| صفحه اول | معرفی کتاب | داستانها | تماس با من | RSS | |||||
۳۱ فروردين ۱۳۸۵
♦
چترش را باز كرد . بايد دخترك را سالم مي رساند خانه ، اگر خيس مي شد ، ديگر هيچ كس نگاهش هم نمي كرد . مي دانست كه دو سه نفري نشانش كرده اند . وقتي رسيد ، روي موهاي طلايي دخترك ، يك قطره درشت باران ، افتاده بود . مشتري پرتش كرد و گفت : " من يه قرونم بالاي اين نمي دم ، نقاشي خيس خورده به درد من نمي خوره ... [ساعت ۰۶:۲۹ ] ...(۲)
۲۸ فروردين ۱۳۸۵
♦
يك داستانك ديگرباز مصلوب روي دست هايم ، رد دو تا زخم گرد بود ، مثل جاپاي دو تا ميخ طويله بزرگ و ضمخت ، مادرم مي گفت : " چيزي نيست ، اينا ماه گرفتگيه ... " و روي پيشاني ام ، خطوط خون مرده اي رج بسته بودند . كج و ماوج كنار هم ، مادرم باز شانه هايش را بالا مي انداخت و با خونسردي مي گفت : " حساس نباش ! جاي بخيه است ؛ بچه كه بودي ، زياد زمين مي خوردي ..."
۲۵ فروردين ۱۳۸۵
♦
بادبادكوقتي رهايم كرد ، فكر كردم پرواز مي كنم تا آن دوردست هاي دور ، دور دور ، آنجا كه هيچ گنجشك و هيچ كلاغي پرواز نمي كند و دست مي كشم روي ابر ها و مرطوب مي شوم از نفس باد و شايد مي روم تا خود ستاره ، همان ستاره كم سوي دوست داشتني كه خيلي بالاست ؛ اما همين كه نخم را كشيد ، فهميدم بادبادك ها ، فقط به اندازه نخ قرقره شان پرواز مي كنند .
۲۳ فروردين ۱۳۸۵
♦
هنوز نتوانستم کارم را شروع کنم و این خیلی بده ... به شدت سختگیر شدم توی نوشتن و درست نمی دونم چرا ! به هر حال پکرم از این بابت و از این همه خوندن وخوندن و پیدا نکردن خسته ام . گاهی دنیای بیرونی هم چیزی به آدم نمي ده كه دلخوشي باشه و انگيزه براي ادامه دادن ... بحران ها مثل كلاف دور و بر زندگيمونو گرفتن و دست بسته ايم ...گاهي دلت مي خواد بزني به جاده و بكني خودتو از اين دنياي بي سر و ته ... اما نميشه . مطمئني كه نميشه و افسوس ...
راستي جالب نيست كه يه نفر درباره چرخه سوخت و اين طور چيز ها شعر بگه ... من اسمشو مي ذارم شعر سفارشي و خب اسم ديگه اي هم نداره ! خسته نباشي آقاي غزوه [ساعت ۰۱:۱۸ ] ...(۱)
۲۱ فروردين ۱۳۸۵
♦
گاهی همه چیز خسته ات می کند و احساس می کنی برای زحمتی که می کشی و ذوقی که در دل کاشته ای و هی بارورش می کنی پاسخی نیست در برهوت دنیایی که احاطه ات کرده به زور و هر روز فقط فرسوده ات می کند ... گاهی به خیلی ها حسودی می کنم حتی به زنی روستایی که دغدغه های مرا ندارد .... و مثلا بعد از یک روز خسته کننده که مدام خبر های نومیدوار شنیده ام هوس می کنم جای این زنها باشم .
