صفحه اول | معرفی کتاب | داستان‌ها | تماس با من | RSS
جستجو در وبلاگ
موضوعات
روزانه
شعر
داستان
معرفي كتاب

بايگانی
مرداد ۱۳۸۹
تير ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
ارديبهشت ۱۳۸۹
فروردين ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۸
دی ۱۳۸۸
آذر ۱۳۸۸
مهر ۱۳۸۸
شهريور ۱۳۸۸
فروردين ۱۳۸۸
اسفند ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۷
دی ۱۳۸۷
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
مهر ۱۳۸۷
شهريور ۱۳۸۷
مرداد ۱۳۸۷
تير ۱۳۸۷
ارديبهشت ۱۳۸۷
فروردين ۱۳۸۷
اسفند ۱۳۸۶
بهمن ۱۳۸۶
دی ۱۳۸۶
آذر ۱۳۸۶
آبان ۱۳۸۶
مهر ۱۳۸۶
شهريور ۱۳۸۶
مرداد ۱۳۸۶
تير ۱۳۸۶
خرداد ۱۳۸۶
ارديبهشت ۱۳۸۶
فروردين ۱۳۸۶
اسفند ۱۳۸۵
بهمن ۱۳۸۵
دی ۱۳۸۵
آذر ۱۳۸۵
آبان ۱۳۸۵
مهر ۱۳۸۵
شهريور ۱۳۸۵
مرداد ۱۳۸۵
تير ۱۳۸۵
خرداد ۱۳۸۵
ارديبهشت ۱۳۸۵
فروردين ۱۳۸۵
اسفند ۱۳۸۴
بهمن ۱۳۸۴
دی ۱۳۸۴
آذر ۱۳۸۴
آبان ۱۳۸۴
مهر ۱۳۸۴
شهريور ۱۳۸۴
مرداد ۱۳۸۴
تير ۱۳۸۴
اسفند ۱۳۸۳
بهمن ۱۳۸۳
دی ۱۳۸۳
آذر ۱۳۸۳
مرداد ۱۳۸۳
تير ۱۳۸۳
خرداد ۱۳۸۳

پيوندها
جمع مستان يا همان گروه مثنوي خواني خودمان
بهزاد كريمي
كوپه شماره هفت
اين چنين لحظه ها - مهسا خليلي
مدارا
دكتر مهدي فرهاني منفرد
هفتان
پاگرد
روزنه هاي اتاق آبي
نوشته هاي پشت شيشه
الپر
جنوبگان
مرگ قسطي
خوابگرد
موج
نامه هاي قديمي
پاكسيما
آيه باران
خبرگزاري ميراث فرهنگي
ادبستان
شهروند
شرقيان
گردون ادبي
آينه
نگاه نو
مجيد حاجي بابايي
زن نوشت
زنان ايران
شادي صدر
انتشارات عطايي
بي تو مهتاب شبي ...
نيك آهنگ كوثر
سهيل آصفي
فل سفه
اميد معماريان
پارلاق اولدوز
فمينيسم ايراني (آرين )

بازديدکنندگان
امروز: ۸۲۴
ديروز: ۱۵۹
اين ماه: ۲۴۲۰
از ابتدا: ۳۸۴۸۲۶


ASP-Rider 1.6

Tarrahan

--: لينک‌ها :--

لوگوس و پيوند تاريخ و زبانشناسي

آموزه مهدويت در فلسفه هگل

كاباليسم و اعتقاد به منجي

انديشه موعود در جهان مسيحيت

فلسفه نظري تاريخ و دكترين مهدويت

شخصيت مسيحايي مهدي

منجي گرايي اسلامي

نقد بهايي گري

از بابيت تا بهاييت

مدعيان مهدويت 2

مدعيان مهدويت 2

باز هم درباره بابيت

مهدويت از نگاه دين پژوهان غربي

بابيت

از شيخي گري تا بابي گري

شيخيه 3

نجات شناسي تطبيقي ( اسلامي - مسيحي )

شيخيه 2

مهدويت و انگاره هاي فرقه شيخيه

مهدويت و فرقه هاي انحرافي

بايگانی

۰۸ مرداد ۱۳۸۹
رادیو + کارن

۱- کار رادیو چندان مجالی برای به روز کردن این صفحه بهم نمیده.وب گردی هام خیلی محدود شده و این میون اغلب توی نورمگز سیر می کنم.مشغول نوشتن هم هستم اما همچنان درگیر کارهای عقب افتاده خودمم تا دانشگاه.تلاش می کنم در اولین فرصت دوباره درباره دغدغه و پایان نامه بنویسم.کار رادیو رو بی نهایت دوست دارم. از اینکه برنامه ای هست که به قول تهیه کننده محترم مال خودم باشه لذت می برم.البته روشنه که این برنامه محدودیت های موضوعی خاص خودشو داره اما همین که درباره خونه و خونواده وفضاهای صمیمانه داخل خونه اس برام لذت بخشه نوشتن.یه جورایی به چیز هایی پیوند می خورم که توی زندگی کاریم مجالی برای پر و بال دادن بهشون ندارم.این تجربه رو قاب می گیرم و می زنم به سینه دیوار خاطرات بیست و نه سالگیم.روزها و سال های سراسیمه ای که تکاپو می کنی برای اینکه خودتوپیدا کنی.

۲- کارن قشنگ من اولین شعر بلندشو حفظ کرد.پیش از این شعر های دو بیتی کوتاه حفظ بود و البته کتاب هاشو از بر برام می خوند اما از رو و معمولا در برابر خوندن شعر حفظی مقاومت نشون میداد.تا اینکه براش به آمبولانس خوشگل خریدم به شرط اینکه شعر حفظ کنه.شعرو از اینترنت براش پیدا کردم.شعری درباره ماشین فولکس.می دونستم علاقمند میشه.چند باری موقع بازی با مزرعه و مزرعه دار کنسرت ترتیب دادم و خودم به آواز این شعرو خوندم تا کم کم کارن کوچولوی من خودش شعرو از حفظ برام خوند اونم با چه لحن و صدای معرکه ای.مست مست شدم.فکر می کنم این لحظه ها از شیرین ترین لحظات تجربه مادرانه باشه.

پسرکوچولویی رو تصور کنین که داره با اون صدای مخملی قشنگش این شعرو برات بلند می خونه و تو فقط دو تا بال برای پرواز کم داری :

ديروز با مامان جوون
رفته بوديم   خيابون
ماشينهاي جورواجور
اونجا  ديدم فراوون
يك ماشين توچولو (کوچولو)
شبيه يك  دورباده (قورباغه)
توي خيابون ديدم
گفتم چقدر اين ماهه!
اسمش چيه مامان جان
اين وانته  يا پيكان؟
(گفت ): هيچكدوم عزيزم
نه وانت و نه پيكان
يك ماشين قديمي
اين توچولو (كوچولو) فولكسه
شنيده ام گفته اند
يه ماشين دو لوكسه.

