| صفحه اول | معرفی کتاب | داستانها | تماس با من | RSS | |||||
۳۱ تير ۱۳۸۷
♦
لیکو ها و تجدید خاطرات مردادی1-قبل از خواندن لیکو های بلوچی باور نداشتم که فرهنگ و فولکلور بلوچستان اینقدر جذاب و پر کشش باشد : آمیزه ای از تلاطمات روحی و روزمرگی های ناخواسته و کشاکشی چالش برانگیز میان این هر دو ... گره ای کور بر کلاف ذهن و روح شاعر که در آشفته بازار زندگی روزمره گم می شود و پیدا ... و همه چیز در ایجازی باورنکردنی و ستایش برانگیز گنجانده می شود ، از این رو باور نکردنی که به هر حال سخن از گونه ای طبع آزمایی هنری برخاسته از ذهن و درون عامه مردم است و نه آفرینش هنری بی بدیلی که برایش وقت گذاشته باشی و آموزش آکادمیک دیده باشی و از این رو ستایش برانگیز که به راستی لیکو ها عمق و ژرفایی در این ایجاز خود نهفته دارند که در هیچ تطویلی به این شکوه و عظمت رقیب ندارد . یعنی که این فولکلور قدرت شگفت انگیزی در ایجاز دارد و قادر است در کمترین و فشرده ترین کلام با واژه هایی اندک بزرگی و عظمتی دهشتناک را به تصویر کشد . ایجازی که مرا به یاد هایکو های ژاپنی نیز می اندازد و جالب اینجاست که لیکو ها را عمیق تر ، ملموس تر و زنده تر از هایکو ها دریافتم . تکه پاره هایی از زندگی . پر از معنا . پر از رئالیسمی دوست داشتنی و خواستنی ... و چه دلتنگی تاثیر گذاری در این سروده های اغالب نومیدانه موج می خورد :
۲۹ تير ۱۳۸۷
♦
دیروز 1-دیروز از صبح دلم گرفته بود . کارن را که خواباندم نشستم سر صحیفه . همین طوری محض سبک کردن خودم . و یک دل سیر گریه کردم . بی دلیل . یا شاید به دلیلی که خودم هم نمی دانم ! هزار خورشید تابان را هم دست گرفتم . رمان دیگری از نویسنده رمان بادبادک باز ، خالد حسینی ، اما چندان به دلم ننشست . بادبادک باز زنده تر ، ملموس تر و نوستالژیک تر بود مخصوصا اینکه درست در روزهایی خواندمش که در اوج تحول تازه زندگی ام بودم ، در قلب روزهایی که تقلا می کردم برای تطبیق با محدودیت های این تحول ملس ، مادر شدن ... درست مثل رمان چراغ ها را من خاموش می کنم که در روزهای آغازین ازدواجم می خواندمش حتی توی سفر ماه عسلمان هم برده بودمش آن روزها هم کمی دلگیر بود بیشتر به خاطر تحول تازه زندگی ام و نه چیز دیگر ... به هر حال روز غمگینی بود دیروز و وقتی ظهر این خط نوشته را روی صفحه تلویزیون دیدم برای اولین بار با شنیدن یک خبر بد بلافاصله زدم زیر گریه ، گریه ای که از ته دلم بود : خسرو شکیبایی درگذشت ... چرا باور نمی کردم خبر را ؟ و چرا اینقدر تکانم داد ؟ یاد کاست هایی افتادم که شکیبایی نازنین شعر های سپهری و صالحی را در آن دکلمه کرده بود و چقدر شیرین و قشنگ . روزهای نوجوانی ام پر بود از این صدای مخملی و دلنشین ... غم روی دلم سنگینی می کند و هنوز باور نمی کنم ... نه باور نمی کنم ...
