| صفحه اول | معرفی کتاب | داستانها | تماس با من | RSS | |||||
۲۷ ارديبهشت ۱۳۸۹
♦
کارن + ابن عربی و حروفیهاین روزها رو دوست دارم.سخت تر از همیشه میگذره اما دوست داشتنیه.بیشتر وقتمونوتوی خونه می گذرونیم.وکارن من خیلی خوب با انواع و اقسام خلاقیت های کودکانه قشنگش سرشو توی خونه گرم می کنه.سبد ماشین هاش محبوب ترین اثاثیه توی اتاقشه که اکثرا باید براش خالی کنم و خودمم به بازی دعوت می شم.ماشین بازی با کارن یعنی زندگی در قلب هیجان کودکانه معصومی که مطمئنم درآینده دلم براش تنگ میشه.و دکتر بازی.خوشحالی بزرگ این روزای من اینه که پسرک عشق ماشین من بازی مورد علاقه دیگه ای هم داره که اسمش دکتر بازیه.عروسکا رو می ذاره معاینه می کنه . فشارشونو می گیره و بعد با قطره چکون بهشون دارو میده.روشون پتو میندازه.با دستمال خیس تبشونو پایین میاره و قشنگ تر از همه بغلشون می کنه بوسشون می کنه و انگار می دونه که بخشی از درمان محبته.هر از گاهی باید سبد اسباب بازی هاشو خالی کنیم تا به قول خودش اسباب بازیای به درد نخورو دور بریزیم اما جالبه که در برابر دور انداختن خورده اسباب بازی ها مقاومت قشنگی می کنه و میگه حیفه.درسته که گاهی هم کارن من مثل همه دوساله های این کره خاکی بهانه گیر و خودخواه میشه و دلش می خواد فقط به دل اون باشم اما این لحظه هاشم قشنگه و خاطره انگیز.تا گریه می کنه میگم مامان من گردنبند مروارید دارم چرا مروارید می چکونی از چشات ؟ بعد فرشته کوچولوی من خیلی زود آروم میشه وبا اون انگشتای کوچولوش دونه های اشکو روی سینه ام می ذاره که یعنی داره با اشکاش برام سینه ریز درست می کنه و من مست مست میشم.گاهی وقتی روی کانتر آشپزخونه نشسته و آب بازی می کنه به خودم میگم بیا و به دل این پسرک باش.بعد مشت مشت آب می ریزم هوا و میگم داره بارون میاد و کارن کیف می کنه.هر دومون ذوق می کنیم و انگار یکی میشیم.و این وسط همیشه وقت های قد و نیم قدی هست برای خوندن و نوشتن و کارهای دانشگاه و تحصیل.مثلا وقتی کارن سی دی می بینه.یا وقتی داره با ماشیناش حرف می زنه.هر چند که باید از خواب بعد از ظهرش بگذرم چون دچار بی خوابی شبانه میشه و اون وقت فقط باید به میل ایشون باشم و جالبه که وقتی آتش بس میدیم و بیدار می مونیم اونقدر کیفوره که میشینه به نقاشی کردن کاری که توی روز مدتیه انجام نمیده و بهانه اش اینه که کوچولوم نییتونم. راستی مقاله هم داره کم کم سر و شکل میگیره.یعنی باید بگیره فکر می کنم مهلتمونم دیگه تمومه.بخشی که درباره ارتباط ابن عربی و حروفیه نوشتم به دلم نشست و فکر کردم بد نباشه توی وبلاگ بذارمش.