 

[ساعت ۰۸:۱۲ ]   ...(۱)

۳۰ تير ۱۳۸۹
دغدغه های تاریخ پژوهی + هذیان گویی های شتابان من

ورزش می کنم.بعد از مدت ها به چیزی به نام جسم توجه می کنم.دنبال زنانگی گمشده ام می گردم.من توی خونه تازه ام هیچ آینه ای روی دیوار ندارم.سرویس خوابم رو به خاطر کمبود جا مدت هاست فروختیم و در نتیجه میز توالتی هم نیست.پیش میاد روزی اصلا خودمو توی آینه نگاه نکنم.به خاطر علاقه ای که کارن به رژ لب داره اکثرا رژ لب می زنم اما این فقط چند ثانیه طول می کشه.به اندازه پرواز قمری خاکستری از روی سقف کولر توی بالکن.وقچدر دلم می خواست توی بالکن گل کاری می کردم...و حالا بعد از مدت ها دلم می خواد خودمو ببینم.موهامو دورم بریزم.به رنگ کردنشون فکر نمی کنم.من اونا رو همین رنگی دوست دارم.می خوام زیبا باشم.واین یعنی زنانگی.همین خواستن.که بین من و یک زن روستایی بین من و زنی از گذشته های دور تاریخی.بین من و زنی اروپایی.بین من و زنی که پزشکی می خونه و یا هنر مشترکه.و من عاشق این نقطه های اشتراکم...

هنوز از این شاخه به آن شاخه پریدن بخشی از زندگی منه.هنوز عطش نوشتن داستانی تازه زبانه میکشه.چقدر پرهیز کردن از نوشتن سخته.و در عین حال هر بار که دستی به قلم می بری چیزی دستتو پس می کشه. برای نوشتن کتاب تاریخ مغول مدتی دنبال پرتره ای از تموچین گشتم.نمی دونم چرا فکر کردم دیدن این پرتره می تونه موتور خاموشمو برای نوشتن روشن کنه.پرتره ای که می تونه تو رو در پیدا کردن زبان تاریخ نگاری خودت کمک کنه:نوشتن تاریخ از زاویه ای دیگه...و دنبال اویغور ها گشتم.هرچند که کتاب سروده های اویغوری رو چند روزی هست که دست گرفتم.بو می کشمش و فکر می کنم چقدر باید قدردان آدم هایی مثل رسول یونان بود که زحمت شناسوندن تکه ای از فرهنگ این گستره جهانی رو می کشن تا تو پاهاتو دراز کنی زیر لحاف چل تیکه ای که هر تیکه اش رنگی و طرحی از خود زندگیه. کتاب اسمش هست پروازیک تکه برف.یونان اشعار اویغورهای معاصرو توی این کتاب جمع کرده.و من سرمست از خوندن شعرها فکر می کنم ردپای چیزی رو که من قصد پژوهش تاریخی درباره اش رو دارم میشه توی این شعر ها هم بازجست.این همون افق تازه ایه که در پژوهش تاریخی جستجو می کنم منظورم پیوند ادبیات و تاریخ نیست که این ریشه ای به درازای تاریخ نگاری داره منظورم پیوند امروز و گذشته و همین طور پیوند مردم و تاریخه.دنبال محملی می گردم که این پیوند رو برقرار کنم.محکم تر از قبل مثل ریسمانی که هرگز گسسته نمیشهو این می تونه زبان من در نوشتن تاریخ باشه.باید جسارت کنم و این زبانو تصرف کنم... و لذت و شعف من چندین برابر میشه وقتی به ترانه های عامیانه اویغورها می رسم اینجا همون جاست که مردم ایستادن بی نام و نشان .مردم و نه شعرا.مردم با همه سادگیشون.مردم با همه چاله چوله های روزمرگی. یادتون میاد سه خشتی های دوست داشتنی کرمانج ها رو؟و این شعر از ادبیات عامیانه اویغورهامنو به یاد دغدغه نسل من برای رفتن برای جلای وطن در جستجوی خوشبختی میندازه:

کنار رودخانه بزرگ شدیم/و هنوز در گوشمان می پیچد/آهنگی که آن زمان با هم می خواندیم/اما افسوس / حالا دور از وطن زندگی می کنیم/مثل پروانه هایی هستیم / که در آتش می سوزند/با این همه / ما هر چه قدر هم از وطن دور باشیم/آن آهنگ هرگز نخواهد مرد/اگر ما نیز نتوانیم آن را دوباره بخوانیم / فرزندان ما آن را در آینده خواهند خواند...

وای که چقدراین شعر منو یاد گذشته های گل بهی رنگ شیرینم می ندازه که یار دبستانی می خوندیم و پای آواز حسین زمان دست ها رو توی هم زنجیر می کردیم.من هنوز از پنجره ای رمانتیک به دنیای سیاست نگاه می کنم.پنجره ای که از پشت شیشه های کدرش میشه چیزی به نام خوشبختی رو دید...بودن ما توی میدون فراخ سیاست توی روزهایی که نوزده سالگیمونو تجربه می کردیم عین خوشبختی بود...

باز هم از شاخه دغدغه های تاریخ پژوهی خودم پریدم روی شاخه سیاست با همه ضمختی و پلشتی ای که داره چه کنم دلتنگم.دلتنگ روزگار بهت زده ای که همه حرف هاتو توی گنجه دلت میذاری.وصدای رباب ... صدای ربابو می شنوم...جایی می خوندم که اویغور ها هم اهل رباب نوازی اند.وچه خوب...که یعنی بازم اون لحاف چل تیکه ... بعنی پیوند همه ما ... نمی دونم شایدم دارم توی دام تطور گرایی میفتم...رباب...صدای ساز رباب...

دو زلفونت بوه تار ربابم
چه می خواهی از این حال خرابم (بابا طاهر )

من مشتاقم مطالعه و پژوهش و حتی دغدغه تاریخی خودمو بر اساس این پیوندها و این در هم تنیدگی ها استوار کنم.وحتی در داستان نویسی هم این وادی رو برای نوشتن انتخاب کنم.توی مقاله ای درباره رباب اینطور می خوندم که :افغان ها به ساز ساده رباب ، قیچك می گویند . رباب واژه ای ایرانی است كه به تعداد زیادی از ساز های متفاوت زهی می گویند . این ساز در گذشته با كمان و در حال حاضر با مضراب نواخته می شود . در پاكستان و شمال هند در گذشته حداقل به ۲ نوع ساز عود مانند رباب می گفته اند كه یكی از آن دو در حال حاضر در افغانستان هنوز به همین نام متداول است ... می بینین این صدا برای من و افغان ها یک حس خوشایند به همراه میاره.ما تکه های به هم وصله شده همون لحافیم که زیرش میشه توی کاسه گل سرخی انار دون کرده خورد و قصه خوند.

و داستان.مطالعه داستان از زاویه ای دیگه هم این روزها به دغدغه من تبدیل شده.داستان هایی که توی بخشی از فرهنگ ما به پاورقی موسوم اند.بد نیست سری بزنین به مقاله یعقوب آژند با نام پا به پای پاورقی نویسان ایران که واقعا مقاله جالبیه از این منظر که آدمو با کسانی آشنا می کنه که دغدغه شون عامه مردم بوده ...
 