۲۰ تير ۱۳۸۷
♦
روزهای تابستان 2۱-این بار هم تمام تلاشم برای نوشتن داستانی شاد به بن بست خورد . نتیجه نمی دهد این تلقینات مدام که این بار دیگر اراده می کنی و شاد می نویسی . لذتی را که در غم پیدا می کنم در شادی نمی یابم . این را سالهاست که به یقین می دانم . شایداز خود بچگی . داستان تازه ام حکایت عشقی نافرجام و دلتنگی و سراسیمگی آدم هایی ست که دنیا را جور دیگری خواسته اند . و در حاشیه داستان مبارزه و تبعید و پیچ و خم های زندگی پیانیست ها ، نقاش ها ، نویسنده ها ... قشری که هم می شناسم و هم نمی شناسمشان ... و تم داستان اندوه رها شدن در ناکجاآبادی به نام دنیا ... این زندگی پیچ در پیچ معلق ... این زندگی سرسام آور که مثل کلافی بی سر و ته ، مثل پیچکی سرگشته دورتادور هستی و وجودت تنیده می شود ... راه نفست را می بندد ... به تلاطمت می اندازد و سرگیجه می گیری ... اینکه در این آشفته بازار تلخکامی ها که نوشتن به بی بها ترین کار دنیا بدل شده است باز دست برده ام به قلم از معجزات این روزهاست . شاید هم همه چیز تنها محض تسلای خاطرم باشد . نوشتن برای رها شدن . رها شدن برای پرواز . و خستگی تکاندن . شاید هم به یمن تمام کردن رمان فوق العاده بادبادک باز باشد با پایان شگفت انگیزش که تنها با یک کلمه خاتمه یافت : دویدم ... این آیا حکایت شیرین و ملس زندگی همه ما جهان سومی های در جستجوی نجات و سعادت نیست ؟ ۲-برای پایان نامه هم دوباره آستین بالا زده ام باید سه کتاب غیبت نعمانی ، غیبت طوسی و کمال الدین را بخوانم و درباره برداشت نویسندگانشان درباره موضوع مهدویت برای بخش بررسی آثار علمای عصر صفوی حول موضوع مهدویت پیش درآمدی بنویسم . اگر فصل دوم را رمان را به یک جایی برسانم سراغ این کار هم خواهم رفت . کاری که گرچه طاقت فرسا به نظر می رسد چون مجبوری لابلای کتاب های حجیمی که اغلب به زبان عربی نوشته شده اند پی نقطه امیدی برای تحلیل ها و نظریه پردازی هایت بگردی اما کاری ست دوست داشتنی برای من که با تمام وجود موضوع رساله ام را دوست دارم و اگر دلمشغولی های رنگ به رنگ این روزها نبود زود تر از این ها و بهتر از این ها به سرانجام می رساندمش شاید هم واقعا همین هجمه دغدغه های تازه زندگی باشد که مرا به جلو می راند . انگیزه و انرزی ام می بخشاید و نمی گذارد برای لحظه ای متوقف شوم . چهار اسبه می تازم و پیش می روم و فتح می کنم . زندگی مبارزه پر کششی ست . ۳-امروز صبح قشنگی داشتیم . من و کارن با هم . سه تا از کتاب هایش را برایش خواندم و اوهم سراپا گوش بود و حوصله داشت که بازی انگشتی بکنیم . این بار فقط بازی و نه قصه پردازی . عکس های یکی از کتاب ها را هم که دیروز برایش خریدم با کنجکاوی نگاه کرد و کتاب پارچه ای اش را دست گرفت و برد سمت دهانش . و من با لبخند بهش گفتم که مطمئنم کتاب هایش را دوست دارد . مطمئنم پسر با هوشی ست . مطمئنم با زندگی خوب خواهد جنگید و خیلی دلگرمی های دیگر . تازگی ها حس می کنم تلقین راه سودمندی ست برای رسیدن به هدف . تلقین های خوب و شیرین . اگر این ها را با یقین و ایمانی ناب توی گوش پسرکم بخوانم او هم باور خواهد کردشان و باور گام اول است گامی بلند و سرنوشت ساز . [ساعت ۰۲:۱۷ ] ...(۲)
۱۸ تير ۱۳۸۷
♦
