروت قد می کشه... و تو می خوای خیلی چیزا رو کشف کنی...
امروز می خوام یه تابلو بکشم. نقاشی یاد گرفتن دو سومش جسارته. یه کوزه لاغر و بلند می کشم که یه انار ترک خورده بهش تکیه داده...
و آخر همه زیاده گویی ها یه شعر به این امید که دلتنگیارو بتکونه:
من در این تنهایی تا همیشه
کلمه می خواهم
تا ببارم
شاید...
چاک چاک دست هایم
بوی خون دلمه بسته می دهند و آب
آب می خواهند
مثل تشنگی مسموم خواب
وقتی گرما سر می خورد روی کتابچه های قصه و دفتر خاطراتت
و باد ورقش می زند باز
که بگوید بزرگ شدی دیگر
و بیست و سه بهار مثل باد
کنارت زد و گذشت...
من دلم می خواهد آشنا باشم
با صدای بید
و جارو کردن باد
توی صبحی که باز
 بوسه التماس چنار ها را نمی دهد به نگاهم
 همان چنار های بلند
 که لرزان لای باد و سکوت و گرما
گره می زنندم با کودکی های کال
من صبح گرما زده دم کرده این شیشه های نشسته را
خواهم شکست
با دست هایم که بلدم مشتشان کنم.
 اما نمی کوبمشان به هیچ دری، دیواری سنگی... هیچ !
و زن همسایه
ساکت و آرام
با همان روسری بته دار دمده
 از کنار دیوار اتاقم رد می شود
می رود شیر می خرد
و برای بچه ها که ظهر توی راهرو ها خواهند دوید
لواشک زرشک و عروسک مو حنایی!
 و من
تنها
چشم می دوزم به آن سوی شیشه های کثیف و مشجر
 که مبادا حرامی کرده باشم و دیده باشند
 می نشینم به انتظار
وآشنا می کنم درونم را
با صدای بید و ضجه باد
که می کوبد هردم در چوبی خانه ام را
و داد می زند
ومن نمی شنوم
کر شده ام شاید بس که زار زده ام و
"دوستم بدارید" گفته ام
 و کسی مرا ندید.
کتابم را برداشتم و رفتم روبروی تاریک اتوبان شلوغ، داستان زنانه خواندم...


 

[ساعت ۱۱:۴۵ ]   چشم به راه شما(۴)

۲۵ تير ۱۳۸۳
چند کلمه ...

هر وقت که گذرم به خیابان ویلا و کلیسای باشکوه سردرش می خورد، هوس می کنم خودم را به حیاط کلیسا برسانم. ساختمان سفید کلیسا را نگاه کنم و اگر شد توی سالن بزرگش قدم بزنم . دستم را روی نیمکت های چوبی قهوه ای بسرانم و گوش بدهم به زمزمه ای که انگار آرامت می کند عجیب... آرامشی که هیچ کجای دیگر به تو نخواهد بخشایید... یا شاید این باور توست. فقط همین و دیگر هیچ!آدم انگار مسیح را هم می بیند با همان تاج خاری که صورتش را شکافته ست! دیدن فیلم مصائب مسیح، مرا عجیب به تنهایی و بزرگی و آرامش اهورایی مسیح گره زد. راستی که سینما چه قدرت شگفتی در درون خود دارد!...امروز هم از کنار کلیسا گذشتم . دستم را سایبان کردم و صلیب ایستاده روی گلدسته مانند کلیسا را دیدم. چیزی توی دلم باز لرزید. انگار صدای معنویت سر و صدای خیابان ویلا را بلعید...
*******
وقتی با رایانه ات زندگی می کنی و می نویسی و هستی می گیری... می شود جزئی از زندگی ات ... و امان از روزی که این عضو کوچک و موثر زندگی دستخوش ویروس شود. تا مدت ها از داشتن اینترنت محروم می شوی... وبلاگت با همان نوشته های خاک گرفته نفس نفس می زند و دوستانت برایت کامنت سرزنش آمیز می نویسند... و تو غمباد می گیری ... این رایانه ما هم بدجور مریض شد و البته حالاهم به هزار دوز و کلک چند دقیقه ای توی اینترنت راهمان می دهد و زود یقه مان را می چسبد که بسه... چه می شود کرد باید ساخت. شرمنده همه دوستان خوبم هستم که نتوانستم سرشان بزنم ... و نتوانستم وبلاگم را به روز کنم.
*********************
اما در مورد کتاب های تازه ای که می خوانم: رمانی از دکتر مهاجرانی به نام سهراب کشان که چیز تازه ایست. احساس همذات باوری نمی آفریند ولی  دوست داری که بخوانی اش... یک داستان تازه از محمود دولت آبادی به نام " عقیل عقیل" که بدجور خاطره تلخ زلزله بم را برایم زنده کرده. درباره زلزله خاف ست و تنهایی مردی که خانواده اش را با دست خود به دل خاک داده ست... و البته کتاب هایی که برای نوشتن مقاله های تاریخی کمکم می کنند. مثل همیشه جذاب و خوب و خواندنی...!
**********************************
و آخر سر این که ترجمه خوب بهزاد را هم می توانید در آرشیو شرق بخوانید... با این عنوان ها