[ساعت ۰۶:۲۲ ]   ...(۷)

۲۶ تير ۱۳۸۹
تردید های تاریخ پژوهی

ساعت 5 و 25 دقیقه بعد از ظهره.یه بعد از ظهر داغ.وصدای جیر جیر کولر.دلتنگم.به مناسبتی شعر می خوندم بعد از مدت ها.چقدر شعر خوندنودوست دارم.اینروزها سعدی می خونم.اونم نه شعر که حکایت و از گلستان.وبعد از مدت ها رکود تلاش می کنم نوشتنو شروع کنم.برای نوشتن دچار وسواسم.به رادیو بازگشتم.باز هم برنامه می نویسم.قرار شده با زبانی داستانی و وزین تر از همیشه.که این یعنی وقتم حسابی مشغول خواهد شد.نوشتن برای رادیو رو دوست دارم اما تل این کارهای تعهد داده وقت گذشته!امروزو مجبور شدم موقع بازی با کارن و وقتی داشت ماشینشو هل می داد با لپ تاب کار کنم و بنویسم و منتظر زمان خوابش نشم.و این جور وقت ها معمولا کارن کوچولو خیلی حال و هوای رضایت بخشی نداره حتی اگه همزمان باهاش توپ بازی کنم می دونه که روی کارم متمرکز شدم.وقتی هم که خوابید برنامه رو نوشتم و تصمیم گرفتم برم سراغ نوشتن کتابی که تعهدشو دادم و باید تا مهر تحویل بدم و حالا اونقدر سر پر سودایی دارم که ... شروع می کنم به نوشتن پیش گفتار.کتاب درباره قوم مغوله.مطالعه حیات و سرگذشت مغول تخصص و کار من در ترم های گذشته بوده اما هنوزم با وسواس زیادی تلاش می کنم ارتباطش بدم به تاریخ ایران.دست هام کند شدن توی نوشتن.چند سطری می نویسم و فکر می کنم بیام اینجا کمی درد دل کنم.حس می کنم دارم لغزیده می شم به سمت احساسی نوشتن.خودمودلخوش می کنم که فقط پیش گفتار ممکنه همچین لحنی به خودش بگیره و مابقی... و اینکه من باید زبان خودمو در نوشتن تاریخ پیدا کنم.من دلم می خواد روایتم از تاریخ با مردم همراه باشه و با مردم آغاز بشه.این ایده آل من تاریخ پژوهه اما نمی دونم این کار توجیه علمی درستی داره.و اصلا ناشر من با این نوآوری موافقه؟!و مهم تر از اون مخاطب من چقدر چنین کاری رو جدی می بینه و براش دلنشینه ؟ مرزی هست بین پیدا کردن زبان خودت،پسند مخاطبت و یک پژوهش علمی و من فکر می کنم پیداکردن این مرز مهم ترین رسالت امثال ماست.و اما این آغازیه که برای کتابم در نظر گرفتم و مرددم و دو به شکم و همین حالاست که کارن قشنگم از خواب بیدار شه و امروزمم پرید:
نام مغول و بیش از آن نام چنگیز در تاریخ سرزمین های آسیایی نامی ست پیچیده در زرورقی از رنگ ها . نامی که از آن فراوان روایت شده است، کتاب ها درباره اش نگاشته شده و قلم ها فرسوده شده است.دوره تاریخی مغول یکی از پر تعداد ترین دوره ها از نظر منابع و داده های تاریخی ست.روزگاری که مردان فاتح از پس هجومی خانمان برانداز می کوشند بر تارک خاطره جمعی قوم مغلوب بنشینند.و به این ترتیب است که گاهی در قاب فولکلور و ادبیات عامیانه نیز نشسته اند و این همه نشان می دهد که مغولان و دنیایی که با خود در ارابه هایشان می کشیدند - دنیایی که تنگری خدای آسمان ها بر فراز آن ایستاده است - حیات اجتماعی توده های مردم را مثل سنگی از الماس صیقلی کرده است و روایت این صیقلی شدن هاست که تاریخ و ادبیات این روزگار را به بومی از نقاشی کوبیستی رنگارنگی بدل کرده است . درقلب فولکلور بلوچ های ایرانی نیز قصه ای نهفته است از تراژدی پر آوازه حمله مغول به سرزمین ایران . قصه ای که از آن با نام قصه دوستین و شیرین یاد می کنند و هنوز که هنوز است در محافل می سرایندش، آن هم در جشن ها و به مثابه خاطره ای مخملی از یک واقعیت تاریخی ضمخت خاطره ای که شاید بتوان آن را کوشش تاریخ سازی مردمی نامید که می خواهند خود تاریخ را روایت کنند  روایتی از ماندگاری یک قوم در برابر یک چیرگی تاریخی . قصه ای که نرمای آن زبری هجومی را می پوشاند که همچون گردبادی رقصان و پیچان از استپ های دوردست آسیا می وزید و ویران می کرد، هجومی که مغول را به دیگر سرزمین ها شناساند . قصه دو دلداده ای که با هم ازدواج می کنند و وقتی زمان به حجله رفتنشان فرا می رسد قوم مغول حمله می کنند و داماد که دوستین نام دارد نیز به جنگ می رود ، اسیر می شود و باز نمی گردد . قصه تا اینجا تمی تراژیک دارد اما ادامه داستان نشان می دهد که روح قوم مغلوب روحی ترمیم گر است و قصه ها را مثل خمیر با سرانگشتان ذهن و ذوقش ورز می دهد روایت مردم از تاریخ روایتی منعطف است حتی در برابر سختی قومی که در تاریخ به سختی و سنگ مانندی شهره اند : مغول ها جشنی بر گزار می کنند و مسابقه اسب دوانی ترتیب می دهند و دوستین و دوستش که سوارکارانی ماهرند در این مسابقه شرکت می کنند و اسبان خود مهمیز می زنند و می گریزند  اما وقتی دوستین به سرزمین خویش باز می گردد از زبان برادرش که او را نمی شناسد این طورمی شنود که :" حدود ده سال است که برادرم را به اسارت برده اند و من و خانواده ام از او هیچ خبری نداریم و از همه بدتردارند شیرین نامزدش را شوهر می دهند حالا در خانه شیرین جشن عروسی برپاست"  اما این پایان داستان تراژدی حمله مغول نیست دوستین به محل عروسی می رود با دستار صورتش را می پوشاند و از نوازندگان می خواهد که بنوازند تا او بخواند و دوستین شعر هایی را می خواند که پیش از این برای شیرین خوانده بود و دو دلداده از پس سنگلاخ یک رویداد تاریخی دوباره به هم می رسند.گویی این قصه روح مبارزه را در قوم مغلوب بر بوم تاریخ مردمی نقاشی می کند.گویی که مغول در این قصه مغلوب می شود.اما این قوم فاتح که این چنین در قلب فولکلور مغلوبان خویش شکست می خورند به راستی شکست می خورند؟تاریخ آن جا که از زبان مردم روایت می شود چقدر با آنچه واقعا رخ داده است همانندی دارد؟
پی نوشت : کارن بیدار شد.ازم خواست که بغلش کنمو توی اتاق راه برم و همون طور که سرشو روی شونم گذاشته براش شعر بخونم.نشد که این پست رو بعد از ظهر به روز کنم و موند برای شب همین حالا که ساعت 12 و 43 دقیقه است ومن کمی دلتنگم و خوابم نمی بره و قصد دارم کمی کارهای رادیومو انجام بدم.