۱۸ فروردين ۱۳۸۵
♦
يك مقالهدانشگاه خیلی از کار هایی را که که قبلا بر اساس ذوقی درونی انجام یم دادم و دوستشان داشتم در مواردی وارد کانال خاصی کرد . از جمله این روز ها برای نوشتن وسواس بیشتری به خرج می دهم و نهایت کوششم را می کنم که کاری بر اساس معیار های نسبتا علمی تاریخ بنویسم و همین کارم را حسابی سخت تر کرده است . اما با این حال بعضی از کار هایی که بنا به تکلیف دانشگاهی انجام می دهم به مدد پشتوانه ای از آن کار های ذوقی شکل و صورت مقبول تری لااقل در نگاه خودم پیدا می کند . از جمله کار هایی که در این ترم باید انجام می دادیم و من کوشیدم با یک جور نوآوری آنرا از حالتی خسته کننده خارج کنم موضوع معرفی کتاب بود برای درس نهضت های رهایی بخش . معرفی کتاب انقلاب نوشته هانا آرنت ... گرچه مطلب کمی بلند است و خواندنش حوصله می خواهد اما فکر کردم بد نیست همین جا بیاورمش بیشتر از جهت جذابیت موضوعاتی که نگارنده در کتاب خود گرد آورده است و ارتباط نزدیکی با ماجرای انقلاب های خودمان دارد : گزارشي از كتاب انقلاب / هانا آرنت / موسسه انتشارات خوارزمي / ترجمه عزت الله فولاد وند / چاپ سوم / تهران / 1381 "هانا آرنت"، انديشمند بزرگ آلماني، در سال 1906 در هانوور به دنيا آمد. در دانشگاه هاي ماربورگ و فرايبورگ تحت نظر استادانی چون "مارتين هايدگر" و "كارل ياسپرس" به تحصيل فلسفه پرداخت و به اخذ دكتراي فلسفه نائل شد . به همين دليل است كه در آثار او رد پاي پررنگ فلسفه بافي هاي معمول فيلسوفان معاصر پيداست . گرچه او خود معتقد است كه سالها فلسفه را به كناري گذاشته و ذهن و عمر خود را صرف مطالعه در علم سياست كرده است ، اما نگاهي ولو گذرا به آثار او نشان مي دهد كه آرنت هنوز هم سايه روشني از دانسته هاي فلسفي و شمه اي از روح فيلسوف مآبانه خود را حفظ كرده است و همين موضوع باعث شده است كه آثار او تا اندازه اي سنگين و ثقيل به نظر برسد . در واقع بهتر و رساتر آن است كه آثار آرنت را آثاري فلسفي - سياسي بناميم و نه سياسي صرف . مقدمه : آرنت كتاب خود را با اشاره اي به سيماي ملتهب سده بيستم آغاز مي كند . سده اي كه در آن " جنگ و انقلاب به رغم از دست دادن هر گونه وجه ايدئولوژيك ، هنوز دو مساله اساسي دنياي ما را در قلمرو سياست تشكيل مي دهد . " ( ر . ك انقلاب – ص 9 ) وي در همين مقدمه اشاره مي كند كه دو فاكتور جنگ و انقلاب ، تنديس جهان را تراشيده اند و البته او اين هر دو پديده را در ارتباطي تنگاتنگ با هم مي بيند و بعد تر اشاره خواهد كرد كه معتقد است هر انقلابي ضرورتا با پديده اي به نام خشونت و اندكي فضاسازي جنگي همراه است . اين سخن شايد بازتاب حيات پر پيچ و خم نگارنده باشد كه همراه بوده است با ظهور پديده اي به نام فاشيسم در آلمان كه همين امر محقق آلماني را مجبور به ترك زادگاهش كرد . او ابتدا به پاريس گريخت و سپس همچون مهاجري غمگين و مستاصل ، به آمريكا رفت . او زندگي موفقي را در سرزمين طلايي آمريكا تجربه كرد و موفق شد به تدريس در دانشگاه هاي معتبر آن كشور بپردازد و آثاري ممتاز از خود به يادگار نهد ؛ آرنت بروز اين هر دو مساله را كه كتابش را بر پايه كالبد شكافي آنها قرار داده است ، يعني جنگ و انقلاب كه هر دو را داراي خطوط مشتركي