 آنچه ایرانیان به تمدن های دیگر دادند و بازتولید نبوغ ایرانی در آئین اسلام

 

 

[ساعت ۰۱:۵۵ ]   و شما...(۱۰۴)

۱۶ تير ۱۳۸۳
براي نازنين استادم

نحيف تر شده ست. اما چشم هايش همان قدر آرام و عميق مي نگرند. نگاهت كه مي كرد وقتي سر كلاسش نشسته بودي، دلت مي خواست پشت نگاهش را بخواني. انگار رازي در ميان بود.توي قحطناي زمانه ما اين جور آدم ها كه پس پشت نگاهشان رمزينگي و معنا موج مي خورد، راستي كه گوهرند. حال هم باز وقتي پس از مدت ها عكس تازه اش را مي بينم، دلم هواي آن سال هاي گم شده در باد را مي كند. و طنين صدايش در چارچوب خسته كلاس... تاريخ تشيع... كتاب النقض.... قيام مختار.... نقطويه....
وقتي عصا را دستش مي بينم. چيزي مثل بغض پنجه مي اندازد روي گلويم... آن وقت ها هميشه تند راه مي رفت. تند هم رانندگي مي كرد. انگار هميشه عجله داشت. هيچ كس باورش نمي شد يك پاي استاد مصنوعي باشد. وحالا ؟! اور شيري بلندش را توي اين گرما تنش كرده... مي گويد ضعف دارم. چيزي توي دلم فرو مي ريزد... توي اين دوسال چه بر سراستاد آمده؟ چرا موهايش اين همه سفيد شده ؟ و چرا اين قدر ژوليده؟ و اين همه نحيف! چقدر دلم مي خواهد صدايش را بشنوم و تلاقي نگاهش را در خالي نگاهم باز تجربه كنم. اما نمي شود . هنوز بايد بنا به مصالحي توي زندان بماند. عكسش را مي بوسم و كناري مي گذارم . بايد از توي روزنامه بچينمش... مي خواهم برايش چيز بنويسم. بدهم دستش... مثل آن وقتها كه از لاي نيمه باز شيشه ماشينش دستنوشته اي برايش مي فرستادم. و هميشه منتظر بودم براي يك بارهم كه شده صدايم كند. و براي يك بار صدايم كرد... خانم خليلي؟!... صدايش چه طنين خوبي داشت. مثل اسفند روي آتش از جا پريدم. . از من تشكر كرد و گفت " خب ما هم دلمون واسه شما تنگ مي شه... من كه به شما دسترسي ندارم..." خواستم بگويم مي خواهم نويسنده شوم. مي خواهم از شما هم بنويسم. از كلاس هاي درس و تلاش من براي اين كه نشريه كوچكم را بخوانيد. و شما آن روزهاي اول فقط سيگارتان را دود مي كرديد. اما توي چشم هايتان چيزي بود كه مي گفت با همه فرق مي كنيد. گوشتان شنواست... من اما هيچ كدام را نگفتم. همان جا توي راهروي باريك اساتيد، سيگارتان را آتش زديد و نگاه هميشه آرامتان را به من دوختيد. و من مدت ها با آن خاطره خوش بودم. ماجراي تلخ زندان و آن حكم لعنتي همان سال پيش آمد. چقدر تکانم داد. ... باورم نمي شد! فقط يك سخنراني! ارائه نظر! جامعه من اين قدر بي تاب ست يعني؟... من از اين جامعه متنفرم استاد! و حالا دادگاه شما و صورت خسته و گرد گرفته از غبار تنهايي تان... چه مي توانم بگويم جز زمزمه بغض... و جز اين كه دلتنگم. مي خواهم كه برگرديد. اگر قول بدهيد كه برمي گرديد آن قدر درس مي خوانم كه حتما فوق ليسانس قبول شوم و دوباره سر كلاس درستان بنشينم. مي خواهم تا ابد شاگردتان باشم. تا ابد...مي خواهم دوباره ديدنتان را جشن بگيرم. مي خواهم باز از شما ياد بگيرم . باز هر كتابي را كه اسم برديد بخوانم. باز توي تنگناي راهروهاي باريك ببينمتان. نگاهتان كنم. مي دانم كه برمي گرديد. من منتظرم...
و دادگاه ديروز

 

[ساعت ۱۲:۱۵ ]   و سخن شما(۱۱۵)

۰۸ تير ۱۳۸۳
مجموعه داستان " چيزي به فردا نمانده است "