[ساعت ۱۵:۱۸ ]   ...(۴)

۲۵ تير ۱۳۸۹
پایان نامه + روزمرگی های من و کارن

1- سر در گمم.با اینکه علم به علت و ریشه این سر در گمی دارم اما همچنان خودمو رها کردم توی وادی که دوستش دارم.از صمیم قلب.وادی آزادانه جستجو کردن موضوعی که دغدغه روح و ذهن و هستی توئه.می دونم که باید برای برنامه های مطالعاتی خودم اولویت بندی کنم و اهدافمو مشخص کنم اما همچنان ترجیح می دم غرق در مطالعه مربوط به تزم باشم.امتحان جامع نزدیکه،برای درس اسناد باید تا شهریور روی منشآت کار کنم،مقاله های چهار درس ترم دوم رو باید قبل از جامع و احتمالا تا آخر مهر تحویل اساتید بدم و بد تر از همه باید کتابم رو بنویسم که نزدیک به یک سال پیش تعهدشو دادم اما با این حال هر روز فقط و فقط به موضوع علی در گفتمان سده های هفتم تا دهم فکر می کنم و هر روزهم افق تازه ای در برابرم گشوده میشه که سرشارم می کنه از شادی و لذت.منفرصت کم و محدودی برای مطالعه دارم.زندگی مادرانه ام کمی بی نظمه و وقت هایی که همزمان با صحبت و بازی با کارن مطالعه می کنم بازدهی چندانی ندارم اما همچنان نتونستم برنامه درستی برای خودم بچینم.من این قدم زدنها،این این پرسه زدن های سرخوشانه رو دوست دارم انگار که زیر نم نم بارون تو لابیرنتی که دیواره هاش پر از نقش و اسلیمی و شمسه و کلمه علیه راه میری ،با طمانینه ... امروز موفق شدم بعد از مدت ها کتاب خاکسار و اهل حق مدرسی چهاردهی رو تموم کنم و برم سر وقت مقاله هایی که از دکتر شایسته فر درباره هنر دوره مورد مطالعه ام سیو کرده بودم مقاله ای که همین حالا در حال خوندنشم تاثیر مذهب بر نگارگری عصر تیموری با تاکید بر عناصر تصویری نام داره.مقاله خوبیه از این نظر که افق روشنی از یکی دیگه از ساحت های مطالعه مورد نظر من رو باز می کنه: ساحت نگارگری نسخ خطی ... و به من روشن می کنه که باید پیگیر نسخه های خطی ای باشم که توی این دوره ها بازنویسی شدن این تحقیق به روشنی نشون میده که توجه به موضوع علی به عنوان نماد تشیع در این دوره تا چه اندازه برجستگی پیدا می کنه مثلا به تصویری از نسخه خطی آثار الباقیه اشاره می کنه که در اون به شکل زیرکانه و ظریفی برتری بخشی جالبی نسبت به علی (ع) صورت گرفته به این ترتیب که سه خلیفه دیگه هم دارای هاله نورن همون طور که علی هم گردی نوری بر فراز سرش داره اما کمی دقت نشون میده که در این تصویر که در دوره مورد مطالعه من طراحی شده کوشش ریزبینانه ای برای اهمیت بخشی به علی صورت گرفته به این ترتیب که علی بلند قد تر از دیگر پیکره ها و حتی حضرت محمد کشیده شده و این موضوع به روشنی نشون میده که روح تسلط تصوف علی مدارانه چقدر غالبه و سیطره خودشو به رخ می کشه ... باید از دکتر شایسته فر ممنون بود که توجه به این ساحت رو برای شناخت و فهم ماهیت فکری و گرایش های عقیدتی مطرح کردن هر چند که پژوهش ایشون واجد پیشینه ای هم هست اما این تلاش به نظر من خدمت بسزایی به حوزه مطالعه تاریخه : توجه به نسخ خطی و تاریخ کتابت اونها و به ویژه نقوش و طرح های نهفته در این نسخ ... توی مرامنامه اهل حق هم به نکات دیگه ای برخوردم که نشون دهنده اهمیت و وجهه توصیف ناشدنی محوریت علی در گفتمان فکری این فرقه دگراندیشه که در دوره مورد مطالعه من هم بر اساس قرائنی فعال بوده و پر بیراه نیست اگر ادعا کنیم بخشی از اندیشه ها و باور های خودشو از این دوران و گفتمان مسلط این دوران که علی رو به عنوان یکی از اقطاب برجسته صوفیانه مطرح می کرده ، به میراث برده ... در پست های بعدی باز هم درباره اهل حق خواهم نوشت و دریافت هامو درباره ادامه مطالعاتم در این حوزه اینجا ثبت خواهم کرد.
2- امیدوارم در اولین فرصت بعد از دسترسی به مشارق الانوار برسی مبحث مستقلی رو به مباحث برسی درباره علی (ع) اختصاص بدم اما متاسفانه این روزها هم کمی کندم و هم دسترسی محدودی به کتابخونه دارم .
3- دلم نمی خواد این پست از صدای شیرین پسرک خوش قلبم خالی باشه.خوشحالم که این صفحه رو دارم تا شیرین زبونی ها و مهربونیای این فرشته کوچولو رو مثل یه خاطره دوست داشتنی از این روزها و سال ها ثبت کنم.روزها و سال هایی که مطمئنم در آینده دلتنگش میشم سادگی و عطوفت بچه ها توی این سن واقعا فوق العاده است و فکر نکنم با هیچ سنی قابل مقایسه باشه.کارن کتاب لطیف و قشنگی داره با این عنوان : تو را دوست دارم وقتی ... که در واقع یه کتاب دو زبانه ساده است که توی هر صفحه فقط جمله مادر و پدریه که خطاب به بچشون می گن دوست داریم وقتی مثلا می گن : وقتی غذا می خوری و بشقابتو تمیز می کنی تو را دوست دارم یا وقتی بازی می کنی تو را دوست دارم ... هر بار که این کتابو برای پسرم می خوندم با دقت گوش می کرد و همین دیروز بود که بعد از اینکه به روال همیشه دستاشو دور گردنم حلقه کرد و گفت دوست دارم یه عااالمه ، رفت کنار مبل های مهمونخونه ژست قشنگی گرفت و گفت وقتی سوار پراید میشی دوست دارم ، وقتی می خندی با اون دهن نازت دوست دارم ، وقتی جیش می کنم دوست دارم :) از این خلاقیت به خرج دادنش واقعا کیف کردم خیلی لذت داره وقتی می بینم خیلی خوب از مضامین کتاب هاش برای گفتگوهای روزمرمون استفاده می کنه کارن کوچولوی من تلاش می کنه با الهام از کتاب هاش دیالوگ های ما رو از تکرار نجات بده و رنگی از تازگی بپاشه بهش.کارن جان به خاطر این تلاشت ازت ممنونم ... دیگه اینکه تازگی مجموعه کارت های علائم راهنمایی و رانندگی رو براش خریدیم و کارن کوچولو کم کم داره علائم رو یاد می گیره البته فعلا بیشتر پمپ بنزین یا به قول خودش وقتی شوخی می کنه و میگه تمپ بنزینو علامت کوچه بن بست و بوق زدن ممنوع و پارگینگ و ورود ممنوع رو یاد گرفته و جالبه که ازم می خواد با لگوهاش بیمارستان بسازم با تابلوی بوق زدن ممنوع و بعد با لامبورگینیش که خیلی دوستش داره زیر پنجره های خیالی بیمارستان بوق می زنه و با لگو پلیس می سازه که میاد و راننده لامبورگینی رو جریمه می کنه خلاصه اینکه پسرک من با دنیای قشنگی که داره همه لذت ها و خوشی های دنیای رو یک جا بهم هدیه می کنه و من از این بابت خوشحالم