با هم مي داند ، در گرو استقرار اصلي كهن مي داند ، اصلي كه از نگاه آرنت ، " اصل آزادي در برابر جبر و ستم " ناميده شده است . اين انديشه در واقع موتور محركه اي بوده است براي مبارزه انقلابي ملت ها در برابر حكومت ها و همچنين آفريننده تلاشي نستوه در برابر دشمن خارجي . آرنت غمگيني فيلسوف مابانه خود را در همين نخستين صفحات به رخ مخاطب مي كشد تا او را با دغدغه اصلي نگارنده اثر از همان ابتدا آشنا تر كند : " ظاهرا هيچ چيز عميق تر از آزادي مدفون نشده است . حتي انقلابگران كه قهرا بايد در سنتي ريشه داشته باشند كه بدون توسل به مفهوم آزادي حتي قابل بيان نيست تا چه رسد به آن كه بتوان از آن معنايي برداشت ، بسيار ترجيح مي دهند آزادي را به سطح يكي از پيشداوري هاي افراد طبقه متوسط پايين جامعه تنزل دهند تا اذعان بياورند كه هدف انقلاب هميشه در گذشته و امروز آزادي بوده و هست . " ( ر . ك همان – ص 10 ) فصل اول : معناي انقلاب
فصل دوم : مساله اجتماعي آرنت اين فصل را به بررسي موضوعي اختصاص داده است كه تا اندازه اي مخرب انقلاب هاي بوده است و گاهي هم مسير آنها را تعيين كرده است . مساله اجتماعي را نويسنده در واقع همان فقري مي داند كه منجر به طغيان عمومي مي شود . آرنت اين نيرو را همان طور كه ياري دهنده ، الهام بخش و پيش برنده انقلاب فرانسه مي داند ، نابود كننده آن نيز مي شمرد . چرا كه رهبران انقلاب مجبور شدند در برابر اين ضرورت آني و حياتي ، ارزشي به نام آزادي را فدا كنند . مساله اجتماعي بر نياز به آزادي كه اغلب فراموش هم مي شد ، چربيد و ارزش انقلاب ره حد مبارزه اي براي به دست آوردن نان ، تنزل پيدا كرد . آرنت ظهور نظريه پردازي همچون ماركس را مولود همين اوضاع نابسامان مي داند . در واقع او به كمك وضع پيچيده اي آمد كه مجوزي بود براي ارجحيت مساله اجتماعي خلق عظيم شركت كننده در انقلاب در برابر اصل كهن آزادي . جالب اينجاست كه با اين كه انقلاب بر پايه پاسخگويي و تحريك همين مساله به وجود آمد و تقويت شد اما در گام هاي بعدي نتوانست در حل آن به موفقيت دست يابد و در نتيجه به شكستي محتوم انجاميد چراكه توده وعده هاي رهبران انقلابي را نا محقق ديدن و ديگر انگيزه اي براي حمايت باقي نماند . و " بدين ترتيب ، انقلاب نقش خود را حتي براي رهانيدن انسان از يوغ جور و ستم نيز از دست داد تا چه رسد به استوار ساختن بنياد آزادي ، و هدفش در اين خلاصه شد كه جامعه را از قيد كمبود و قحطي برهاند و آن را به مجراي فراواني بيندازد . از آن پس به جاي آزادي ، وفور نعمت هدف انقلاب قرار گرفت . " ( ر . ك همان – ص 88 ) و به اين ترتيب بود كه انديشه آزاديخواهي همچون روبسپير مشوق ماركس شد و لنين از پي اين هر دو بر خاست . لنين بر اساس همان سقوط ناگهاني ارزش هاي انقلابي در فرانسه بود كه هدف انقلاب خود را " برق رساني به اضافه شورا ها " معرفي كرد . جالب اينجاست كه از اين پس نگراني رهبران انقلاب درباره قدرت گيري ناگهاني توده فقير و مبارز جامعه ، به اتخاذ سياست هاي ديكتاتور مآبانه و تكرار همان دور باطل تاريخي انجاميد و درام ديگري را سر و صورت داد . با اين حال در مراحل ابتدايي انقلاب باور روح رنج ديده همين توده بود كه انقلاب را به پيش مي راند . چراكه همبستگي