نگاهي به مجموعه داستان "چيزي به فردا نمانده ست" نوشته اميرحسن چهلتن

چيزي به فردا نمانده ست، فردايي كه انگار هيچ وقت نخواهد آمد، فردايي كه مرده ست.
داستان چيزي به فردا نمانده ست، از ميان يازده داستان ديگر مجموعه لابد مشخصه هايي داشته كه چهلتن ، آن را به سان تابلويي بر سردر مجموعه داستانش آويخته ست. برجسته ترين مشخصه در نيم نگاه اول ، لحن جسورانه داستان ست و سرك كشيدن نويسنده به تودرتوي درون زنانه شخصيت داستان، نگاهي كه مي كوشد دورترين و پنهان ترين لايه هاي گمشده زن را پيدا كند و اگر شد به رخ بكشد. به جز اين ها ، لحن شيواي داستان كشش خاصي دارد. زبان نويسنده ، زبان پخته اي ست كه واژه هاي خودش را پيدا كرده ست. يك زبان خاص و ويژه نويسنده كه مملو از كلمه هاي خوش تراشي ست كه مدت هاست كاربرد آن ها در ادبيات داستاني معاصر فراموش شده ست و چهلتن از معدود نويسندگاني ست كه عليرغم جواني از ميان نسل خود ، به استفاده از اين كلمات در جاي جاي داستان خود مي پردازد و زبان و ساختار تازه اي كه منحصر به فرد و نوآورانه ست پي مي افكند ، زباني كه خواننده را براي خواندن داستان سر ذوق مي آورد و پشت بند اين كيفوري ست كه اگر دستي به قلم داشته باشي گرم مي شوي كه چيزكي بنويسي شايد چون واقعا يك داستان خوانده اي ، داستاني كه گرچه تقريبا خالي از عناصري همچون تعليق يا حادثه ست، اما گيرا و جذاب ست.
چهلتن در ترسيم چهره و تيپ آدم ها ي داستانش موفقست. خواننده آدم هاي داستان هاي چهلتن را مي شناسد ، مثل كف دست، انگار كه همين نزديكي عطر و بويشان را استشمام كرده ست. در واقع چهلتن به جاي آن كه داستان خود را از تشبيه و استعاره پر كند، مي كوشد سيماي واقعي آدم ها را هنرمندانه در اثر خود بازتاب دهد.
توصيف هاي نويسنده از آدم ها ي داستان ، توصيف هاي زنده و پرحرارتي ست . توصيف هايي جذاب و شيرين كه از تفكر نويسنده و سعي او در هر چه برازنده تر كردن داستانش مايه مي گيرد:
" اولين مردي كه ديد پسرخاله ناتني مادرش بود . در ميانسالي هنوز برازنده و با وقار بود . گرم بازو قلمبه ، قلمبه به آستين فرنج سايه مي انداخت و نفس كه مي كشيد تارهاي زبرين سبيل بور ، زير بيني عقابي ، نامحسوس و گم مرتعش مي شد."( ص35)
تلاش نويسنده در بازپروري ضرب المثل هاي فراموش شده تلاشي برجسته و ستودني ست كه داستان هاي وي را به عنوان مجموعه اي از ادبيات مردمي كه مايه هايي از فرهنگ كوچه و بازار دارد ، درآورده ست:
" چه كرده ام كه همه تركم كرده اند؟ پشت مسجد شاه سيب زميني جار كشيده ام؟" ،" گفته ام محترم زنيت ندارد و نمي تواند پنج سير برنج آب بريزد!"، "پدر توي ميهمانخانه گفت: قران ما هم گذشت  و چشم ها را بست"
و باز برجسته تر و زنده تر از همه اين ها رد پاي پررنگ تاريخ در داستان هاي چهلتن ست. انگار كه نويسنده خود عطري از آن دوران رفته را لابلاي تارو پود لباسش جا داده و با خود آورده و مي پراكند.نثر نويسنده آن جا كه مي كوشد به داستان خود تشخص زماني  بدهد ، آن قدر نرم و شيواست كه باور اين كه داستان در دوره و زمانه حال نوشته شده است را به شك و ترديد مي آلايد ، سرخوردن داستان در سراشيبي تحولات تاريخي در اين پاراگراف به خوبي مشهود ست:
" زندوزا كه پايان گرفت، مادر فراغتي يافت.با پيچه ي نيم رخ سوار درشكه مي شد و به درشكه چي مي گفت: " لقانطه ي مجلس" و براي گلبانو دست تكان مي داد، تور كلاه را مي انداخت ، سوار ماشين مي شد و مي گفت: " انجمن ترقي نسوان " و از پشت تور كلاهش به خداحافظي به گلبانو لبخند مي زد . انگشت هاي باريك را به ميان فر شش ماهه ي موها مي برد ، دم اتومبيل مكث مي كرد و وقتي با آن دامن تنگ به سختي مي توانست سوار درشكه شود مي گفت: مواظب بچه ها باش گلبانو!" (ص 42)
و اين گونه ست كه خواننده همگام با داستان از يك دوره تاريخي به دوره تاريخي ديگر گره مي خورد و تحولات را زير پوست آدم ها مي بيند و مي فهمد، تحولاتي كه اغلب فقط در ظاهر متفاوت اند.
اما آن جا كه قدري ترديد برمي انگيزاند ، رخنه كردن هاي نويسنده به جهان زنانگي گلبانوست.نويسنده مي كوشد در اين داستان جنسيت و زنانگي را پررنگ كند و اساسا داستان خود را بر محور اين دو مي چرخاند و پيش ميبرد. چنين تلاش پررنگي از جانب نويسنده مرد نمي تواند خالي از فاصله ها باشد . ترسيم يك دنياي كاملا زنانه از سوي يك مرد، در واقع از ناشدني هاست ولو آن كه نويسنده زبان گيرا و چشماني تيزبين داشته باشد . با اين همه جابه جا مي توانيم افسردگي و غمناكي زندگي گلبانو را با عمق و درون دريانيم و به او و حصار دور و برش نزديك شويم ، تنه اي به تارهاي پيله اي كه دورش تنيده بزنيم و پشت چشمانش التماسي كهنه را پيدا كنيم. در واقع نويسنده تا حد زيادي در توصيف روزگار و حالات دروني گلبانو موفق بوده ست.و توانسته با ترسيم صحنه هاي نوستالژيك به داستان خود جنبه هاي دراماتيك ببخشايد و تاآن جا كه مي تواند حس غربت زدگي و همدلي با قهرمان داستانش را در ذهن مخاطبانش تقويت كند.آن جا كه گلبانو و آينده اش به راحتي تحت الشعاع زيبايي و نياز هاي مادرش قرار مي گيرد و گم شده در سايه سياه عشوه گري او هرگز ديده نمي شود. آن جا كه مي كوشدبراي رهايي از تنهايي محتومش ناشيانه شگردهايي بياموزد براي جذب و جلب نگاه مردان ، آن جا كه لاي كلاف سردرگم خيالبافي هاي نيم بندش دست و پا مي زند  و با فيلم هاي ويديويي وآدم هايش خالي زندگيش را پر مي كندو غيره و غيره...خواننده از عمق روح به داستان سنجاق مي شودو بحران نهفته در آن را مي شكافد و درمي يابد، بحران زندگي زني كه محكوم به تنهايي ست و اين تنهايي محتوم را تا پيري خود يدك مي كشد در انتظار فرداي دوري كه كولي فالگير سال ها پيش وعده اش را داده است، فردايي كه هرگز نخواهد آمد ، فردايي كه مرده ست.