[ساعت ۰۵:۴۰ ]   ...(۱)

۲۱ تير ۱۳۸۹
شعف شبانه من : پرسه ای در میان کتیبه های مزین به نام علی

گوشه سمت راست مونیتورمو نگاه می کنم ساعت 1 و 56 دقیقه شبو نشون میده و من بیدارم بیدار و سرمست با اینکه امروز روز غمگینی بود برام اما حالا که به لطف بی خوابی ناشی از همین غمگینی کمی به مطالعه درباره دغدغه چندین روزه مربوط به تزم پرداختم احساس شادی می کنم یک جور شادی درونی توصیف ناپذیر که فکر می کنم طعم گس دوست داشتنیشو فقط اونایی حس می کنن که توی وادی علوم انسانی و اجتماعی تفرج می کنن و می دونن حرمت و اعتبار این وادی توی مملکت ما هیچه و تو فقط به خاطر همین لذت درونی خلسه آوره که درس می خونی و چهار اسبه می تازی، کم میاری، زمین می خوری اما همین لذت عمیق درونی مثل یه بارقه ، نور می پاشه روی مسیر رفتنت . توی جامعه و روزگاری که پول حرف اول و آخر پیشرفته دم زدن از این لذت درونی به این میمونه که بگی درویش شدم رسته و گسسته از دنیا... چشم هامو می بندم و خودمو کشکول به دست وسط یه صحرا می بینم صحرایی که توش بارون عشق باریده من از مسیری که به سختی طی می کنم لذت می برم حتی اگر این بزرگ ترین حماقت جلوه کنه وقتی روبروی جماعتی مشتاق پول و رتبه و کار و وجهه و درآمد و پله های ترقی، فقط و فقط کتاب می خونی و با دیدن یه مقاله تازه اشک شوق چشماتو تر می کنه و بغض می کنی از شادی خوندن سطری درباره دغدغه ات یعنی که ... من اما غرقه شدن های گاه و بی گاهمو توی دنیای شیرین جستجوی اسطوره ها و معناها دوست دارم دست و پا زدن توی تاریخو تاریخ این همدم یازده ساله دلنشین من  منم مشتاق خیلی چیزهام مشتاق داشتن خیلی چیزها مشتاق اینکه برای یه بارم که شده بی دلشوره خرید کنم و بعد هی حساب و کتاب نکنم که ولخرجی کردم یا نه اما می مونم و می خونم و محرومیت ها رو تحمل می کنم چاره ای نیست ... نه چاره ای نیست... بگذریم انگار تو دل این شب بی خوابی و تنهایی دلم هوای درد دل کردن داره
الغرض توی پست قبل به اهمیت تجلی علی در ساحت هنر و معماری دوره مورد مطالعه ام اشاره کردم امروز شعف بزرگی رو از رهگذر جستجوهام درباره این ساحت تجربه کردم و اون افتخار آشنایی با دکتر مهناز شایسته فر بود که شماری کتاب هم درباره هنر اسلامی و به ویژه هنر شیعی تالیف و ترجمه کردن و اتفاقا مقاله مستقلی تحت عنوان تجلی علی در معماری و کتیبه های اسلامی نوشتن که واقعا گشاینده بود این شعف اونقدر پررنگ بود که تصمیم گرفتم همین امروز قبل از رفتن به مهمونی که مجبور بودیم بریم سری بزنیم به شهر کتاب تا اگر شد یکی دو تایی از این کتاب ها رو تهیه کنم که موفق نشدم اما حالا تعدادی از مقالات دکتر شایسته فر روبرومه و دارم از خوندنشون لذت می برم چون افق های تازه ای رو به روی تحقیق من باز می کنن جستجوی علی روی دیواره ها و کتیبه ها مثل پرواز شیرینه دلت می خواد دست بکشی روی کاشیا روی شمسه ها روی خطوط کوفی و بنایی ... من امشب چقدر سرشار از حس های خوبم . از اینکه غرق مطالعه مورد نظرم شدم لذت می برم . جملات مقاله پیش رومو زمزمه می کنم : " هنرمند مسلمان در چیدن این نام زیبا از هیچ ابداعی کوتاهی نکرده و در بعضی کتیبه ها این نام را یا از راست به چپ یا برعکس یا از بالا به پایین و یا به صورت آینه ای روبروچیده شده که با تکرار نام علی در اشکال متنوع ریتم و عمق را هم به دست آورده است ... "
درباره دکتر شایسته فر و تحقیقاتش بعد از این بیشتر خواهم نوشت اما اینو بگم که مشغول لیست کردن ابنیه ای هستم که مربوط به دوره زمانی منه و می تونم به عنوان بخشی از پژوهشم سری بهشون بزنم و با کتیبه ها و نقوش روی دیواره هاشون خلوت کنم چقدر فکر کردن به این اتفاق که نمی دونم با محدودیت های زندگی دشوار پیش روم موفق به انجامش می شم یا نه حس خوبی در من ایجاد می کنه . سفر به تفت برای دیدن مسجد شاه ولی، سفر به نطنز برای دیدن بقعه شیخ عبدالصمد، سفر به اردبیل و کلخوران، سفر به قلب تاریخ اونجا که اسطوره ای از فرهنگ عامه بیرون تراویده اسطوره ای که ریشه در تاریخ دین و اعتقادات این مردم داره همین نزدیک خودمون توی طالقان جایی هست که مردم بهش می گن دلدل پامچال که یعنی جای اسب حضرت امیره و مراد میده ... این روح نجات بخشی همه جا هست حتی در دو قدمی من ... خدایا چقدر احساس خوبی دارم امشب و خواب از چشم هام پر کشیده و رفته انگار ... مثل اینکه توی رنگ فیروزه ای کتیبه های گنبد خانقاهی توی دل کویر دارم به تکرار کلمه علی فکر می کنم تخیل می کنم رویا می بافم من کلاف رویاهامو دوست دارم بیشتر از تار و پود واقعیت  ... این واقعیت روزمره سمج که هر از گاه خفتمو می چسبه و میگه برگرد به زندگی هر روزه ات تلخی ها و کاستی ها رو ببین و من ...