از اين راه مي توانست محكم تر شود و مفهومي به نام فضيلت نيز از همين " جادوي همدردي " بر مي خاست . و البته بايد افزود كه اين فضيلت وقتي موفق است كه از حالت معصوميت مطلق خارج شود چرا كه اين معصوميت باعث خشونتي لجام گسيخته خواهد بود و انقلاب را منحرف خواهد كرد . " امر مطلق وقتي وارد قلمرو سياست شد ، همه را به كام نيستي مي برد ..." ( ص 117 ) در همين راستا ، ظاهرا آرنت فضيلت را موفق تر از غمخواري مي داند : " فضيلت مي گويد تحمل ظلم بهتر از ظلم كردن است ؛ اما غمخواري از اين حد هم بالاتر مي رود و با صداقت تام و حتي ساده دلي مي گويد رنج كشيدن آسان تر از ديدن رنج ديگران است . " ( ر . ك همان – ص 119 )
فصل سوم : طلب خوشبختي آرنت اين فصل از كتاب خود را با اشاره به واقعيتي تلخ آغاز كرده است ؛ او معتقد است كه انقلاب ها هرگز موفق نشده اند آزادي را پاس دارند و حتي اين پاسداشت در كشور هايي كه در آن انقلابي رخ نداده يا انقلابش به شكست انجاميده پررنگ تر است . آرنت تلويحا به علت اين موضوع اشاره كرده و معتقد است انقلاب ها به سهولت پيروز مي شوند اما نمي توانند به همان سهولت نظامي پايدار ايجاد كنند : " علت اينكه انقلاب ها در مرحله بدوي با سهولتي شگفت انگيز پيروز مي شوند اين است كه بر پا كنندگان انقلاب نخست تنها لازم است رشته قدرت را از دست رژيمي بيرون بياورند كه آشكارا دچار از هم پاشيدگي ست . بنابر اين انقلاب ها را هميشه بايد معلول سقوط اقتدار و مرجعيت سياسي دانست نه علت اين سقوط . " ( ر . ك همان – ص 161 ) و مشكل از همين جا آغاز مي شود . در واقع اين رهبران سرمست از پيروزي با معضلي به نام ايجاد يك مرجعيت سياسي جديدي روبرو هستند كه كار را بر آنها دشوار مي سازد . در واقع انقلابي موفق است كه " عده اي كافي ، منتظر واژگوني حكومت و آماده براي به دست گرفتن زمام قدرت ، مشتاقانه بخواهند براي رسيدن به يك هدف مشترك تشكيلاتي به وجود آورند و متفقا اقدام كنند . " (ص 161 ) آرنت سپس به زنجيره سقوطي اشاره مي كند كه انقلاب هاي گونه گون به دنبال آورده اند : " نخست سنت كنار رفت و ايمان به شعائر ديني سست شد و سپس اقتدار سياسي سقوط كرد . " (ص 164 ) آرنت در اين فصل به دو هدف مهم در انقلاب ها مي پردازد كه يكي از مهم ترين آنها طلب خوشبختي ست . ظاهرا اين مفهوم در كنار مفهوم ديگري به نام آزادي همگاني قرار مي گرفت كه اولي در انقلاب آمريكا و دومي در انقلاب فرانسه ارزش و اهميت فزون تري پيدا كرد . در حالي كه اين هر دو " اصول الهام بخشي بودند براي آماده ساختن ذهن كساني كه هرگز تصور نمي كردند دست به كاري بزنند كه بعدا انجام دادند ... " ( ص 172 ) پيشرفتي كه در انديشه آزادي به وجود آمده بود درونمايه اي بود كه براي آن در نظر مي گرفتند . از نگاه انقلابيون نوظهور ، آزادي فقط مي توانست در محضر عام وجود داشته باشد و واقعيتي بود ملموس و دنيوي كه به وسيله انسان و براي انسان آفريده شده بود . " ( ر . ك ص 173 ) اما ظاهرا در دل طلب خوشبختي كه آرماني فراتر از آزادي همگاني بود ، دوام و بقاي بيشتري مستتر بود . در واقع در دل اين آرزوي نو ظهور هر شهروند مي توانست بدان پايه برسد كه در اداره امور مشاركت جويد ؛ مهم اين بود كه از اين پس قرار نبود