 

[ساعت ۰۵:۰۲ ]  

كتاب مشروطه ايراني اثر دكتر ماشاءالله آجوداني

مشروطه ايراني : كتابي كه بايد قدر دانست و بر صدر نشانيد
( معرفي كتاب مشروطه ايراني- ماشاءالله آجوداني-نشر اختران-چاپ دوم- تهران – 1383)

مشروطه و جنبش مشروطيت، در فراز و نشيب تاريخي سرزمين ما، هماره نقطه عطفي بوده ست. حتي اگر يك قرن هم از خيزش مشروطه گذشته باشد باز ذوق ايراني در برابر چنين خيزشي شكوفاست. شايد بدان دليل كه مشروطيت ، نقطه تحول و پس زمينه مبارزاتي شد كه همچون رشته اي دراز تا به امروز كش آمده ست. همچون الگويي كه بي سروته مانده ست يا مثل تصويري كه روي بوم نقاشي كرده باشي و بعد خط خطي! آن وقت بايد از پشت خط و خطوطي كه خودت روي نقشت انداخته اي ، واقعيت را جستجو كني...
كتب و تاليفاتي كه درباره مشروطيت به رشته تحرير درآمده اند ، هر يك ويژگي هايي دارند كه به نوبه خود شايان توجه خاصي ست .اما قدر مسلم تاريخ بيداري ايرانيان كه شامل روزنوشت هاي ناظم الاسلام كرماني ست و همچنين تاريخ مشروطه احمد كسروي كه خود در بطن ماجرا بوده اند و آنچه نگاشته اند از آنچه ديده اند برآمده ست ، اهميت بيشتري دارند.اين دو كتاب در واقع پژواك بي كم و كاست صداي انقلاب مشروطه اند كه برصفحات كاهي كتاب فروريخته اند و خواننده در پس واژه ها خود را در كنار قطار مجاهدان بهارستان و در دفتر محقر روزنامه ها احساس مي كند ، مشروطه را در مشت مي گيرد و فريادش مي زند و حتي گاه روي صندلي مجلس مي نشيند و اگر شد نطق پيش از دستور مي دهد. اما اين دو كتاب تا حد زيادي از تحليل هاي مفهوم شناختي برگرفته از علوم سياسي جديد خالي ست. در واقع تا اندازه زيادي با وقايع نگاري پهلو مي زند.
اما تاريخ مشروطه دكتر مهدي ملك زاده ضمن اين كه به جهت نزديكي نگارنده باملك المتكلمين از مبارزان مشروطه خواه ، رنگ و جلاي وقايع نگارانه دارد ، كوشيده ست به جهت فاصله اي كه با انقلاب مشروطه دارد ، صبغه تحليلي و معرفت شناسي هم پيدا كند. چنين ويژگي و امتيازي در آثاري كه غربيان متاثر از انقلاب مشروطه نوشته اند نيز مشهود ست. همچون انقلاب مشروطيت ايران اثر ادوارد بروان... و البته كتاب هاي فريدون آدميت در اين ميان رتبه اول را به خود اختصاص داده ست. چراكه آدميت كوشيده ست به كنه نگره هاي نهفته در بطن مشروطيت رفته و مفهوم شكافي كند.
اما كتابي كه اخيرا تحت عنوان " مشروطه ايراني " از سوي نشر اختران و به قلم دكتر ماشا  الله آجوداني چاپ شده ست ، كتابي داراي همه اين ابعاد ست. احسان يار شاطر در بهار 77 و در مجله ايرانشناسي درباره اين كتاب مي نويسد:
"من هيچ كتابي را نمي شناسم كه مانند اين كتاب مشكل عميق و اساسي ايران را در دوران معاصر براي پيشرفت علمي و صنعتي و اقتصادي به درستي آشكار كرده باشد و تباين اصول تمدن غربي را با عادات و آيين هاي سنتي ما به دست داده باشد. اگر امروز بخواهم يك كتاب فارسي را درباره تاريخ مشروطيت مقدم بر ساير كتب توصيه كنم همين كتاب مشروطه ايراني دكتر آجوداني ست كه آن را بيش از هر كتاب ديگري روشنگر كيفيت شكل گرفتن اين مشروطه و آب و هواي خاص آن و شامل سيري در آثار اصيل دوران جنبش مشروطه و پيشينه آن مي دانم. "
 در واقع مشروطيت از جمله مضاميني ست كه فراوان جاي كار و پژوهش دارد و تا سال ها و سده ها مي تواند دستمايه آثار تحقيقي متعدد شود و كتاب دكتر آجوداني در نوع خود مي تواند نخستين حلقه از اين زنجيره باشد . كتابي كه به تعبير جواد طباطبايي " دريچه نويي به گستره انديشه تجدد خواهي ايرانيان باز كرده  و پرتوي بر برخي از زواياي ناشناخته آن افكنده ست."