۲۵ ارديبهشت ۱۳۸۹
♦
واگویه هایی از امروزهای من دلتنگم.بهار طوفانی من می وزد.بهار طوفانی ام را دوست دارم.وقتی سر انگشتان خیسش رابه شیشه اتاقم می کوبد.وقتی پرده های حریر چروکم را می تکاند و می رقصاند.با من حرف می زند و از تنهایی درم می آورد.دستم را روی شیشه های تر می سرانم.نمی نویسم.مدتهاست نمی نویسم.دلتنکم.دلتنگ همه چیز.و بهار می وزد.صبح به زحمت زودتر از کارن بیدار میشم.کمی به مقاله می رسم.بیشتر از قبل موفق به پیاده کردن نظریه گیرتز روی مطالعه تاریخیم شدم.اما هنوز ناپخته و نابلدم.با شعرهای نسیمی پرواز می کنم.با خودم میگم چه خوب که زمینه ای برای خوندنشون فراهم شده.شعرهایی که گرچه به مانیفست می مونن اما دلنشینن.دوسشون دارم:عارفان روی تو را نور یقین می خوانند / عروه موی تو را حبل متین می خوانند / آنچه بر لوح قضا منشی تقدیر نوشت / عاشقانت ز رخ و زلف و جبین می خوانند... کاش می تونستم زودتر به جمع بندی برسم.امروز قصد دارم مقاله رو شسته و رفته کنم و برم سر وقت تاریخ سری و مقاله ای که بر اساس نظریه لسلی وایت انجام می دادم.دکتر ولوی همیشه می گفت دانشجوی دکتری باید اجتهاد کنه.از این واژه می ترسم.اجتهاد...بارسنکینی داره انگار.از وقتی کارن شیشه نمی گیره خوابوندنش کار حضرت فیل شده.شب ها تا دو سه ساعت بعد از لالایی خوندن و کتاب خوندن مشغول گپ و گفت شبانه ایم با هم.چشم هام درد می گیرن و خواب توی سرم چرخ می خوره و باز شبی رو از دست می دم.پیش از این شب ها کار می کردم.گاهی تا دو و سه.چقدرلذت داشت اون وقت خوابیدن.اما این شب ها خواب با چیزی به نام عذاب وجدان در هم آمیخته شده ... این بهترین تعبیر برای توصیف درون آشفته منه توی این روزهای بهاری که چقدر دلم می خواد فارغ از همه چیز لابیرنت های پارک جنگلی لویزانوبشکافم و بارون روی سرم ضرب بگیره.موهامو افشان کنه.چشمهاموبشوره.خیسم کنه.موسیقی طبیعت زیباتر از همیشه نواخته میشه.کیفورم می کنه.اما توی سه کنج دلم همیشه دلشوره ای هست که وقتت کمه و خوب کار نمی کنی.شب زنده داری کن.صبح زود بیدار شو.اما همیشه این توفیق نصیبم نمیشه و عذاب وجدان این تراژدی دوست داشتنی این روزهای من.صبح ها ساعتو روی 6 و نیم میذارم.اما کمی قبل تر تغییرش می دم به هفت و بعدم هفت و نیم و نهایتا نزدیک هشت بیدار میشم.زمانی نزدیک به بیدار شدم کارن.باید فایل مقاله رو به رایانه دستی منتقل کنم تا وقتی کارن مشغول دیدن سی دی سام آتش نشان و اتوبوس های شلوغه بنویسمش هر چند که تمرکز ندارم و می دونم که همزمان باید به درخواست کارن خان مبنی بر دیدن سی دی جواب مثبت بدم.همراه با پسرم برم توی قلب داستان انگلیسی اتوبوس ها تا ساحل تا قصر تا روزی که استفانی ملکه کاغذی شهر بچه ها رو جا به جا می کنه تا راجر و نمایش قشنگی که توی فرودگاه میده، قصه های دل انگیزی که تو رو از همه غم دنیا فارغ می کنن.من لذت می برم از بودن با پسری که همه وجودش نشاط و انرژیه اما به کرات احساس می کنم سخته درس خوندن درست و درمون با وجود بچه ای که همه عشق توئه اونم پسری که اینقدر شیرینه و با هوش و هر لحظه از روزش مشحون از ایده های تازه و حرف های قشنگ.با این همه همیشه پس ذهنم یه دلگرمی بزرگ و دلچسب هست و اونم این که زمان همه چیز رو حل می کنه برات.کم کم خودتو پیدا می کنی.مسیری رو که من طی می کنم خدا ذره ذره برام هموار کرده ویقین دارم بعد از این رو هم هموار خواهد کرد.این دلگرمی قشنگ ترین انرژی مثبته برام. [ساعت ۲۲:۴۰ ] نظر شما(۴)