مردم خوشبختي را تنها در زندگي خصوصي ببينند ، اگر انقلابيون موفق مي شدند خوشبختي را از انزواي زندگي خصوصي به دل حيات اجتماعي و سياسي بكشانند تا بدان حد كه " تنها هدف مشروع " شان شمرده شود ، در واقع به موفقيت بزرگي دست يافته بودند . چنين موفقيتي باعث مي شد مردم را از انديشه كهنه اي كه بازدارنده و مخرب بود نجات دهد يعني انديشه گريز از آزادي براي ( به تعبير فروم ) : " اشتغال به امور همگاني باري بيش نيست و تازه در بهترين حالت نبايد چيزي مگر ماموريتي براي انجام وظيفه به شمار آيد كه هر كس اداي آن را به همشهريان خود مديون است . " ( ص 181 ) انقلابيون آمريكايي موفق شده بودند تا اندازه اي به اين آرمان دست يابند و اين يكي از رموز پايداري انقلابشان بود . جفرسون ( يكي از رهبران اين انقلاب ) ، به اين موضوع اذعان مي كند كه زندگي در جمع ، لذت قانون گذاري و رسيدگي به امور و بحث و استدلال و قانع كردن و قانع شدن ، همان قدر براي وي نشانه قطعي خوشي آينده است كه لذت مراقبه در نزد مقدسان قرون وسطايي " ( ص 184 ) و اين نشان مي دهد كه درك جديدي از حقوق مدني و خوشبختي در حال شكل گيري بود كه پاسداري از آن هنر انقلابيون شمرده مي شد . بحران هم درست از وقتي آغاز شد كه صفت همگاني از خوشبختي حذف شد و معناي مشاركت در امور عامه از اين واژه بيرون ريخت و فراموش شد . جالب است كه گاهي قانون اساسي حكومت انقلابي حتي پاياني بود بر آزادي همگاني يعني آرماني كه انقلاب اساسا به خاطر آن برپا شده بود . علت هم اين بود كه مردم كم كم روح انقلابي خود را از دست دادند و منافع شخصي شان را بر منافع ملي ترجيح دادند . اگر رهبران انقلاب فرانسه رمان خواهي خود را تعديل مي كردند شايد مي توانستند عمر دير پا تري بيابند . فصل چهارم : بنياد نخست : اساس آزادي آرنت نخستين مرحله از ثبات را توجه به معناي واقعي آزادي و اجماع در آن مي داند . اهميت اساس آزادي در آن است كه اين موضوع فصل مشترك آن با طغيان محسوب مي شود : " هدف طغيان ، رهايي است و غايت انقلاب ، بنياد گذاري آزادي . " در واقع دست يابي به اين هدف با آرامش بيشتري بايد همراه باشد . حتي آرنت از اين هم فرا تر مي رود و معتقد است كه اساسا انقلاب با بنياد نهادن آزادي براي است . ميزان توجه به اين بن مايه باعث به وجود آمدن دو نوع انقلاب شده است : يكي انقلاب هايي كه صورت دائمي پيدا كرده اند و به هدف تامين ـزادي نرسيده اند همچون انقلاب هاي روسيه و چين و ديگري انقلاب هايي كه با پشت سر نهادن تشنجات انقلابي نوعي حكومت ( مشروطه يا جمهوري ) تشكيل داده اند . كه تا اندازه اي آزادي را هم تامين كرده است . در اين مرحله دشوار حكومت بايد پاسخگوي نياز مردم به آزادي باشد و اين موضوع در مقوله اي به نام قانون اساسي بيش از هر حوزه اي بازتاب پيدا مي كند . اكنون بايد رهبران انقلاب به راهكار هايي بينديشند براي تاسيس قدرت و بنياد حكومتي جديد . حقوق بشر و رعايت اصل برابري افراد در همين مرحله بايد ارزش اصلي خود را باز يابد . از سوي ديگر ، موضوع تفكيك قوا يكي از پيچيدگي هايي ست كه در همين مرحله مطرح مي شود . همه اين تدابير ظاهرا براين آن انجام مي گرفت كه به تعبير يكي از مورخان " ملت پاي خود را جاي پاي شهريار " ، نگذارد