كتاب 560 صفحه دارد كه با پيشگفتار نسبتا جامعي آغاز مي شود. نويسنده در پيشگفتار به زيرساخت هاي زباني و ذهني و تاريخي ايرانيان اشاره مي كند و تلاششان در جهت آشنا سازي اين مفاهيم جديد با آنچه در پس ذهن خود اندوخته اند  و البته با چنين مفاهيمي فرسنگ ها فاصله دارد، و در نتيجه به رويكردي نو مي گرايد و مي نويسد:
" بررسي تاريخ جديد ايران بدون در نظر گرفتن اين تقليل و تطبيق دادن ها و مهم تر از آن بدون درك و شناخت صحيح تجربه هاي زباني و تاريخي مردم ما ، به سوء تفاهم هاي جدي منجر خواهد شد . سوء تفاهم هايي كه حاصل آن بدخواني و بدفهمي متون تاريخي و تفسير نارواي واقعيت هاست كه گاه كار را خواسته يا ناخواسته به تحريف تاريخ نيز مي كشاند."( ص10)
در يك نگاه گذرا به فصل بندي كتاب و عناوين فصل ها در مي يابي كه دكتر آجوداني كوشيده ست از ريشه به ماجرا بنگرد.
بخش اول تحت عنوان " قدرت و حكومت" با فصل گذرگاه خشونت و با وقايع نگاري منازعات ميان مشروطه و مشروعه آغاز مي شود.از نكات جالب اثر دكتر آجوداني استفاده و شاهد مثال آوردن از ادبيات و شعر دوره مشروطه ست و اثر او را اين گونه جلاي خاصي پيدا كرده ست. البته دكتر آجوداني چنين رهيافتي را در كتاب مستقلي تحت عنوان " يا مرگ يا تجدد" كه دفتري در شعر و ادب مشروطه ست ، آزموده و در اين كتاب نيم نگاهي به چنين رهيافتي دارد.
تلاش نگارنده در معرفي چهره هاي كمتر مطرح شده مشروطه از جمله ثقه الاسلام تبريزي تلاشي در خور ستايش ست.تلاشي كه خواننده را با واقعيت باورمندي هاي روشنفكران اسلامي دوره مشروطه بيشتر و عميق تر آشنا مي كند. سپس نويسنده به تلقي شيعه از حكومت پرداخته و مي كوشد تاريخ به مذهب آميخته سرزمينش را در برابر نهضت مشروطه به تحليل كشد. چنين نگاه ژرف نگرانه اي باعث مي شود خواننده در يك ظرف زماني محدود نشود و ذهنش را براي دريافتن ريشه هاي انقلاب تا دورهاي تاريخ سرزمينش پرواز دهد .
بررسي ولايت فقيه دردوره قاجار  تلاشي در همين راستاست و البته مفهوم شناسي تاريخي حكومت اسلامي در دوره اي نزديك تر به عصر مشروطه!فصل " مجتهدان طرفدار نظريه ولايت فقيه " از جمله فصول جالب و خواندني بخش قدرت و حكومت ست. كه بلافاصله به سرفصلي تحت عنوان " روحانيون و قدرت، روشنفكران و آزادي " گره مي خورد. در واقع بخش اول كه چكيده جامع و كاملي از چشم انداز مشروطه ست ، مي كوشد ضمن وقايع نگاري ظريف و باحوصله به تحليل و كالبد شكافي تاريخي بپردازد.
 بخش دوم كتاب تحت عنوان " از دفتر روشنفكري" مي كوشد تاريخ منورالفكري و روشنفكري جامعه ايران را به تصوير كشد، سنت و نوآوري را در برابر هم قرار داده و به چالش بطلبد و سپس به معرفي چهره ها مي پردازد: مشيرالدوله، مستشارالدوله، رشديه، امين الدوله، ملكم از جمله چهره هاي برجسته اي هستند كه دكتر آجوداني به معرفي افكارشان و نقششان در تطور مشروطيت مي پردازد. و اين چنين بريده اي از تاريخ پرتلاطم ايران در برابر نگاه خواننده قرار مي گيرد . بريده اي كه تكه مهمي از پازل تحول جامعه ايراني ست و دريافتش جز با مطالعه مو به موي سير تحولات مفهوم شناختي جامعه ميسر نيست . چنين دريافتي با تلاش و تحقيق موشكافانه دكتر آجوداني تا حد زيادي به سرمنزل امكان مي رسد.
 كتاب دكتر آجوداني مشروطه را از نو در برابر نگاهمان قرار مي دهد و موفق مي شود بوم نقاشي را از خطوط سياه پاك كند تا واقعيت را بهتر ببينيم. كتابي كه به تعبير ايرج افشار " از امهات آثاري ست كه بايد قدر دانست و بر صدر نشانيد."