پی نوشت ۱ : خدایا به خاطر هدیه بزرگی که دو سال و چهار ماهه به من دادی ممنونم دستمو بگیر و بفشار برای خوب بودن، برای تربیت و هدایتش به کمکت محتاجم . پسرک مهربون خوش قلب شیرین زبونمو به تو می سپرم کمک کن پیشرفت کنه و مرد بزرگی بشه 
پی نوشت ۲ : عکس مربوط به مسجد شاه ولی تفته لذت می برین از دیدن این گنبد من که مستم مست ...

[ساعت ۱۶:۵۷ ]   ...(۲)

۲۰ تير ۱۳۸۹
اهل حق : در ادامه پست قبلی

امروز روز خسته کننده ای بود و مثل همیشه نه از خودم راضی بودم و نه از خیلی چیزهای دیگه.البته این نارضایتی از خود که پای ثابت همه زندگی منه حتی اگه کوه قافم فتح کنم.اینو مطمئنم.هرچند که تا امروز حتی به کوهپایه قله کم ارتفاع خواستن هام هم نرسیدم چه رسد به قله قاف که افسانه ایه واسه خودش... و این وسط اضافه کنین کمال گرایی های مادرانه منو که گاهی موی دماغ هر دومون میشه هم من و هم پسرک

توی پست قبلی قرار شد اشاراتی داشته باشم به روح و محوریت علی در مرامنامه نانوشته اهل حق.شیرین عزیزم اشاره به جایی کرده بود درباره اینکه اهل حق خیلی مایل به گفتن از خودشون نیستن و فراتر از این حتی تلاش می کنن درباره مرامنامه خودشون چیزی رو مکتوب نکنن.و به همین دلیل تحقیق روی اندیشه هاشون خیلی خیلی دشواره.حتی مراد اورنگ یکی از فعال ترین محققان این عرصه نقل می کرد که حتی متشخص ترین چهره های امروزی اهل حق هم بنابر یه قانون نانوشته فرقه ای خودشونو مجاز به دادن اسناد و کتاب های مربوط به اهل حق به یه پژوهنده نمی دونن و این وسط من واقعا در شگفتم که ایوانف روسی چطور موفق شده تحقیق جامعی درباره اهل حق بنویسه ! که البته هنوز این کتابو ندیدم و نمی تونم درباره محتوا و کیفیتش اظهار نظر کنم.در هر حال مدرسی چهاردهی هم توی کتابش به این ممنوعیت و بیم و هراس اشاره کرده و در عین حال معتقده که وظیفه یه پژوهنده رو به سرانجام رسونده با انجام این تحقیق که البته خیلی پراکنده است و معمولا رفرنس درستی نداره و مشخص نیست خیلی از این افکار از کی وارد منظومه فکری اهل حق شده هر چند که مطالعه دکتر رنجبر درباره مشعشعیان اونجا که به مناسبت به اهل حق هم می پردازه می تونه کمک علمی خوبی برای حل این کاستی ها باشه اما فکر می کنم هنوز هم خلا های زیادی وجود داره شاید تلاش من برای تمرکز روی موضوع روح علی در این تفکر بتونه تا اندازه ای غبار از این اندیشه ها بگیره و یا دست کم افق تازه ای رو باز کنه ... و اما رد پاهای این محوریت در این منظومه فکری که من فکر می کنم بر خلاف اندیشه های صیقل یافته تری نظیر برسی و بحرانی که شیدای عزیزم به حق درباره تاثیر پذیریشون از فرهنگ عامه تردید و تشکیک هایی وارد کرده بود بسیار نزدیک به چیزیه که از فرهنگ عامه با استخوان بندی ویژه اون انتظار داریم : اشاره به رسم پیاله و اینکه این پیاله نماد پیاله مولانا علیه که لب حوض کوثر عطا خواهد کرد/ توی رسم کسوت هم که یکی از مراحل مرشد و مریدی اهل این فرقه است از دو منظر به علی اشاره میشه از یک طرف پوست کنده شده از بدن فرد متقاضی باید که در خزینه حضرت امیر به امانت گذاشته بشه که این به نظر من اشاره غیز مستقیم اهل این فرقه به وجهه نامیرایی حضرت علی و حضور جاودانه اونه و از طرف دیگه ریشه این رسم رو به خود حضرت علی می رسونن و معتقدند که اولین بار حضرت علی (ع) انگشت شست دست راست خودشو بر بازوی محمود پاتیلی فشرد و کسوت از آن روز برقرار گردید و در شب معراج به شانه راست رسول خدا سکه زدند و ... توی این اشاره هم ویژگی جالب توجه دیگه ای نهفته است و اونم اینکه به روال همه اندیشه های اسطوره سازانه ای که علی رو قلب این اسطوره سازی قرار می دند علی مقدم بر محمد ارزش و قداست مرکزی پیدا کرده / یکی دیگه از محمل های مورد مطالعه و تامل برانگیز در منظومه فکری اهل حق درباره نقطه تمرکز مطالعات من وردهاییه که با محوریت علی در محافلشون تبلور داره و البته تاریخ دقیق رواج این ورد ها رو نمیشه بنا به دلایل پیش گفته مشخص کرد اما قطعا ریشه و ماهیت تاریخی داره به یکی از این ورد ها اشاره می کنم تا روح پررنگ و مسلط غلو رو توش ببینین : علی موجود و موجود و موجود مولا علی آقا علی دنیا علی عقبی علی اول علی آخر علی ظاهر علی باطن علی طیب علی طاهر علی حق علی علی علی اول و آخر علی علی ... یا این ورد : امام اول علی امام دوم علی امام سوم علی امام چهارم علی و الی آخر ... که نشون میده علی کاملا اسطوره است و این اسطوره سازی بی حد و مرز کاملا مورد پسند فرهنگ عامه است و به همین دلیل هنوز تا اندازه ای توی روح مذهبی و فکری جامعه ایرانی به حیات خودش ادامه داده ... / موارد مشابه این چنینی زیادی در مرامنامه اهل حق وجود داره که نشون میده و ثابت می کنه که واقعا کیس مطالعاتی خیلی خوبی برای بررسی این روح اسطوره سازن به ویژه که ریشه فکریشون به خاکساریه می رسه که در دوره مورد مطالعه من به منصه ظهور رسیدن ...