روزهای تابستانهوا خنکایی دارد که مدتها بود تشنه اش بودم . نسیمی هم می وزد این را از رقص برگ های چنار ها می فهمم همان چند چنار محبوبی که روبروی پنجره مشرف به اتوبان رج بسته اند . روزها دلگیرند و کشدار . نمی دانم چرا تابستان را دوست ندارم . روزهای سرکش و بلند ، گرما و صدای پنکه و عطر میوه های نوبرانه ... و تقلا برای بیرون زدن ، خانه اما توی پاییز و زمستان حرمت خاص خودش را دارد ، توی خانه ماندن مثل بزرگ ترین تفریح آدم است . و گرمای شوفاژ و تماشای گیس سپید برف از پش پنجره ها به دل می نشیند ... حتی اهل چایی خوردن هم می شوی ... اما تابستان ... سراسیمه ای ، بازیگوشی و روحت اهل آفرینش نیست ... می گریزی مدام از جایی نشستن و نوشتن ... خشک می شوی ... دلم هوای پاییز و باران کرده است ... دلم گرفته است . کارن هم مثل من کمی بی حوصله بود امروز . خیلی نشد با هم بازی انگشتی کنیم . این بازی را خیلی دوست دارد . دستکش پشمی رنگی ام را دستم می کنم و انگشتانم را بهش معرفی می کنم : مامان حنا ، بابا سبزه ، خانوم سپیده ، آقا قهوه و بابا قرمزی ... و بعد ماجراهایشان را که قصه های من درآوردی این روزهای من است برایش تعریف می کند و هی انگشتانم را که هر کدام یک رنگ اند سمت صورتش می برم و اغلب می خندد و خیز بر می دارد که انگشت های رنگی را به دهان ببرد ... اما امروز فقط عکس های کتاب هایش را نگاه کرد . عکس های کتاب های می می نی را خیلی دوست دارد . ماجراهای می می نی و مامانی ماجراهای دلپذیر و قشنگی ست و عکس های رنگی و شادی دارد . کارن گاهی با عکس ها حرف هم می زند ، حرف که نه البته فقط بلند بلند می گوید هو هو و این هوهو را فقط وقت های سرحالی می گوید . و این یعنی کتاب ها را دوست دارد حسابی ... فصل اول رمان را تمام کردم . هنوز برای رمان تازه ام نقشه روشنی ندارم . می نویسم و پیش می روم . همین . کمی سخت و نفسگیر می شود این جور نوشتن اما این شیوه مورد علاقه من است . کاریش نمی شود کرد ... آمدم فصل دوم را کلید بزنم که دیدم باز شوره زار شده است تخیلم . ولو اینکه می کوشم زیاد از واقعیت های جاری و ساری زندگی ام الهام بگیرم اما مطابق معمول تم اصلی داستان از تخیلم بر می خیزد ... دو تکه از رختهای کارن را می شویم . از پنجره بیرون را نگاه می کنم و از خودم می پرسم خوشبختم ؟ ... روزهای این تابستان قطعا به یادم خواهند ماند . روزهایی که می کوشم در میان فرصت های اندک چیزکی بنویسم . سبک می شوم . بال در می آورم . و ... عصر های کشدار و شب های خستگی و کلافگی ... اضطراب ... دیگر نمی خواهم به آینده فکر کنم . راستی چه جور می شود در حال زندگی کرد فقط ؟ دلم می خواهد بیرون بزنم . تنها . هوا بخورم . فکر کنم . خودم را سبک سنگین کنم . چیزی انگار آرامم نمی کند . خانه محبس مهربانی شده برایم . می توانم بنویسم . بی انگیزه . بی چون و چرا . مادر شدن شیرین ترین خاطره جوانی ست . جوانی ای که باد با خودش می برد . همین چند روز پیش بود که خانومی می گفت از لحظه ای که بچه متولد می شود مادر دیگر برای خودش زندگی نمی کند ... کاش دست کم مادر خوبی باشم برایت پسرکم ... کاش ... [ساعت ۰۷:۱۷ ] ...(۲)
۱۱ تير ۱۳۸۷
♦
ماجرای مادر شدن 1زیاد پیش آمده که پر از حرف شوم و نتوانم بنویسم ، حنجره ام پر از ملودی شود اما نتوانم بنوازم ، گلویم پر از بغض شود و نتوانم ببارم ... قصه ای که در این سه ماه و اندی به کرات تلنگرم زد و تنها پاسخ من سکوت بود که نمی دانستم از کجا شروع کنم قصه شادمانه مادر شدنم را ... قصه شادمانه ای که مشحون بود از غصه های زودرس ، دغدغه های کال ، بیم و امید های عجول ... هنوز هم باور نمی کنم پسر کوچولویی که روی تخت همین روبروی من خوابیده است ، پسرک من باشد . و من مادرش ! هنوز هم در شگفتی خلسه آور پدیده پیچیده ای هستم که ناگهان تو را از جایگاه دخترکی که هنوز هوای بچگی در سر دارد ، تبدیل به مادری می کند که تمام لحظه هایش را بیم و امید هایی پر می کند که به قرص چشم های معصوم کوچولویی بند است که به زحمت دو وجب قد دارد ...