[ساعت ۰۴:۵۵ ]  

۰۵ تير ۱۳۸۳
آغاز...

به نام او كه جاودانه حقيقي ست...
آغاز ...
و مثل هماره ها دشوار
اما مي داني كه گام اول را كه برداشتي ،
سراب ها هم دلخوشت خواهند كرد.
آن وقت دستت را كه سايبان پيشاني ات كني جاده از دور لبخندت مي زند...
نوشتن اكنون سراسر زندگي من ست.
چه براي تنهايي خودم،
چه براي روزنامه اي ولو كم خواننده
يا براي سايتي كه مي خوانمش و دوستش دارم
چه براي همسرم يا مادرم...
شعر باشد يا داستان
شايد مقاله كه اغلب يادگار دوران درس ست و چهارديواري كلاس هاي دانشگاه
يا يادداشتي براي يك روزنامه محلي
و گاه به اميد كمرنگ چاپ اولين مجموعه داستانم
اين ها همه شادماني زندگي من ست
يا چه مي گويم هستي من
وجود من و دليل آفرينش من ست... لااقل تا امروز...!

صفحه سپيد آغاز را همسرم پيش رويم گشود و گذاشت كنار قلمدان روي ميزم
تا بنويسم
باشم
و گم نشوم در هرج و مرج تكرار و فرسودگي
پيري نزديك ست و حتي مرگ
بايد توشه اي داشت
و يادگاري به جا نهاد!
اين بار آباندخت روزنامه من خواهد بود.
و روزنامه نگاري از روياهايم پر مي كشد تا واقعيت روزمرگي ها
و فردايي روشن
در چشم اندازروز هايم، پژواك مي اندازد
وشايد بيايد روزي كه اين روزنوشت ها را تقديم به فرزندي كنم كه اسمش را بي گمان آباندخت خواهيم گذاشت.
پس اين صفحه
اين وب سايت
علاوه بر آن كه داستان ها و دستنوشت هايم را مجالي براي شكفتگي مي بخشايد، صفحه روز هاي من خواهد بود:
تكه هايي از آرزوهايم
آنچه مي خوانم
و آنچه تلنگرم مي زند،
خاطراتم
تنهايي ها و افسردگي ها و ياس هاي گاه و بيگاه يا كه شادماني عشق يا اميد به زدودن لكه هاي خسته راكد ماندن...
و اميد واري براي خوشبختي
و نگاه زنانه ام حتي به پنجره هاي اتاق چهار گوشم كه كامپيوتر مان را گوشه اش كاشته ايم و مي تواند تكرار روز هايمان را آنچنان كه آراممان باشد بر جريده خود ثبت كند... و شايد روزي ميراثي باشد براي فرزندمان
او هم شايد قلمي بزند
شعري
دستخطي
داستاني يا بهتر از همه اين ها...
و آن وقت من ، سرانگشتانم و جوهر خودكار و حتي دكمه هاي كيبوردم
از نو
زنده مي شويم
و مثل رود
جاري مي شويم
در نسلي كه پشت تنهايي روزهاي خستگي من در راه ست
شايد آن روز كه بهزاد اين صفحه را براي نويسندگي شكوفاتر من و به مناسبت پشت سر نهادن بيست وسه سال از زندگي ام و در روز تولدم نثارم كرد و اسمش را آباندخت گذاشت رسيدن به اين روزنه ها را در ذهن نمي پروراند
اما من به دورتر ها مي نگرم
و اميد به جاودانگي
چه درنگاشته ها
و چه در فرزندي كه خواهد آمد
و اين چنين آغاز مي كنم
به اميد روزهاي شكفتگي
به اميد بالندگي
 و براي همه آن ها كه دوستشان مي دارم...
براي سرزمينم
و فرزندانم كه در راهند و اميدوارم بوم زندگي شان پر از رنگ هاي شاد فرهيختگي و شكفتگي باشد...
وبراي همسرم كه اين مجال را برايم آفريد...