و دور باطل شكل نگيرد . كه اگر اين اتفاق بيفتد ، يعني اگر تامين و بناد آزادي اصلي اوليه قلمداد نشود ، ديكتاتوري هاي انقلابي سر بر خواهند آورد كه تنها هدفشان " پيشبرد جنبش انقلابي ست و نه استقرار قانون اساسي " و اين سقوطي ست براي غايت و هدف نهادينه هر انقلابي . فصل پنجم : بنياد دوم : نظام جديد زمانه آرنت در اين فصل به بررسي ريشه دار تري از ضرورت تغيير در نهاد ها و تشكيلات سابق حكومت مي پردازد و بحران را بيش از پيش مي شكافد . او بر اين باور است كه گرچه توافق درباره اين كه قدرت بايد از مردم منشا بگيرد به طور كامل به وجود آمده بود اما مشكل اينجا بود كه مردم هنوز سازمان نيافته بودندن و " بر مبناي قانون تشكل پيدا نكرده بودند . " تشكيل مجالس نو پا در اين كشور ها نيز كمكي به حل بحران مذكور نكرده بود چرا كه اعضاي اين پارلمان ها هرگز توانايي قانون گذاري نداشتند و اختياراتشان تنها به گفتند آري يا نه خلاصه مي شد . شايد ريشه اين موضوع به باوري باز مي گشت كه در سده هاي هفدهم و هجدهم اصلي پذيرفته شده بود و آن اين كه معمولا آزادي افراد را نه قانون كه مالكيت تامين مي كرد . و معضل وقتي رخ نمود كه " مردمي ظهور كردند كه از آزادي بهره مي بردند بي آن كه براي حراست از آزادي هايشان صاحب مال باشند " اينجا بود كه لزوم وجود قوانيني مدون بيش از پيش احساس شد و اين حكومت نو خاسته بود كه بايد با اتخاذ تدابيري مثبت اين بحران را حل مي كرد . در واقع آنها وظيفه داشتند نظام زمانه جديدي را سر و صورت دهند و مردم را از حالت بي نظمي انقلابي نجات دهند . در اين ميان باز هم اين رهبران انقلاب آمريكا بودند كه برگ برنده را در دست داشتند . " مردان انقلاب فرانسه بي آن كه بدانند چگونه ميان خشونت و قدرت تميز بگذارند ، با اعتقاد به اينكه همه قدرت ها بايد از مردم مايه بگيرد ، دروازه هاي قلمرو سياست را به روي اين نيروي طبيعي و ماقبل مدني و سياسي جماعت گشودند و خود نيز مانند پادشاه و قدرت هاي پيشين در برابر آنها از پاي در آمدند . در اين ميان براي ايجاد و وضع قانوني مورد قبول همه مردم به منبعي مافوق آنچه وجود داشت ف نياز بود . در واقع اين فقط قدرت بود كه از مردم نشات مي گرفت . منبع قانون را بايد در بالا و در دايره اي زبرين جستجو مي كردند ، چيزي كه در جريان انقلاب زدوده شده بود . آرنت همين جاست كه به بحران انقلاب ها در اين مقطع اشاره مي كند ؛ آنها علاوه بر اين كه در انتخاب اين منبع سر در گم اند ، قوانين جديدشان را نيز در اثر قانون بالاتر از انقلاب از دست مي دهند . اينجاست كه مجدادا نياز به خدايان مطرح مي شود . يعني نيرويي مافوق بشر كه باعث در هم تنيدگي و همبستگي جامعه شود . تلاش مردان انقلابي برا ي ايجاد كيشي تازه و به تعبير هانا آرنت ، " مقنني لايزال و جاويد " ، دوباره به شكست انجاميد . وقتي رهبران انقلاب خواهان جدايي مذهب و سياست بودند ظاهرا به بروز چنين مشكلاتي نمي انديشيدند در واقع آنها براي آينده آرام خود برنامه و خط مشي اي نداشتند . و اين ضعف بيش از هر چيز ، در جريان تشكيل نظامي نوين خود نمايي مي كرد . ضعفي كه چنان گريبان حكومت ها نو خاسته را گرفته بود كه آنها مجبور بودند براي برون رفت از بحران بر آرمان هاي خود مهر