۲۱ ارديبهشت ۱۳۸۹
♦
تاریخ اجتماعی / تحقیقات من / و کارن و شیرین زبونی هاش1- فلاش بکی از نوع تاریخ اجتماعی [ساعت ۰۸:۱۳ ] نظر شما(۴)
۱۵ ارديبهشت ۱۳۸۹
♦
موسیقی ملایم این روزهای مندر سه بند
۱۳ ارديبهشت ۱۳۸۹
♦
تجدید خاطره با دانشگاه شهید بهشتیبعد از مدت ها میرم دانشگاه دوران لیسانسم : دانشگاه شهید بهشتی . بو می کشم . دست کوچولوی کارن توی مشتمه . هنوز همون بو میاد . زمان انگار به آنی گذشته . هنوز خودمو توی راهروی گروه تاریخ می بینم . دخترک هجده ساله ای که صبح خیلی زود میرسید دانشگاه و پنجره کلاسو باز می کرد . هوای تازه . بوی کاج . بوی خاک ... اینجا بر فراز ولنجک . اینجا با پلکان طولانیش . اینجا با صدای استادانی که بعضی هاشون دیگه نیستن . خاطراتی از یک نگاه . دلهره هایی آشنا و ملس . کلاس زبان دکتر آزادگان با اون عینک ته استکانیش . عرفان و تصوف هم درس می داد . یادش به خیر . چقدر توی این راهرو ها دویده باشم خوبه ؟ کارن با گچ روی تخته خط خطی می کنه و ریسه می ره از خنده . با خاله آمنه دوست میشه . پسرکم خوش به حالت چقدر دنیا برای تو قشنگه . خاطره شیرینی میشه برام این گشت و گذار کوتاه . مخصوصا وقتی چادر های عشایرو می بینیم که توی محوطه دانشگاه علم شدن . دخترانی با لباس های رنگین محلی و ایلیاتی . نمایشگاهی از آثار و صنایع دستی عشایر که بیشتر از همه غرفه سیستان و بلوچستانو دوست دارم . بافته های حصیری قشنگشون که بهش می گن لوخ واقعا دوست داشتنیه . یکیشونو می خرم . چای ترش هم می خرم . به زبان محلی بهش می گن چای مکه . شبیه گلبرگ گله . قرمز . دوست داشتنی . چای رو که دم می کنم عطر خوبی می پیچه . مزه اش مزه چای آلبالوئه.نماد ها همراه من میان . لوخ کوچولومو بغل می گیرم . کارن از این گردش لذت برده . من هم . کاش زندگی عرصه این لذت ها بود ... [ساعت ۲۳:۱۹ ] ...(۴)
۱۰ ارديبهشت ۱۳۸۹
♦
من و نماد و کارن۱- مدت هاست با نماد ها زندگی می کنم . این نماد ها .. نماد ها ... نماد های دوشت داشتنی من ! تلنگرش نیمه های شبی به سرم زد که کارنو تازه خوابونده بودم و داشتم کیف دانشگاهمو برای فردا آماده می کردم . توی آشپزخونه خانه پدری . باید برای درس های فردا موضوع مقاله می دادیم .مقاله ای درباره گیرتز انسان شناس امریکایی به مناسبت درس جغرافیای تاریخی خونده بودم و می دونستم که نگاه قشنگی به نماد داره . مدت ها بود به حروفیه فکر می کردم و نماد هاشون . دست کم از پایان نامه فوق لیسانس به بعد.