[ساعت ۰۸:۳۲ ]   چشم به راه همراهي شما(۱۰)

آهوي خاكستري

دست هايت را بوسيدم و گذاشتمت روي طاقچه ، باز نگاهم كردي ، چشمانت پشت يك هاله كم رنگ برق مي زد. آستينم را جلو كشيدم و انگشت هايم را چفتش كردم. مي خواستم صورتت را پاك كنم، شايد بهتر ببينمت.
پارچه قلمكار روي طاقچه زير كفش هاي ورني سگك دارت تا خورد ، كشيدم و صافش كردم، خنديدي !نمي دانم باز به خال گوشتي درشت روي گونه ام يا به چيز ديگري بود كه مي خنديدي!
نشستم پشت ميز تحرير ، چراغ مطالعه را كه روشن كردم، نورش پاشيده شد روي صفحه سفيد كاغذ.
چرا نمي توانستم بنويسمت؟چرا هر وقت مي نشستم پشت ميز تحرير و خودنويسم را بر مي داشتم پر مي زدي و مي رفتي مثل يك پرستوي آشنا كه يكهو كوچ مي كند و فقط لانه اش مي ماند زير طاقي توي ايوان!
از دور نگاهت كردم ،همين طور دست هايت را قلاب كرده بودي دور زانويت!سرت را كج كرده بودي و با لب هاي ارغوانيت مي خنديدي!خنده ات توي تمام صورتت پهن شده بود ،انگار فقط خنده بود ، خنده اي تلخ!تلخي اش را از پشت چشم هايت مي خواندم.اما تو كه آن روز خوشحال تر از هميشه بودي ،يعني بايد خوشحال تر مي بودي ، شمع هاي رنگي روشن بود ، كيك هم داشتيم.يك كيك گرد بزرگ صورتي،جشن فارغ التحصيلي گرفته بوديم.تو بودي و بچه هاي همكلاسي ،مي گفتيم و مي خنديديم،مادرت هم بود ،نه فقط بخاطر اين كه براي مهماني ما سادويچ مرغ درست كند با جعفري و سس تند، بيشتر به خاطر اين كه مي دانستم چقدر برايت عزيز است.
قرار بود همه با هم يك پروژه تحقيقاتي را بچرخانيم !و تو از همه بيشتر ذوق مي كردي ، مدام مي خنديدي ، مدام حرف مي زدي و بحث مي كردي ،و لپ هايت گل انداخته بود . تمام مدت نگاهت مي كردم، دست هايت را كه  توي هوا مي چرخاندي و حرف مي زدي !و نگاهت را كه غمگين بود و تو پنهانش مي كردي،عكست را هم كه گرفتم باز غمگيني ات را پنهان كردي و زل زدي به لنز دوربين و خنديدي و من از دور تا نور فلاش پهن شد روي صورتت ، براي لپ هاي گل انداخته ات ، بوسه فرستادم!مادرت خنديد و گفت حتما عكس قشنگي  خواهد شد ! و حالا كه نگاه مي كنم مي بينم راست مي گفت واقعا عكس قشنگي شده، تو و آن خنده تلخ و آن لباس ماكسي بلند كه به سبز مي زد اما آبي بود .حتي بوي عطرت را هم حس مي كنم هنوز اما نمي توانم بنويسمت!
سر گيجه گرفته ام، مي روم قرص مسكن مي خورم ، از پشت پنجره كوچه بن بستمان پيداست و آن درخت بيد بلند كه هميشه دوستش داشتي ، بچه هاي مدرسه اي با كيف هاي رنگي و مقنعه هاي صورتي بر مي گردند، ظهر سردي ست!
بايد بنويسمت
 باز مي نشينم پشت ميز تحرير، اززير پنجره بالاي سرم ،سوز سردي مي دود توي اتاق بايد بنويسمت هر جور كه هست بايد بنويسم، يك عمر نوشته ام اما تو را ننوشته ام و اين مثل يك عقده سنگين توي گلويم گره انداخته ، يك گره كور!
توي همه اين سال ها حتي نتوانستم داستان هايم را تقديمت كنم فقط بخاطر اين كه هر گز فرصت نشد مجموعه اي چاپ كنم، داستان ها را نوشتم و گذاشتم روي طاقچه درست كنار قاب نقره كوب عكس تو ، و هي سال ها فقط نگاهشان كردم كه قطور تر مي شدندو تو باز فقط روبرويت را نگاه مي كردي پرده ها را اگر كنار مي زدم برگ هاي نارنجي دو تا چنار بلند پشت شيشه ها راو اگر نه من و ميز تحرير و تل كاغذ هاي سفيد را !و من هميشه خيال مي بافتم كه داستان هايم را چپانده ام توي يك كتاب كت و كلفت، جلد گالينگورش را كه باز مي كني يك صفحه سفيد و خاليست بعد از آن به نام خدا و عنوان درشت كتاب و بعد صفحه اي كه گوشه سمت چپش با فونت ايرانيك نوشته ام :
((براي تو كه زود رفتي و دير ماندي ))
اما هميشه يك جاي كار مي لنگد، همه چيز توي خيال درست و حسابي پيش مي رود اما واقعيت جور ديگري ست!