باطل زنند و در واقع انديشه انقلابي را خفه كنند . تلاش آنها براي باز يافتن امري مطلق به عنوان منبع قانون ، در واقع " از حكومت هاي مطلقه به ارث رسيده بود . " و نشان مي داد كه انقلابيون از خود ابتكار عملي براي نظام نو ، به خرج نداده اند . اينجا بود كه متفكران در انديشه ويرانگر مردان انقلابي و افراطي ترديد كردند و مردان انقلاب نيز مجبور شدند از مواضع پيشين خود عقب نشيني كنند ؛ اين عقب نشيني تا بدان درجه رسيد كه مردان انقلاب براي موفقيت در ايجاد نظامي نو مجبور شدند در پيروي از محافظه كاري آميخته به رمانتيسم خود كه مولود انقلابي شكست خورده بود ، نه تنها به عهد باستان بلكه به قرون وسطاي نفرين شده اي توسل جويند كه پيش از آن ، با آن به مبارزه برخاسته بودند . اينجاست كه به راستي معناي بازگشت براي انقلاب مناسب به نظر مي رسد . فصل ششم : سنت انقلابي و گنجينه بر باد رفته آن اين فصل در واقع جمع بندي فصول پيشين است و همان طور كه از تيتر غم انگيزش پيداست ، چكيده انديشه نويسنده را در بر دارد . از نگاه آرنت انقلاب ها موفق نشده اند سنت انقلابي خود را حفظ كنند و در گذر زمان دچار بحران پسرفت شده و گنجينه ارزشمند خود را بر باد داده اند : " سر انجام بايد به اين حقيقت غم انگيز توجه كرد كه بيشتر وقايعي كه انقلاب نام گرفته اند نه تنها از ايجاد اساس آزادي بلكه از تضمين حقوق و آزادي هاي مدني و تامين نعمت حكومت محدود بر پايه قانون اساسي نيز عاجز بوده اند . " ( ر . ك همان 313 ) سرنوشت تلخ و درد ناك انقلاب ها را در همين فصل مي بينيم : " روح انقلابي در اثر شكست انديشه و فراموشي گذشته از دست رفت . " ( ص 317 ) آرنت علت اين شكست تاريخي را جمع اضداد در تفكر و روح انقلاب دانسته است . او معتقد است دو عنصر سازنده روح انقلابي عبارتند از نگراني درباره ثبات و روح آغاز گري كه در گذز زمان اولي " حمل بر محافظه كاري شده و دومي را ليبراليسم پيشرو به انحصار خود در آورده است " آرنت معتقد است مردان انقلابي در آشفتگي همين معادله پيچ در پيچ گره خوردند و از ادامه راه باز ماندند . چرا كه نمي دانستند براي دست يابي به ليبراليسم و آزادي چگونه مي توان راهكار هاي محافظه كارانه را تجويز كرد و مشروع دانست !ظاهرا براي انقلابيون سر در گم پرسش هاي بي پاسخ فراواني وجود داشت ؛ از جمله اين كه : " آيا چيزي كه ثبات به وجود آورد و پاسخگوي نياز به دوام و بقا گرفت ، براي حفظ روحي كه در جريان انقلاب تجلي پيدا كرد نيز كافي بود ؟ " (ص 331 ) وقتي انقلابيون مجبور شدند به اين پرسش پاسخ منفي دهند ، بحران پررنگ تر و شكست جدي تر شد . چرا كه انقلاب براي حفظ اين روحيه نيز هيچ تدبيري از پيش نينديشيده بود و به راحتي آن را فداي كوتاهي خويش كرد . مردان انقلاب براي ادامه آشفتگي اوضاع ، استدلال مي پروراندند اما راه به جايي نمي بردند : " درخت آزادي گهگاه بايد با خون ميهن پرستان و جباران آبياري شود . اين خون به منزله كود طبيعي آن درخت است . " آرنت در همين فصل به ضربه مهلكي كه ضرورت خشونت به دوام و پايداري انقلاب مي زند ، اشاره كرده و مي نويسد : " اگر تلاش براي رهايي باخشونت همراه باشد ، كوشش در راه ايجاد فضايي امن براي آزادي با نامرادي روبرو خواهد شد . " ( ص 