پی نوشت ۱: مجبور شدم امروز کمی دعوات کنم قرص ماه من ! مامانو ببخش . نمی خواستم ناراحتت کنم . و تو چقدر ... چقدر معصومی می دونی؟راستش بعد از اینکه دعوات کردم خیلی خیلی پشیمون شدم مخصوصا وقتی شب که بابایی از راه رسید یکی از کتاباتو از بر خوندی برامون فقط بوسه بود که دوست داشتم نثارت کنم و از خودم فاصله گرفته بودم به خاطر ... اما راستش یه کوچولو شیطونی مامان آخه کی ماشینای فلزیشو موقع خوابیدن کنار دستش توی رختخواب می ذاره تا نصفه شب هی با سر بخوره بهشون سر و صدا کنه و هم خودش از خواب بره و هم مامان و باباش؟قبول کن لجبازیت روی این کار یه کم ... اما چه کنم که عاشقتم . مادر بودن واقعا سخته می دونی باید بعضی جاها مقابلش بایستی اما از خودت دلت می گیره و اگرم زیادی دل نازک باشی مثل من کوچولوتو بغل می کنی و می گی از دست من ناراحت نشو ببخش تند رفتم با اینکه فقط یه کم صدامو بلند کرده بودم . و تو بازم منو بوسیدی و با اون صدای مخملی قشنگت گفتی دوست دارم مامانی ...

پی نوشت ۲ : گنبد سلطانیه زنجان رو حتما می شناسین این عکس رو داشته باشین تا در پست های بعدی و با کامل شدن تحقیقاتم درباره محوریت علی در معماری دوره مورد مطالعه ام با اشاره به گنبد سلطانیه مطالبی بنویسم.

 

[ساعت ۱۴:۴۸ ]   ...(۱)

۱۹ تير ۱۳۸۹
در ادامه مطالعات من درباره مرکزیت علی(ع) در گفتمان فکری سده های هفتم تا دهم

حالا دیگه مثل لاک پشتم نیستم توی مطالعه و درک و دریافت مسایل علمی و کارهای تحقیقاتی حالا دیگه باید خودمو به حلزون تشبیه کنم . اما این خزیدن ها رو خیلی خیلی دوست دارم . شرح صد کلمه کمال الدین میثم بحرانی رو تموم کردم . بحرانی از علمای برجسته دوره مورد مطالعه منه که درباره رویکردش نسبت به موضوعیت علی در گفتمان دینی خیلی حرف ها میشه زد البته اثر برجسته بحرانی شرح نهج البلاغه اونه که در شش جلد نوشته شده و من فعلا در اولین گام های مطالعاتی به این کتابش دسترسی پیداکردم مطالعه رویکرد های بحرانی در این اثر از زاویه توجیه چرایی انسان کامل بودن علی جدا تامل برانگیز و واجد اهمیته . مهم ترین خصیصه این اثر و نوع نوشتار بحرانی تلاشش برای توجیه علمی و دقیق این محوریته و به ویژه تلاشش برای بهره بردن از ادله تاریخی برای اثبات اهمیت و مقام علی که خودش نشون میده که بحرانی نسبت به خطرات چیزی به نام غلو کاملا آگاهه و تلاش می کنه با تمسک به این ادله تاریخی که ظاهرا به تواتر در متون پیشین مطرح شدن موضع خودشو در قبال جملات قصاری که از علی تحت عنوان صد کلمه استخراج کرده توجیه کنه و اساس مرکزیت علی رو در مباحث فکری و اعتقادی خودش .  بحرانی حتی خودشو ملزم می دونه که قبل از ورود به بحث اصلی کتاب مباحث نظری مفصلی درباره چگونگی دستیابی به مقامات بالای انسانی بیاره تا امکان رسیدن به این درجه معنوی برای مخاطب محرز شه و به این ترتیب بالابردن علی به مثابه انسان کامل تعبیر به غلو و یا اسطوره سازی نشه من فکر می کنم حتی این رهیافت کاملا آگانه انتخاب شده باشه .  و به این ترتیبه که وقتی به بحث اصلی مورد نظر من میرسه بحث رو با این جملات شروع می کنه : پیش از این دانستی که کامل شدن نیروی نظری منوط به کامل شدن حکمت نظری ست و چنان  که دانستی حکمت نظری آماده شدن نفس آدمی برای تصور شناخت های حقیقی و تصدیق کردن حقایق نظری  به اندازه توان بشری می باشد بی تردید این درجه از کمال به کامل ترین وجه ممکن برای آن حضرت ثابت است .

و البته این بحث رو در بقیه موارد هم با ارجاع به اون مقدمه نظری پیش می بره.درباره خوارق عادات و کرامات هم که لازمه انسان کامله بیشتر به همون ادله تاریخی رفرنس میده که از علی (ع) در متون معتبر و نه غالیانه شیعی وجود داره و همه بر سرش به اجماع نسبی رسیدن و به این ترتیب این از دو منظر قابل بحث و مطالعه است : از یک طرف نشون میده که شخصیت علی به لحاظ توجه فرهنگ عامه چقدر محوریت داشته از منظر کارهای خارق العاده که این روایات این طور سینه به سینه نقل شدن و در واقع بحرانی هم خواسته یا ناخواسته بخشی از این ادله تاریخی رو مرهون پاسبانی فرهنگ عامه است و از طرف دیگه مطالعه مقایسه ای اثر اون با مثلا خاوران نامه خوسفی یا اثری مثل علی نامه که در دوره های پیشین نوشته شده نشون میده که بحرانی با نگاه علمی و سنجیده از فرهنگ عامه و رویکرد مایل به اسطوره سازی اونا مدد گرفته و خوسفی از منظری دیگه و بنابراین بحثی که شیدای عزیزم مطرح کرد درباره چگونگی این تعامل واجد یه طیف نوسانی میشه فکر می کنم نباید درباره این تعامل فرضیه واحدی داشته باشم بلکه در هر گستره ای این بحث بافت دیگه ای پیدا می کنه جالبه بگم که همزمان مشغول خوندن کتاب خاکسار و اهل حق هم هستم که از معدود کتاب های تحقیقی خوب درباره اهل حقه و خاکسار که در دوره مورد بحث من هم فعالند و توی این کتاب فراوان به رویکرد های اسطوره سازانه ای بر می خورم که نمایی کاملا متفاوت با موضوعیت علی در متونی مثل شرح صد کلمه بحرانی داره و نشون میده که اینجا اون تسلط فرهنگ عامه از منظر اسطوره سازی به اندازه کافی صیقل نخورده و علی بر اساس ادله تاریخی مرکزیت پیدا نمی کنه بلکه وجهه و سیمایی ماورای تاریخی پیدا می کنه در واقع مطالعات من تا اینجا نشون میده که توی گفتمان دوره مورد مطالعه من یا از پتانسیل های واقعی علی برای بزرگ نمایی استفاده شده و یا پروسه اسطوره سازی غالیانه ای درباره علی صورت گرفته و رد پای فرهنگ عامه در این پروسه پررنگه ... نگاه کنید به برخی نمادهای حضور علی در گفتمان اهل حق و خودتون قضاوت کنین :

 ... ببخشید این پست به خاطر بیدار شدن کارن کوچولو من نصفه می مونه تا در فرصت های بعدی کاملش کنم مباحث مربوط به اهل حق بمونه برای اون موقع ...