دست مي كشم روي موهايت كه صاف و بلند تا پايين بازوهايت ريخته اند!و تو باز روبرو را نگاه مي كني ، تو هميشه آن دو تا چنار و آن برگ هاي نارنجي را بيشتر از من دوست داشتي ، مدام نقاشي شان مي كردي از هزار زاويه! و تا مي گفتم يه بارم منو نقاشي كن!،رويت را بر مي گرداندي ، موهاي خرمايي ات را رها مي كردي پشت سرت ، بوم را از روي سه پايه بر مي داشتي و مي گفتي : من دوست دارم فقط طبيعتو بكشم! ومن مي نشستم پشت ميز تحريرشايد كه چيزكي بنويسم اما صداي تو و صداي پاشنه هاي بلند كفش هاي چرمي ات نمي گذاشت آزاد باشم نمي گذاشت خوب فكر كنم خوب بنويسم!چشم مي دوختم به تابلوي بالاي شومينه كه نقاشي سه تااسب قهوه اي بود كه آرام مي دويدند ، صداي نعل هايشان هم مي آمد اما آرام نمي شدم،رويم را بر مي گرداندم و ببر درشتي را نگاه مي كردم كه پنجه هايش را فرو كرده بود توي تن آهوي خاكستري لاغري كه خال هاي سفيد داشت و چشم هاي درشت!و باز مي پرسيدم كه يعني چطور توي اين حالت خشكشان كرده اند؟!...و نمي فهميدم ، مي رفتم توي لاك خودم و تو را تصور مي كردم كه داري جعد موهاي سياهم راروي بوم نقاشي مي كني و هي فرمان مي دهي كه تكان نخورم و من دستم را ستون چانه ام كرده ام و از دور برق چشم هاي قشنگت را نگاه مي كنم كه پشت مژه هاي بلندت پيدا نيست و هي آن چشم هاي سياهت را با چشمان آن آهوي تاكسي درمي شده روي شومينه مقايسه مي كنم كه هيچ برق گزنده چشمان تو را ندارد ، آرام و مليح و ساكن است ، درست مثل چشم هاي يك آهوي تاكسي درمي شده!
اما همه اش خيال بود، تو نشسته بودي روي كاناپه و سه تار مي زدي و من از تو دور بودم آن قدر دور كه صورت گندمي ات را نمي ديدم اما اسب هاي قهوه اي خوب پيدا بودند.
هميشه دلم مي خواست چشمان تو هم مثل آن آهوي خاكستري تاكسي درمي شده ، آرام و مليح و ساكن باشند اما تو از سكون فرار مي كردي ، مدام پر مي زدي و جاي ديگر مي نشستي ، از اين شاخه به آن شاخه،ومن فقط نگاهت مي كردم كه چطور اوج مي گيري!كه چطور بال هايت را باز مي كني ، من فقط نظاره ات مي كردم، تو را و پروازت را ، مثل يك هيچ ناپيدا!
چرا نمي شد تبديلت كنم به آن آهوي مليح و خواستني كه ديگر نمي خراميد، كه نشسته بود و فقط نگاه مي كرد، درست مثل من!
حالا فقط مي خواهم بنويسمت،اما باز تا دست به قلم مي برم و پهن مي شوم روي تل كاغذ هاي سفيد ، همه چيز گم مي شود، من مي مانم و تنهايي و مشتي داستان نانوشته!
اما بايد بنويسم، بايد بنويسم كه چطور نشاندمت روي صندلي راك و هي تابت دادم ، تو داد مي زدي و صدايت خش داشت، اسب هاي قهوه اي هنوز آرام مي دويدند اما صداي نعل هايشان لاي صداي تو گم مي شد
، بايد بنويسم كه وقتي بلند مي خنديدم و تو داد مي زدي، آن آهوي تاكسي درمي شده هنوز آرام و مليح و ساكن بود و از دور نگاهمان مي كرد.
بايد بنويسم كه چطور نقاشي هايت را يكي يكي انداختم لاي چوب هاي نيم سوخته شومينه و هي زبانه كشيدند تو بلند بلند گريه كردي و هي چنگ انداختي روي صورتت كه مثل ماه مي درخشيد،و رگه هاي خون سر خوردند لاي موهاي خرمايي بلندت كه تا پايين بازو هايت ريخته بود !
بايد بنويسم كه هوا سرد بود و تو آن شال پشمي سرخابي را انداخته بودي روي شانه هايت و باز سردت بود !
بايد بنويسم كه صورت گندمي ات با آن زخم هاي درشت و خونابه هايي كه روي يقه لباست ماسيدهبود چقدر قشنگ تر شده بود !
اما من اين را نمي خواستم ، من فقط دلم مي خواست تو درست مثل آن آهوي خاكستري آرام و مليح و ساكن باشي !همين و ديگر هيچ...
اما تو باز از سكون فرار مي كردي ، هي پر مي زدي و من مي خواستم پر هايت را بچينم ، مي خواستم فقط براي من باشي !من نمي خواستم از دستت بدهم، نمي خواستم، به خدا نمي خواستم خودت را از پنجره مستطيلي بالاي ميز تحرير پرت كني و بيفتي پايين آن دو تا چنار بلند روي تل برگ هاي نارنجي خشك! من نمي خواستم بميري!اين را حتما بايد بنويسم ! همه اين ها را بايد بنويسم تمام كه شد بگذارم روي همه داستان ها وبدهم براي چاپ!عكست را هم مي دهم روي جلدگالينگوركتابم چاپ كنند و تو روي جلد كتاب همين طور دست هايت را قلاب كني دور زانويت ، سرت را كج كني وبا لب هاي ارغواني ات بخندي!و چشم هايت درست مثل يك آهوي خاكستري برق بزنند!

[ساعت ۰۵:۰۲ ]  

   © Copyright 2004, Abandokht. All rights reserved.                   .نقل مطالب بدون ذکر منبع و/يا لينک ممنوع است