نمی خواهم این نوشته بازگویی روزهای رفته باشد با همه خرده ریز هایش . تولد کارن . روزهایی که به خاطر درد بخیه ها صندلی میز کامپیوتر را کنار تخت می گذاشتم تا نصفه شب برای بلند شدن و شیردادن به کارن دستم را قلابش کنم و کمتر درد بکشم ، روزهایی که کارن کوچولوی من آنقدر رنجور و تکیده بود که نمی دانستم کدام لباس را تنش کنم ، روزهایی که بغلش می زدیم و می بردیم فروشگاه لباس های بچه گانه و از اینکه فروشنده ها می گفتند اندازه پسرتان چیزی نداریم پکر می شدیم و متعجب ، روزهایی که ... نه خوب که فکرش را می کنم می بینم دلم می خواهد از همه آن روز ها بگویم و بنویسم شاید کمی سبک شوم . روز هایی که من و کارن به خاطر زردی بیمارستان بودیم بد ترین و تلخ ترین خاطره روزهای رفته است . شب اول هر کاری می کردم کارن زیر دستگاه طاقت نمی آورد از 12 شب که پذیرش شدیم تا 3 و نیم توی بغلم بود و شیر می خورد . هر بار که روی توری دستگاه می گذاشتمش تا مهتابی ها را روشن کنم و در را ببندم ضجه می زد و دوباره بغلش می زدم تمام شب را توی تاریک روشن راهرو های بخش اطفال راه می رفتم تا از پرستاری ، دکتری ، کسی طلب کمک کنم . اما هیچ کس عین خیالش نبود . بیمارستان به کویر لم یزرعی می مانست که توی فراخنایش تنهای تنهایی یا این تویی که به شبحی خیالی می مانی ، همه هستند ، همه را می بینی اما کسی تو را نمی بیند که چه جور دستپاچه و دلواپسی و بچه به بغل و رنگ پریده عقب راه نجات می گردی . حالا که فکرش را می کنم دلم نمی آید حس عجیب و غریب آن شب را بنویسم : آنقدر نگران بودم که فکر می کردم کارن هیچ جور زیر دستگاه نخواهد رفت و من از دستش می دهم ... ! این همه هراس ، این همه بد بینی از کجا می آمد ؟ شاید از روح همیشه پر دلهره ام ، روحی حساس و شکننده که در برابر تندباد ماجرای مادر شدن تن لرزه گرفته بود ... آن شب نقطه آغاز دلنگرانی های غلو شده مادرانه ام بود که تا زمان جاری ست و تا هستم خواهد تپید و ذره ذره روحم را خواهد سایید ... این که آنجا به خاطر ریز نقش بودن کارن چه حرف ها و طعنه هایی می شنیدم بماند گفتن ندارد آن غمگینی ها حالا که کارن کوچولوی من پسرک شادابی ست که با دیدنش شوق و عشق به آینده ای که دوست دارم درخشان باشد در رگ و پی ام می دود ... نمی دانم قرار است همه احساسات این روز های رفته را توی این پست بنویسم یا بهتر است موکولش کنم به روزهای دیگر ؟ وقتی زمان برای خودت بودن اندک باشد فکر می کنم راه دوم منطقی تر بنمایاند ... امیدوارم مخاطبانم را از دست نداده باشم به خاطر این کم کاری چند ماهه و بیش از آن امیدوارم نشاط نوشتن در این صفحه هنوز در عمق وجودم زنده باشد ... در اولین فرصت عکسی از کارن روی صفحه خواهم گذشات و باقی حرف ها را هم خواهم نوشت ... و شاید کمی هم از دغدغه های کار و درس و نویسندگی [ساعت ۰۱:۱۲ ] نظر شما(۲)
۲۷ ارديبهشت ۱۳۸۷
♦
گزارش شتابزده و موجز این روز هافرصت ها کم اند . این تنها دلیلی ست که در توجیه به روز نکردن وبلاگ می توانم بگویم . گاهی در تمام روز حتی مجالی دست نمی دهد که موهایم را شانه بزنم ! وقت هایی که کارن خوابش می برد چند دقیقه ای فقط مثل مرغ سر کنده دور خودم چرخ می خورم و نمی دانم اولویت با کدام کار عقب افتاده است و گاهی این چند دقیقه آنقدر کش می آید که کارن بیدار می شود و عملا زمان از دست می رود . با این همه فکر می کنم تا حد زیادی جا افتاده ام . وضعیت تازه زندگی ام را پذیرفته ام و می کوشم تا آنجا که می توانم خودم را با شرایط جدید وفق دهم . و راضی ام . خدا را شکر . حرف برای گفتن زیاد دارم . در واقع توی این دو ماه و اندی کلی حرف نگفته توی دلم قلمبه شده که درست نمی دانم کی مجال بازگوییش دست می دهد فقط این را می دانم که فعلا آنقدر گرفتار درس و پایان نامه و مقالات فرهنگستان و کار های خانه و از همه مهم تر مراقبت از کارن هستم که کمتر امکان سر زدن به این صفحه مهربان دوست داشتنی را پیدا می کنم . [ساعت ۲۳:۳۱ ] ...(۳)