من در زمینه مسایل علمی البته معمولا در لحظه زندگی می کنم . ممکنه روزها و شب ها حس و عاطفه ام درگیر موضوعی باشه و بعد کنده شم نه به لحاظ حسی بلکه از نظر غنی کردن مطالعاتم اما حروفیه همیشه با من بوده و این روزها نماد . حتی لسلی وایت هم از نماد حرف می زنه . همون محیط شناسی که مقاله تطبیقی درس جغرافیای تاریخی مو بر مبنای تکامل فرهنگش نوشتم . نماد همه جا با منه . مثل نبضی که می تپه. زنده است و دوستش دارم . و از رهگذر همین همنشینی بود که فرشها وارد خلوتم شدن . اول از همه فرش های سنقر با اون طرح های ساده معصومشون . ماهی در هم . انار . نمادهایی از طبیعت و گاه انتزاعی . بعد پای فرش های محرابی درختی باز شد . چقدر دوستشون دارم . دلم می خواد یکی از قشنگ ترین هاشونو داشته باشم . هر از گاه روی بوته های پرگلش دست بکشم . باهاش حرف بزنم . نماد ها . نماد های دوست داشتنی من شما منو با یه آرزوی تازه آشنا کردین . آرزوی داشتن یه قالیچه با طرح محرابی درختی . و بعد تر این فرش های سیستان بودن که به دلم نشستن . با اون منظره هایی که از طبیعت کویری الهام گرفتن . جای پای شتر و دود نی رو از همه بیشتر دوست دارم . حتی از شوق گریم می گیره . دوسه تایی دود نی داشتم نمی دونستم کجا باید آویزونشون کنم . درشون اوردم . بغلشون گرفتم و یکیشونو به دستگیره کابینت و اون یکی رو به شیر روشنایی گاز آویزون کردم . خب دیگه خونه مستاجری این دردسرا رو هم داره . خیلی چیزا دوست داری به دیوار بزنی اما نمی خوای و نباید دیوارو سوراخ سوراخ کنی . یاد خونه های سازمانی به خیر که بی خیال همه چیز دیوارهاشو کرده بودم آبکش.حالا دیگه دود نی ها هم با هام حرف می زنن . مثل نماد ها . نماد ها ممنون . ۲-نقاشی های فریدا کالوا آخرین هدیه ایه که گرفتم و بی اندازه دوستش دارم.شایدم اینا هم نمادن و به خاطر همین به دلم نشستن.قبلافیلمی درباره زندگی فریدا دیده بودم امااینقدر عمیق تاثیر گذار نبود برام.حالا میتونم روی نقاشی ها دست بکشم . این روزا چقدر به ارتباط فیزیکی و تاثیرش روی عاطفه و روحم معتقد شدم.نقاشی ها فولکلور مکزیک و تمدن ازتک رو هم با خودشون دارن . و این دلنشین ترشون کرده. ۳-با هم لگو بازی می کنیم . براش با لگو ها بیمارستان می سازم.آمبولانسشو راه میندازه و مریضشو میاره بیمارستان.حالا باید فکر دکتر و پرستار باشم.لذت و شادی رو توی چشمای بلوطی قشنگش می خونم.همزمان برای رادیو برناه نویسی می کنم.خیلی سخت چون دلهره مقاله های نیمه تموم دانشگاه هم هستم.مثل لاک پشت می نویسم.گفتم که من دارم با نماد ها زندگی می کنم.بعد کمی با آبرنگ نقاشی می کشیم .نقاشی کردن هاش خیلی کمتر شده شاید به خاطر اینکه نذاشتم دیگه روی سرامیکها رو نقاشی کنه.نمی دونم.توی جشن تولدش نمایشگاهی از نقاشی های قشنگش درست کردم.بیشتر طراحی خودرو.گفتم شاید تشویق شه.فکرکنم توی اعتماد به نفسش اثرداشت اما به نقاشی کردن بیشتر تشویق نشد.کتابهای رنگ آمیزی رو هم دوست داره اما فکر نمیکنم در نقاشی کشیدنش موثر باشه .رنگ های انگشتی هم امتحان خوبیه.توی ایوون آزاده که هر جا خواست نقاشی کنه.درباره هوا با هم حرف می زنیم.