[ساعت ۰۶:۳۶ ]   ...(۲)

۱۶ تير ۱۳۸۹
مصائب دو سالگی

روزهای شیرین اما سختیه.روزهایی که دوسشون دارم هر چند که فرصت کمتری برای رسیدن به خودم دنیام و علایقم دارم.روزهای دوسالگی بله دوسالگی خوشبوی دوست داشتنی این دوسالگی شگفت انگیز و پر دردسر! پسرک کوچولوی من حالا بزرگ تر از همیشه است.و منظورم از بزرگ بیشتر روحشه.بله روح این کوچولوها واقعا بزرگه مثل دریا ... کارن خوب من فوق العاده مهربونه و شاید روزی ده ها بار دستای کوچولوشو باز کنه بیاد توی بغلم حلقه کنه دور گردنم و بگه دوست داره یه عالمه مامان نشنگم (قشنگم ) کارن پر عاطفه من اینقدر لطیف و زیبا احساساتشو بیان می کنه و هر وقت اشتباهی ازش سر می زنه که منو ناراحت کرده دلواپسه و هر چند دقیقه یک بار میپرسه خوشحالی مامان ؟کوچولوی نازنین من نگران خوشحالی و ناراحتی منه و این یعنی چقدر به احساسات دیگران اهمیت میده (حالا چرا تلاش نمی کنه این ناراحتی ها پیش نیان لابد و البته بنابر شواهد و قرائن مربوط به دو سالگی اقتضای سنشه )

 اما خب همه این زیبایی ها یک روی سکه است روی دیگه سکه دو سالگی جادویی این فرشته های نازنین لجبازی و رییس بازیشونه که در باره کارن من در اوج خودشه.معمولا مشتاق نیستم کارنو با هم سن و سال هاش مقایسه کنم و می دونم که هر بچه ای خصلت های خاص خودشو داره اما کارن در مقایسه با بچه های هم قد و قواره اش واقعا لج بازی بیشتری نشون میده . وصف حال کارن من دقیقا توی این پاراگراف از مقاله پایین خلاصه شده دقیقا کارن یه همچین شخصیتی داره بخونین تا هم با دوسالگی آشنا شین و هم بفهمین چی می گم:

دوسالگی یکی از مقاطع حساس و دشوار در تربیت و رفتار با کودکان است. دوساله ها غیرقابل پیش بینی هستند، به حرف گوش نمی دهند و همیشه «نه» می گویند و در مهمانی و جمع های دوستانه رفتارهای غیرقابل پیش بینی می کنند که والدین شان به خاطر آنها خجالت زده می شوند. گاه فکر می کنید تلاشتان برای تربیت این فرشته کوچک اما چموش دوست داشتنی برای همیشه بی نتیجه خواهد ماند و گاه شیرین زبانی و رفتارهای بزرگ منشانه اش باعث می شود براحتی فراموش کنید که او فقط و فقط «دو سال» دارد. ادامه مقاله ...

 شاید این پست اختصاصی مربوط به کارن و مصائب دو سالگی تا اندازه ای نشون بده که چرا مدتیه درباره دغدغه های تحصیلیم نمی نویسم این معنیش ترک کردن علایق مطالعاتیم نیست من همچنان مثل لاک پشت دغدغه هامو دنبال می کنم مطالعه می کنم و تامل می کنم اما خب فرصتی برای پردازش داده هام ندارم و بیشتر درگیر مسایل تربیتی کارنم.این روزها دارم تلاش می کنم آموزش مهم دستشویی رفتنو بهش یاد بدم و در ادامه همون مصائب دو سالگی با مقاومتش روبرو شدم مقاومتی که درصدی از اون به خاطر هوش بالاشه.تقریبا دو سوم روز رو درگیر این موضوعیم و خب پیشرفت زیادی نداشتیم اما راضی ام و سعی می کنم با صبر جلو برم گاهی ناخواسته احساس خستگی می کنم اما کارن کوچولوی من همیشه با شیرین زبونی هاش این خستگی رو می تکونه مثلا همین دیروز وقتی دید که موقع بازی با لگوهاش کتابم جلوم بازه و گوشه اش حاشیه نویسی می کنم اومد مدادمو گرفت و گفت کمک کنم نویسنده شی و سعی کرد گوشه کتاب چیزهایی بنویسه و بعد چنان لبخند ملیحی زد که دلمو برد و همه خستگی اون روزمو فراموش کردم. این رابطه مادر و فرزندی واقعا شگفت انگیزه و پتانسیل بالایی توشه برای مقاومت و تلاش و مبارزه با خستگی.و راستی یه خبر خیلی خوب : کارن قشنگ من دوباره نقاشی کشیدنو از سر گرفته اونم فقط با خریدن یه بسته ماژیک دوازده تایی توی یه بعد از ظهر گرم تابستونی ازخیابون خودمون.نقاشی های خوشگلشو هم زدم به در یخچال. گاهی وقتی ماژیک به دست می گیره میگه یه نقاشی بکشم مامان خوشحال شه...و منم فقط می تونم بگم ممنون پسرک هنرمند خودم...

و این همه به معنای این نیست که تو توی زندگی من کم رنگی.تو هستی.پر رنگ.و هر چقدر هم که مشغول کارن باشم دلتنگ با هم بودن های عاشقانمون میشم.دلتنگ پارک ملت.راستی چند وقته نرفتیم تجدید خاطره کنیم با مرغابیای دریاچه پارک؟دیروز تا نزدیک ۱۱ شب سر کار بودی درست تا وقتی که چراغ خواب رو هم روشن کردم.کاری که در شانتم نیست یا شایدم هست و من پر توقعم.دلم گرفته بود.نمی دونم چرا از دست خودتم عصبانی بودم...البته شاید بدونم و جای گفتنش اینجا نباشه.اما وقتی برگشتی دلم می خواست ببوسمت.دلم برات تنگ شده بود.نبوسیدمت.خسته بودیم.هر سه تایی و باز هم پروژه خوابوندن شازده پسر بعد از خوندن ده بیست تایی کتاب.چقدر دلم هوای دریا رو کرده.کاش فرصتی بود برای مسافرت و ... فعلا توی همین تهران بیا خوشبخت باشیم تا اطلاع ثانوی...

پی نوشت : ببخشید به خاطر این پست طولانی کمی شخصی فاقد مایه های علمی به درد بخور.البته شاید اون مقاله به درد مادرای حساسی مثل من بخوره که درگیر مصائب دو سالگی اند...

[ساعت ۰۴:۵۱ ]   ...(۳)

   © Copyright 2004, Abandokht. All rights reserved.                   .نقل مطالب بدون ذکر منبع و/يا لينک ممنوع است