۲۰ فروردين ۱۳۸۷
♦
باز درباره پایان نامه و مهدویتاین روز ها نوشتن حتی یک فیش در یک روز هم برایم شادی بزرگی ست . این روز ها زمان به شتاب می گذرد و لذت شیرین همراه بودن با فرشته ای که به شدت به تو وابسته است چاشنی این عبور شتابان است . اما با این همه جستجوی من برای یافتن روزنه هایی درباره موضوع پایان نامه با همه این دل مشغولی های تازه کماکان ادامه دارد ولو اینکه بسیار کند و بطئی و در این جستجو ها همین دیروز به موضوع جالبی در کتاب عالم آرای عباسی بر خوردم که رهیافت تازه ای به روی بررسی اندیشه مهدویت در دوره صفوی بود . گرچه پیش از این هم در مطالعاتم درباره سیر این اندیشه به این واقعیت دست یافته بودم که این نگره در دروه شاه طهماسب تا حدی تغییر یافت و زین پس علما و فقها به جای شاهان مقام نیابت صاحب الزمان را بر دوش گرفتند اما سندی مبنی بر تنبیه کسانی که همچنان خواهان اسناد مهدویت به شاه طهماسب اند نیافتم ، شاه طهماسبی که از نگاه این افراطیون به عنوان نواده نیاکانی که کوشیده اند خود را چهره هایی ماورایی و نجات بخش معرفی کنند مرشد کامل و مردی با جاذبه های مافوق انسانی ست . مولف عالم ارا از این افراطیون با عنوان قلندر نما ها یاد می کند و این عنوان که در طول مطالعاتم درباره اسماعیل دوم و ماجرای اسماعیل های دروغین همواره تکرار شده است خود روزنه دیگری بر اثبات جریانی که تحت این عنوان در این روزگار حول اندیشه نجات بخشی می چرخیده اند می گشاید . روایت اسکندر بیک از این افراطیون و نحوه رفتار شاه طهماسب با آنان از این قرار است : " ... جمعی قلندران بی سر و پا و لوتیان قلندر نما لوتهای بنگیانه به کار برده در ییلاق سورلق سلطانیه به نظر انور شاه جنت مکان درآمده در لباس عقیدت و حسن اعتقاد بد اعتقادی خود را به منصه ظهور آورده اسناد مهدویت به آن حضرت کردند هرچند آن حضرت خواستند که به دلایل قاطعه ایشان را از عقیده فاسده باز آورند رجوع نکرده مبالغه به سرحد افراط رسانیدند و منجر بدان شد که پادشاه دین دار شریعت پرور مقام سیاست آن گروه بد اعتقاد درآمده سر یک یک را فراشان به ضرب تخماق کوفته به دیار عدم می فرستادند ... " نک . عالم ارای عباسی . ص 117 )
۱۶ فروردين ۱۳۸۷
♦
این روز ها...فرشته کوچولویی که از آسمون پیشمون اومده تو این بیست وچند روز تقریبا همه وقتمونو به خودش اختصاص داد البته من تا حد امکان سعی کردم کمی مقاومت به خرج بدم و تا اونجا که توانایی دارم از اندک وقت هایی که فرشته کوچولو خوابه استفاده کنم و کمی به کار فیش نویسی و پایان نامه بپردازم ولو این که به خاطر شب بیداری ها و خستگی ها بازدهی چندان مطلوبی ندارم اما راضی ام چون به نظر میرسه این توقع که کارن کوچولو اجازه بده به چیزی جز اون فکر کنم و به صورت جدی بپردازم انتظار کاملا نابجاییه مخصوصا تو این روز های آغازین زندگیش که هنوز دنیا رو خوب نشناخته و سراپا نیازه حتی همین حالا هم که مشغول تایپ کردنم کارن کوچولو تو بغلمه و مشغول شیر خوردن و گاهی این موقع ها بهترین زمان برای مفید بودنه برای من ... با این همه امیدوارم در روز های آتی موفق شم باز از کتاب هایی که موخونم بنویسم و کارهای مفیدی که گاه ممکنه مجال انجامشو پیدا کنم ... خلاصه اینکه اوضاعم بد نیست و از جهاتی دارم شیرین ترین تجربه زندگیمو پشت سر میذارم ... [ساعت ۱۰:۰۳ ] ...(۳)
|
|||||
| © Copyright 2004, Abandokht. All rights reserved. .نقل مطالب بدون ذکر منبع و/يا لينک ممنوع است | |||||
|
|