335 ) آرنت اين موضوع را در واقع دليل ديگري مي انگارد بر ناكامي انقلاب ها و ناكامي انديشه تحول خواه آدمي . نويسنده كتاب خود را با نمايشنامه اي قديمي به پايان مي رساند . پاياني كه خود گوياي آرمان كهنسال آدميان براي رسيدن به كمال بوده است چيزي كه بيشتر انقلاب ها در دل خود نهفته دارند ، اين ارمان در واقع به نياز مردم به شكرت فعالانه در عرصه هاي اجتماعي باز مي گردد چيزي كه براي به دست آوردنش مبارزه كرده اند : آنچه آدميان را از پير و برنا به تحمل بار زندگي توانا مي كند ، همانا زيستن در ... دولتشهر است يعني فضايي براي كردار و گفتار كه جلال زندگي ست . " ( ص 398 ) [ساعت ۰۵:۴۴ ] ...(۲)
۱۵ فروردين ۱۳۸۵
♦
تعطیلات هم گذشت . شیرین بود تنها به بهای با هم بودنمان . و تلخ بود چون مجبور بودی به کار هایی که دوست نداری یا خسته ات می کند . بعضی مهمانی رفتن های کسل کننده و انتظار برای امدن و باز دید پس دادن های کشدار که نمی دانم چرا درست تا روز دوازدهم کش امد ! اما با این حال و گرچه اصلا حس درس خواندن نداشتم و به کار های دانشگاه حتی سرکی هم نکشیدم اما ُ راضی ام چون کار های مثبت زیادی در وقت های خلوتی و بیکاری انجام دادم و شاید به همین خاطر از دیدن فیلم ها و برنامه های تلویزیون که البته چندان چنگی هم به دل نمی زد باز ماندم . مجموعه مینی مال هایم را کامل و آماده چاپ کردم . دو سه تایی مقاله تاریخی نوشتم و پنج شش تایی هم کتاب خواندن که خیلی چسبید . لحظه تحویل سال نو برای من چیزی بود مثل حسی که محمد رهبر در نوشتار امروزش در روزنامه شرق بدا اشاره کرده است و من عینش را می اورم . شاید به خاطر حس همذات پنداری عجیب و غریبی که با این نوشتار پیدا کرده ام : آنقدر اين كانال و آن شبكه زدى كه معلوم نشد با صداى كه و كجا سال ۸۵ را تحويل دادند. درست سر بزنگاه كنترل تلويزيون بر يك خلأ نشسته بود و تحويل سال گم شد و يك باره ديدى كه سال نو آمده است. اگر روانشناس بودى لابد دليل اين همه تقلا را مى گذاشتى در پيچاپيچ كلمه اى مبهم مثل اضطراب روحى. البته طرف حق دارد كه اين طور باشد. كم اتفاق نيفتاده كه يك سال از عمر رفته است. وقتى نفس سال به شماره مى افتد شايد خيلى ها با اين حس ترس و دلهره دست به گريبان مى شوند كه نكند به اين سال تازه نرسيم. نكند جانمان در دقيقه آخر سال ۸۴ بماند و نيايد به لحظه حلول. ... و حالا سر در گم مانده ام با تلي از كار هايي كه ماش انجامشان داده بودم و نه فرصتي بود و نه حس و حالي ... و بهار راستي فصل سر در گمي و دل كندن از تكرار و اجبار هاي هميشگي ست كه مفت نمي ارزند . دلت مي خواهد سر را فرو كني در لاك تنهايي ات كتاب بخواني و چيز بنويسي و قدم بزني و حالش را ببري ... خدا به خير كند ترمي را كه در بهار جا خوش كرده است . به هر حال اين تعطيلات دوست داشتني گذشته و تو حسرت يك تلفن از يك دوست به دلت مانده ... نه زنگي نه تبريكي نه هديه اي و نه عيدانه اي ... خب سنت ها كم كم كمرنگ مي شوند و كاش اين سنت ديد و باز ديد ها هم كم كم رنگ ببازد كه خسته ام از تكرار هيچ و پوچ زندگي ... و باقي براي بعد !
|
|||||
| © Copyright 2004, Abandokht. All rights reserved. .نقل مطالب بدون ذکر منبع و/يا لينک ممنوع است | |||||
|
|