حالا می دونه که دو تا چیز هست که می تونین با شوق و ذوق دربارش حرف بزنیم و کیف کنیم: هوای ابری و بارون زدهو جیپ صحرا که البته این دومی بیشتر تاثیر کارنه روی من.تا میگم جیپ صحرا اون لبای خوشرنگش به خنده باز میشه و میگه زاپاسم داره.پسرک دوستدار خودروی من حالا اسم بیشتر ماشینا رو بلده.جالبه که با دو سال سن ایراد منم می گیره و تذکر میده که مامان این پژو پارس بود ... و یکی از بزرگ ترین عشق هاش کتاب های برچسبیه.واقعا کتاب های فوق العادی اند و کارن چقدر توی چسبوندشون دقیق تر از قبل شده.پسرک مهربون من گاه و بی گاه بوسم میکنه.بوس واقعی واااای فکرشو بکن همون چیزی که همیشه ارزوشو داشتم . چشیدن طعم بوسه یه فرشته روی گونه هات.حالا کارن به دیدن سی دی علاقه مند شده.درباره قصه هاش حرف می زنه و لذت میبره.شیرین زبون من به چیزایی توجه می کنه که من آدم بزرگم ازش غافلم.حالا لحظاتی که با همیم همش خاطره است.شیرین مثل مثل مثل توت فرنگی. ۴-و اینم یکی از قشنگ ترین هایکو های شاعر محبوب من قباد جلی زاده : یولونی می نهم بر شانهی نوجوانی ..
[ساعت ۰۶:۲۶ ] ...(۴)
۰۸ ارديبهشت ۱۳۸۹
♦
مقاله نویسی و کودکی که بر همه چیز سایه رنگی اش راپهن کرده استمقاله درس جامعه شناسی تاریخی مهم ترین دغدغه و دل مشغولی این روزهای منه . هفته پیش به استادم می گفتم احساس می کنم همچنان غرقم و شنا نمی تونم . غرق بودن لذت بخش و شیرینه ولی وقتی پایقواعد اداری و بوروکراسی کادر آموزشی دانشگاهی مثل الزهرا وسط میاد دیگه چندان هم دلچسب نیست و اون وقته که دلت می خواد این موج های خروشانو بشکافی و پیش بری و به ساحل برسی حتی اگر شده ساحل جزیره ای که مقصدت و ایده آلت نبوده . با این همه زندگی می کنم . با مقاله نماد گرایی در حروفیه زندگی می کنم . با کلیفورد گیرتز زندگی می کنم و تلاش می کنم پای چارچوب نظریه ای رو که در ساحت انسان شناسی مطرح کرده به مطالعه تاریخی خودم باز کنم . کار سنگینیه . کارن که می خوابه سر در گمم . زمانی بود که وقتی می خوابیددور خودم چرخ می خوردم اما حالا تلی از کاغذ و کتاب روی میز کامپیوترم هست که نشون میده تکلیفم معلومه . با این همه بازم آشفته ام . کاغذ ها رو دسته می کنم و می برم توی اتاق دلباز پسرک و از اتاق کامپیوتر به اتاق دوست داشتنی و رنگی کوچولوی قشنگم مثل پاندول ساعت سرگردانم . چیزکی می خونم و هولکی تایپ می کنم از ترس فراموش کردن . فرصتی برای فیش نویسی درست و درمون ندارم . یهو بیدار میشه پسرک و باز کنارش دراز می کشم . چشماشو هم می ذاره . شبیه فرشته ها و من باز بر می گردم پشت این میز . مثل پوست انداختنه . سخت و دردناک . گاهی فکر می کنم زندگی خودمم سرشار از نماد ها شده . یکیش همین کتاب فصوص الحکمی که روی مایکروفر جا مونده و نشون میده وقت هایی که کارن توی سینک ظرفشویی در حال آب بازیه تنها فرصت منه برای مطالعه . یا کتاب نیمه تموم پرتره مرد نا تمام که دیر وقت ها برای پیوند زدن خودم به دنیای داستان نویسی که مدتیه ازش دور شدم می خونمش زیر نور کمرنگ آشپزخونه و با اولین غلت خوردن کارن باید کنارش بذارم . مبادا که نور باعث بیدار شدن کارن بشه و بد خوابش کنه . و همین حالا هم باید ببخشید که کارن از خواب کوتاه بعد از ظهرش بیدار شده و نمی تونم ادامه بدم پستمو . حرف هامو می ذارم برای پی نوشت هایی که شاید شب به این پست اضافه کنم . [ساعت ۰۵:۳۲ ] ...(۲)
۰۱ ارديبهشت ۱۳۸۹
♦
یک روز دیگر از عمر من پسرک نشسته روی کابینت و آب بازی می کنه . میگه آب بازو رو حیلی دوس دائم . از برق چشمای بلوطی قشنگش میشه فهمید اینو . شلوارش خیس شده . می دونم که پایین نمیاد به این زودیا . میذارم عشق کنه . چقدر خوبه که آدم همیشه مجالی برای عشق کردن داشته باشه . بذار این مجالو توی کودکیش بهش بدم . خودم همچنان آشفته ام . تفسیر بیان السعاده گنابادی رو کنار می ذارم . نگاه شیرینی به مباحث عرفانی و مخصوصا مسایل مربوط به تاویل داره . چیزهایی توی بیان السعاده می خونم که قبلا توی کتاب های بابک احمدی درباره هرمنوتیک و نظریه پردازان اون خوندم . نمی دونم کی فرصت می کنم کتاب های ریکورو بخونم . مشخصات کتابخونه ایشونو توی تیکه کاغذی نوشتم که هنوز توی جیب کیفمه . یه چشم به کارنه که هواشو داشته باشه و یه چشم به کتابی از رولان بارت . لذت متن . نمی دونم چرا برای نوشتن مقاله ای کلاسی اینقدر دچار وسواس و رکود شدم . اشاره اش به ضد قهرمان به دلم می نشیند ضد قهرمان لقبی ست که به خواننده متن می دهد . خواننده ای که می خواهد از متن لذت ببرد و در پی قوانین و قواعد نیست . در پی یادگیری و آموزش نیست . مست می شوم . قرآن را با همین نیت می خواندم چند وقت پیش . خاطره اش چقدر شیرینه.جمله بارتو چند بار زمزمه می کنم : متنی که تو می نویسی باید نشان دهد که به من مشتاق است ... از خودم می پرسم چقدر موقع نوشتن مشتاق خواننده ام بودم این همه سال ؟ شاید به خاطر همین باشه که نیم تونه شروع به نوشتن کنم . هنوز مشتاق خوانندم نشدم . البته که هر کسی که متنی می نویسه نباید به این مرحله رسیده باشه اما من از این دست افرادم . و چقدر تلخ . فصوص الحکمو شروع به خوندن می کنم . از ترجمه موحد استفاده می کنم . ناقص بودنش مهم نیست . دانسته های من کمه . لذت می برم . عصر پنجره رو باز می کنم . چه هوای مطبوع خوبی . کارن میاد بغلم . میگه می حوام لپتو بوس کنم . کیفور میشم . می بوسدم . میگه حوشحا شدی . گییه نکئدی . نه نازنینم خوشحال شدم . غرق بوسه اش می کنم . دوست داشتنی من توی آشفتگی این روزهای درس و مشق و معرفت به یادگیری واقعا موهبت بزرگیه ... این متن بازم ناقص موند به خاطر بیدار شدن کارن که اومده میگه برام جیپ صحرا بیار . مثل ما حسابی معتاد به اینترنت شده ...به زودی به روز می کنم تا درباره احساساتم نسبت به قالی های محرابی درختی بنویسم که جزو آخرین دلبستگی های این روزهای منن و سرشار از نماد ... [ساعت ۰۰:۱۲ ] ...(۳)
|
|||||
| © Copyright 2004, Abandokht. All rights reserved. .نقل مطالب بدون ذکر منبع و/يا لينک ممنوع است | |||||
|
|